ازدواج من شاید باور نکنید اصلاً متوجه نشدم که چی شد که ازدواج کردم ...
پستهای اون موقع که تازه میخواستم به ازدواج فکر کنم
http://www.hamdardi.net/OLD/thread-11995.html
اونجا گفتم کاش ده سال رد بشه هنوز نصف نشده دوباره غصه دار شدم
من آقا هستم 65 هستم و خانمم 62 هستش، ایشونم دقیقاً همینونو میگفت و از اینکه نکنه منو از دست بده دست به این کار زده، ازدواج من به پیشنهاد خانمم بود؛ اعتماد منو کاملاً جلب کرده بود و اینکه اصلاً من احتمال چنین قضیه ای رو نمیدادم فقط روزای اول شناسنامه ایشون که سفید بود نه المثنی نظر منو جلب کرد، که وقتی گفتم با اعتراض خودشو و خوانوادشون روبرو شدم، و اعلام کردن صرفاً بخاطر عکس اینکار شده. ما مدت بسیار کمی باهم آشنا بودیم هرچند اسمن ایشونو میشناختم ولی از نزدیک ندیده بودم، وقتی هم آشنا شدیم دختر خوبی بود.
الانم که چندیدن روزه حالم واقعاً بده، حتی اون روز که موضوع رو فهمیدم عذاب اینکه چندین سال زندگیم پایه هاش بر روی دروغ بوده و به کسی دوستت دارم میگفتم که اون دروغ و کتمانش در لحظه لحظه های زندگیم تکرار میشده واقعاً اذیتم میکنه.
الان واقعاً مستعصلم لطفاً یه راهی جلوم بزارید یا آرومم کنید، هرچند این موضوعی نیست که بتوان فراموشش کرد، اگه هم بروم نیارم از تو قلبم و ذهنم نمیره.

خیلی متشکرم