سلام دوستان.خواهش می کنم کمکم کنین.شوهرم واقعا داره ناراحتم می کنه.امشب عمه م برای شام دعوتمون کرده بود.ب شوهرم که سر کار بود زنگ زدم و گفتم.اول پرسید کیا اونجان بعد هنوز ج نداده بودم گفت من حوصله مهمونی ندارم بیام بهش بگو عرفان سر کاره پیداش نکردم هرچی زنگ زدم گوشیش جواب نداده خاموش بوده.خیلی عصبانی شدم و گفتم یعنی چی حوصله ندارم؟زشته نیای.اونم گفت یعنی همینکه شنیدی.بعدم قطع کرد.الانم اومد خونه و خواستم باهاش دعوا کنم جلو خودمو گرفتم.اخه خیلی بی انصافه.تو این 1ماهی که من برگشتم خونه،یک شب شب نشینی رفتیم خونه یک پسرعمه ش که یک بچه دارن و یک پسرعمه دیگش که باهاش خیلی صمیمیه و سنشم 35هست،2یا 3بارم خونه باباش.ولی از اون وقتی که برگشتم خونه هیچکدوم از فامیلای من نیومده حتی خونه بابام.دلم بدجورازش شکسته.تازه پس فردا خونه داییش که بعد از چندبار که گفت بیاین و نشد بریم دعوتیم که می خوایم بریم.اونوقت من خر باهاش می رم ولی اون اینجوری می کنه.اینم بگم که شوهرم قبل از اون اتفاق که منو گذاشت خونه بابام،قبلش همیشه خونه فامیلام می اومد اصلا نه نمی گفت.برعکس زیاد خونه فامیلای خودش نمی رفتیم بجز پسرعمه بزرگه ش بعضی وقتا.نمی دونم چرا نمی خواد دیگه با فامیلای من رفت و امد کنه.باید چکار کنم؟منم باهاش لج کنم و نرم خونه فامیلاش؟می دونم اگه اینکارو کنم باز کارمون ب جای باریک می کشه.چکارکنم طاقت نمیارم ازش حرصم گرفته.توروخدا بگید الان چه رفتاری باهاش داشته باشم بنظرتون؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)