با تشکر از شما دوست عزیز، من کارشناسی ارشد حقوق دارم و میدونم اگر کمی بی انصاف بودم و افکار غیر انسانی بر من غلبه میکرد بسیار راحت میتونستم بدون هیچ دردسری از ایشون جدا بشم، منتها من هیچوقت نمیخواستم زندگیم به این شکل پیش بره، چون خودم رو مستحق چنین کاری نمیدونم واقعاٌ، به هر حال اتفاقیه که پیش اومده هر چند مسیر زندگی من رو و دیدگاهامو به کلی تغییر داده ولی دیگه فرقی برای من نمیکنه که جدا بشم یا بمونم، من بلانسب دوستان آدم احمق و کودنی نیستم و ساده و زودباورم نیستم منتها همیشه پایه را بر صداقت میزارم مگر خلافش ثابت بشه، علی ایحال من به عقلم جدا بشم برای خودم خوبه حداقل کسی رو که بهم دروغ گفته رو در آغوش نمیگیرم، ولی با دلم چکار کنم؟
دلم راضی نمیشه با این وضع اجتماع که به یک زن مطلقه دید خوبی نداره و باید تا آخر عمرش تنها زندگی کنه این کارو انجام بدم از سویی هم نمیخوام با ترحم زندگی کنم.
خلاصه از طرفهای بیشمار داره بهم فشار میاد و درمانده شده ام
باور کنید من تمام اون 4 سال رو توی ده دقیقه فراموش میکردم به شرطی که مجددا دروغ وارد زندگیمون نمیشد حتی وقتی متوجه شدم همسرم نمیتونه بچه دار بشه یه ذره هم ناراحت نشدم ولی وقتی دروغ دوم رو شنیدم واقعاً افکارم پریشون شد.
لطفاً منطقی ترین کار رو بهم بگین، ترسم از اینه که این کار الان نشه چند وقته دیگه بشه که واقعا شرایط اون موقع فرق کنه و خیلی بدتر بشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)