نقل قول نوشته اصلی توسط tabasom321 نمایش پست ها
سلام .من توی تاپیک خودم از مشکلت خبر دار شدم عزیزم. از خدا میخوام خودش تصمیم درست رو به دلت بندازه.خیلی موقعیت سختیه.اما یه چیزی رو مطمئمنم.بچه توی این شرایط فقط مشکلاتت رو بیشتر میکنه.
رابطه مامانت و خواهرت قبل و بعد از این قضیه با شوهرت چطور بوده؟اونا در مورد موندن یا رفتن چه نظری دارن؟
به نظر خودت همچین کاری از شوهرت بر میاد؟قبلا موردی ازش ندیدی؟حتی در حد توجه زیاد به بقیه خانمها؟
با این حساب پس قضیه قابل اعتماد بودن هم منتفی میشه.میمونه مهربونی.مهربونی برای زندگی لازمه اما کافی نیست.نمیشه توی زندگی روی همه چی چشماتو ببندی و بگی:اشکال نداره به جاش مهربونه!!!!!
سعی کن منطقی برخورد کنی عزیزم.چون احساسات بعد از مدتی کمرنگ میشه.
برات دعا میکنم عزیزم.
مرسی عزیزم.
خواهرم تا یه مدت با شوهرم سرسنگین شده بود اون موقع من از این جریان خبر نداشتم واسه همین خیلی از دست خواهرم ناراحت شده بودمو بهش می گفتم چرا اینطوری سرسنگین احوالپرسی میکنی. ولی مامانم نه . مامانم چون میدونه شوهرم خیلی حساسه جلوش خم و راست میشه یه جورایی همه تعجب میکنن و به مامانم میگن تو چرا با دامادت اینجوری هستی و اینقد خودتو جلوش خورد میکنی.اونقد هواشو داره که یه موقع ناراحت نشه و سر من خالی نکنه.
اوایل عقدمون متوجه میشدم هروقت میخواد بیاد جایی که خانوما هستن اول میاد تو بعد یه یاا.... میگه و بعد عذرخواهی میکرد و میگفت ببخشید نفهمیدم. یا اینکه وقتی سوار اتوبوس شرکت واحد میشدیم و پیاده میشدیم بهم میگفت دیدی کنار میله وسط اتوبوس خانوم و آقاهه داشتن چیکار میکردن. من یه بار خیلی ناراحت شدم و بهش گفتم تو چرا به این چیزا دقت میکنی؟ چرا من همچین چیزایی ندیدم با اینکه توی همون اتوبوس بودم. از همون موقع دیگه به من در این مورد چیزی نگفت. ولی اصلا از اون مردایی نیس که مشکوک باشه مثلا هرجا میره منم میبره تا حالا هم ندیدم با گوشیش صحبت مشکوکی بکنه. همین باعث شده بود که فوق العاده بهش اطمینان داشته باشم. از چشمامم بیشتر. ولی اون همه چیزو خراب کرد.
منم برای شما آرزوی بهترین ها رو میکنم.

- - - Updated - - -

شاپور عزیز سلام .
من خودم چند تا مشاور رفتم همشون گفتن زندگی با چنین آدمی سخته. میگن یه نوع اختلال شخصیت داره. میگن در واقع یه بچه ی خودشیفته ست. ولی خودش به هیچ عنوان حاضر نیست با من بیاد مشاور. اعتقادش اینه که مشاورا فقط یاد دارن بگن طلاق.
آخه تو این مدت خیلی رفتارش بهتر شده واسه همین یه بار که بهش چیزی که شما فرمودید رو گفتم جواب داد همینی که هست من از این بهتر نمیتونم بشم مشکلی هم ندارم ناراحتی پاشو برو در غیر اینصورت من بچه میخوام. خانوادشم خیلی اصرار دارن ما بچه دار شیم . میدونید آدم غیرمنطقی ایه وقتی براش از ناراحتی هایی که ازش دارم میگم میگه اینا که چیزی نیس تو شورشو درآوردی زندگی همینه.
بخدا دارم دق میکنم ای کاش خدا برام یه نشونه میفرستاد و میگفت که چیکار کنم.
مرسی از راهنماییتون

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط Rude Boy نمایش پست ها
ببخشید چرا می خواید یه بچه ی بی گناه رو بدبخت کنین؟
سلام دوست عزیز
منم حرفم همینه. تو خلوتام همیشه با خودم همینو میگم ولی واقعا نمی دونم چیکار کنم. تا کی میخوام تو این بلاتکلیفی بمونم. بالاخره باید تصمیممو بگیرم. آخه یه موقع هایی واقعا دوستش دارم هرچند یه وقتایی هم احساس می کنم ازش متنفرم . شوهرم حرفم رو نمیفهمه فک میکنه من ازاون دخترای نازنازیم که بیخودی حرف از جدایی میزنن. به نظر شما واقعا این مشکلات پیش پا افتادست؟ درحالیکه من خیلی از مسائل دیگه رو ننوشتم چون واقعا نمیشه 6سال زندگی رو تو چند خط خلاصه کرد.

ممنونم از راهنماییتون. برام دعا کنید.

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط سپيده سادات نمایش پست ها
يعني ميخواسته به خواهرتون تجاوز كنه ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب اين دو حالت داره ...
يانيازهاي جنسيش رو ارضاء نكرديد ...
يا شوهرتون مريضه عزيزم...
من فكر ميكنم فعلا به شدت از بچه دار شدن دست نگه داريد ...
ببينيد اگر واقعا اين موضوع تجاوز به خواهرتون رو علت يابي نكنيد فردا ممكنه به فرزندتونم تجاوز كنه .
سلام
سپیده جان من همیشه سعی کردم هرچی که اون خواسته رو برآورده کنم . اصلا خودم چون برام مهمه ازش می پرسم که آیا راضیه یا نه. ولی اون خیلی راضیه هم خودش میگه هم کاملا میشه فهمید.نگرانی منم همینه گاهی که تو روزنامه میخونم پدری به دخترش تجاوز کرده گریه م میگیره.همش میترسم میگم نکنه شوهر منم اینکارو بکنه ولی باز زبونمو گاز میگیرمو میگم که دختر تو دیوونه ای این فکرا چیه میکنی بالاخره اون دخترشه.
نمیتونم دقیق توضیح بدم میخواسته چیکار کنه.

سپیده چیکا کنم؟ خدایا کمکم کن.