توی ذهنت تصور نساز که اگه نتونست بیاد برای دیدنت یا بهت نگفت دوستت دارم و یا هرچیزی حتما دوستت نداره یا فراموشت کرده . از رفتارش برداشت های ذهنی منفی نکن . برداشت هات رو هم به اون انتقال نده هرگز . همیشه به این فکر کن که داره برای زندگیتون همه تلاشش رو میکنه
آره ساحل جون مشکل من همین جاست که نمیتونم فکر کنم که داره همه تلاشش رو میکنه!! راستش اینقدر خودش اعتماد به نفسشو از دست داده و همیشه خودشو دست کم گرفته که من دیگه باورش ندارم...
راستش من همیشه تو تصوراتم به یقین میرسم که حتما یه آدم مهم میشم و کلی پیشرفت میکنم و خودمو خیلی باور دارم... ولی هیچوقت نمیتونم تصور کنم که همسرم به یه مقامی رسیده... این منو خیلی آذار میده. هر چه قدرم سعی میکنم حداقل توی ذهنم کم کم قبولش کنم و حس کنم باهاش تو آینده به جاهای خوب میرسم خودمو میتونم در هر حالی تصور کنم ولی همسرمو نمیتونم... این ملکه ی ذهنم شده که اون به هیچ جایی نمیرسه و داره عذابم میده!!!
امروز با خانواده رفتیم دیدن بعضی از اقوام و خیلی خوش گذشت. ولی آخرش که برگشتم همسرم همه چیزو زهرمار کرد... گفت حالش خوب نیست. واسش قرص پیدا کردم ولی هرچی زنگ زدم جواب نداد، بعد پیام داد که من نمیتونم حرف بزنم و حالم خیلی بد هست. منم بیشتر نگرانش شدم و خواهش کردم جواب بده و بهش گفتم تنهایی یا نه؟؟ و اینکه میخواد بره دکتر یا نه؟؟ ولی اون جواب نداد. به مامانم گفتم براش نگرانم و مامانم خونشون زنگ زد و از مادرش حالشو پرسید و مادرش گفت قرص خورده و الانم بیرون تو حیاط پیش پسرعمه اش و داداشاشه... خیلی ناراحت شدم که بخاطر اونا منو نگران کرده و جواب نداده و کلی نیش و کنایه براش فرستادم.. اخرش فقط فرستاد حالم خوب میشه اگه بذاری بخوابم و زیر پتو هستم
خیلی ناراحتم و همین موضوع همه ی روز رو که بهم خوش گذشته بود رو از بین برد...