سارا جان من فک کنم چون خلاصه نوشتم خیلی از حرفها رو با جزئیات جا انداختم نه ما با هم حرف زدیم
و همون جلسه اول نبود و مادرم در آخرین دفه ای که باز اومدن این حرف رو زد منظورم از مشتاق با آشنایی بیشتر حرفهایی به غیر از خصوصیات اخلاقی کاری و غیره بود خیلی نقاط مشترک داشتیم به هر حال هر کی یه نقطه ضعفی داره منم خیلی آدم حساسی هستمو خودم به این موضوع اذهان دارم.... وقتی بارها دستخوش این اتفاقات شدم هر بار حساس تر از قبل شدم اینه که دیگه واقعن بریدم و نمی تونم آینده رو روشن ببینم.... ناراحتم از اینکه اون اینجوری در مورد من فکر کرده چرا وقتی من اینقدر توو زندگیم سختی کشیدم فقط با یه حرف نابجا باید اشتباه در موردم فکر کنه ؟ و این منو عذاب میده...
ضمناً گریه های من از خیلی از جهات دیگه اس که فقط خود من میتونم اونا رو درک کنم هر کسی توو زندگیش داستانی داره که مثنوی هفتاد من کاغذه و این موضوع باعث شد بیشتر بهش دامن زده بشه
مجبورم با حقیقت کنار بیام فقط شوق به زندگی روز به روز در من داره کمرنگ میشه.. ممنونم از شما
- - - Updated - - -
بله شیدای عزیزم کاملن حق با شماست
من اشتباه کردم خودم خوب میدونم
ولی چه کنم گاهی وقتا دلم میخواد توو زندگیم مادری داشته باشم که حامیم باشه منو تایید کنه راهنماییم کنه بهم دلگرمی بده هولم بده جلو ولی نیست از اولش هم نبود و این منو همیشه در غرقاب غم فرو میبره
- - - Updated - - -
جاثیه ی خوبم![]()
کاش میشد میرفتم مستقیماً این موضوع رو به عموم میگفتم ولی نمی تونم و یا ای کاش اونقدر با پدرم راحت بودم که بتونم ازش بخوام این کار رو انجام بده حداقل میشد شانسم رو امتحان میکردم ولی نیستم
ممنون و متشکرم از دلگرمی ها و حرفهای امیدوارنه همگی دوستان










علاقه مندی ها (Bookmarks)