بعد از طی دو سه جلسه که با هم حرف زدیم و البته به اصرارها و حتی التماس های زیاد من و کلی شرط و شروط از طرف ایشون قبول کردند که باهم زندگی کنیم . اون هم قرار بر این شد که فقط یکبار دیگه به هم فرصت بدهیم و دفعه بعد من بدون هیچ خواسته ای مهریه و ... حتی قرض پدر مادرم توافقی از ایشون جدا بشم .الان 4 روزه داریم با هم زندگی می کنیم همه چی مثل قبله رفتارش خوبه اما من دلم شکسته احساس خفت و خواری می کنم قرار شده دیگه بهش گیر ندم البته اونم خودش تا حدودی رعایت می کنه اما این منم که دیگه حق حرف زدن ندارم نمی دونم تصمیم درستی گرفتم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الان اون پیش خودش چی فکر می کنه ؟ راستش رو بخواهین دیگه رفتارهاش برام مهم نیست دیر اومدن زود اومدن قلیون کشیدن سیگار کشیدن .هیچچچچچچچچچچچ . من مشکلم این بود که همسرم رو همین طور که هست نمی دیدم . فقط یک شخصیت آرمانی از او برای خودم می خواستم یک فرد کامل با داشتن خصوصیات خوب زیاد . اما تازه فهمیدم شخصیت واقعی اش خیلی با آرمان های من فاصله داشته و تمام این مشکلات این مدتم به خاطر این بود که نمی خوواستم این رو قبول کنم و مدام باهاش کشمکش داشتم . اما الان زیر و رو شدم .اگه طلاق می گرفتم روحیه ام داغون می شد نمی دونستم چی جواب دوست و آشنا و فامیل رو بدم شاید غول طلاق برام هنوز نشکسته و به شکل سنتی بهش نگاه می کنم . یه سری برنامه های شخصی برای خودم دارم می خوام به اونا برسم اگه خدا کمکم کنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)