سلام دوستان عزیز.مرسی از مهربونی همتون. راستش یکی از دوستان واقعیت رو گفت من مشکلم با خودمه و دنبال مقصر می گردم اما برام تحمل شرایط هم سخته. شکر خدا علاقه ای به عروسی ندارم وگرنه با دیدن رسومات عروسی خانواده همسرم درجا آمپر می چسبونم. چون قبلا چندین بار منو بردن توی مجالسشون و عروسیا رو دیدم و فقط یا جلوی خودم رو گرفتم که نخندم یا اینکه جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم. بنابراین من از همونجا به این نتیجه رسیدم یا عروسی نمی گیرم یا اصلا برام مهم نباشه چون سکته می کنم با اون مراسم ولی مهم نیس خرج عروسی زیاد نشه که شوهرم بدهکار بشه مهم نیس چی میشه و چجور می گذره. منم بر اساس نظر بقیه فقط برام آلبوم عکسم مهمه. همین. نه عروسی نه لباس عروس نه آرایشگاه هیچ برام مهم نیستن. یعنی بگما مهم بودن اما خب وقتی می بینم فایده نداره من هی بسوز بسوز راه بندازم بی خیال فکرکردن بهشون شدم. هر چی شد و جا شد مهم نیست. بچه هم علاقه نداره فعلا بار دار بشم. من کلی مشکل شخصیتی دارم و همسرم هم همسرداری بلد نیس. می دونم دوره بارداری زن حساسه وقتی شوهر هم درک نکنه زن احساس بدبختی می کنه پس برام فعلا کار مهمه. در ضمن من شوهرم رو دوست دارم چون انسان خوبیه از روز اول هم برای همین ازش خوشم اومده ولی هیچ وقت عاشقش نبودم یا عاشقانه نخواستم باش باشم. یک زندگی معمولی. واسه همینم مشکلاتم به نظر بقیه خاص نیست اما برای خودم بزرگن. واسه همینم برای این یک سال و نیمم ناراحتم. یعنی من شوهرم رو از روی عقل انتخاب کردم نه از روی احساس.الانم که به قول دوستان دوره پشیمونی نیست. اما اینجا اومدم چون سر در گم بودم. مرسی از مهربونی همتون![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)