سلام آقای sci. من اوضاع خوبی ندارم. دلم می خواست می تونستم حودم رو نابود کنم. اوضاع خیلی بدتر از اونه که فکر می کردم . فقط دارم دفترچه رو سیاه می کنم.. شوهرم دیگه شورش رو درآورده. موضوع جدید ما : حجاب!! میگه تا حالا دقت نکرده بودم و این وضع حجابت گناه داره و جلوی موهات پیداست و ... و این بحث رو میکشونه به توهین به پدر و مادرم.
- - - Updated - - -
حق با شماست. من حتی نمی تونم درست راه برم. خودم رو می کشونم انگار. از این زندگی متنفرم. هر روز یه موضوع تازه راه می اندازه. بعدش همه رو گردن من می ندازه. خودش بی گناهه! نمی فهممش. آبروم رو توی خیابون برد. دستم رو گرفته می کشونه جلوی شیشه مغازه می گه خودت رو نگاه کن! ببین موهات پیداست. داد میزنه.
امروز بلیط رایگان موزه گرفته بودم. به سختی. پول زیادی نداریم بابت این جور کارها. فکر کردم بهمون خوش می گذره. اینبار به شلوارم گیر داد ... برگشتیم... فقط می تونستم گریه کنم.
- - - Updated - - -
ازش متنفرم. دوباره اون تفکرات قبلی ام برگشته. این که فکر میکردم با چاقو میکشمش... ترسناک شدم... نمی تونم حتی درست نفس بکشم..
- - - Updated - - -
آقای sci من انگیزه ای برای ادامه ندارم. هر چی توانم رو جمع می کنم باز هم با رفتار شوهرم از بین می ره. نمی تونم پیش بینی کنم موضوع بعدی دعوامون چیه. بالاخره یه چیزی پیذا می کنه.
تمام دغدغه اون تلافیه! تلافی کمبودهای خودش، تلافی ذهنیت های اشتباه خودش، تلافی تعصب ها و ... می دونم این ها همش بهانه است. اگر کوچک ترین ناراحتی ای براش پیش بیاد تا مدت ها به بهانه های مختلف دعوا راه می اندازه.
.
من هم ... نکنه من هم سندرم 30 سالگی رو دارم؟ من داشتم تلاش می کردم.. من...![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)