نقل قول نوشته اصلی توسط newfolder نمایش پست ها
سلام

شما باید اول سهم خودتو توی اشتباهت بپذیری، اینکه شما ایراد بگیرین که با احساساتتون بازی شده یه طرف قضیست، یه طرف دیگه هم تقصیر گردن شماست بلاخره شما هم با رضایت خودتون وارد این رابطه شدین و باید اشتباهات خودتون رو هم بپذیرین اگه ایشون صیاد بوده شما هم خودت با دست خودت خودتو طعمه کردی. وگرنه به زور که نمیتونسته شما رو وادار کنه. پس وقتی سهم خودتونو پذیرفتین اونموقع از خشمتون هم کم میشه
شما با خودت صادق باش چرا الان حساس شدی رو اینکه اون ازدواج کرده و شما ازدواج نکردی؟شاید میخوای خودتو اثبات کنی بگی از اون چیزی کم نداری؟ قبول دارم نیازهای عاطفی و نیازهای دیگه هم هست که تو سن شما برا همه این نیازها هست ولی گفتم تو تایپیک قبلیتون ازدواج باید وسیله باشه نه هدف.
حالا شما دقیقا اینجا دنبال چی هستین؟ اینکه چطور فراموش کنین؟چرا خواستگار ندارین؟
من فکر میکنم بعد از اینکه رابطه ی شما تموم شده و اون آقا ازدواج کرده دچار همون احساساتی شدین که همه بعد از شکست توی عشقشون میشن یعنی اینکه مثلا خواستنی نبودن
و شاید به همین دلیل هست که دنبال خواستگار میگردین تا بگین که شما هم خواستنی هستین.

چیزی که من برداشت کردم این بود
بله حرفتون درست من خودم میگم مقصرم چون عاشق شدم مقصرم چون ضعف احساس داشتم چون وقتی عاشق شدم دیگه هیچ چیز جز ایشون واسم مهم نبود .چون همه زندگیم شده بود ایشون ورسیدن به ایشون چون اولین وتنها پسری بودن که وارد زندگی من شدن
نه چون به اون گفته بودم من هیچ وقت ازدواج نمیکنم ولی وقتی دیدم اون خیلی زود ازدواج کرد واسه اینکه بهش بفهمونم من دیگه بهش حتی فکرم نمیکنم میخام ازدواج کنم که مطمئن شه کلا از زندگی من رفته بیرون
اینجا دنبال اینم چرا خواستگار رسمی ندارم وگرنه با کمک خدا تونستم اونو فراموش کنم به سختی البته ولی شد
شاید ولی همشم این نیست.که میخام نشون بدم که منم خاستنیم
یکی از دلایل ازدواج نیازمه
یکیش ثابت کردن به اون که دیگه واسم مهم نیست
یکیش چون خیلی تنها هستم ودلایل دیگه

- - - Updated - - -

الان علت ایجاد تایپیک اینجا اینه که دوتا مشکل دارم یعنی نمیدونم چه جور جلش کنم
شاید باید یه تایپیک جدا بزنم
من الان دیگه به زندگی ایشون کاری ندارم وکل گذشته رو سعی کردم فراموش کنم
ولی اولین مشکلم اینه اگر همسر ایندم ازم پرسید که تاحالا با پسری بودی یا نه چه جوابی بدم میدونم اگر بگم بودم خواستگار پاپس میکشه اگرم بگم نبودم دروغ گفتم نمیدونم چیکار کنم اینو

دوم ما چون باهم فامیل هستیم خیلی امکان داره که اتفاقی همدیگرو ببینیم با اینکه من خودم تصمیم گرفتم هر جا فهمیدم ایشون هست نرم ولی خب ایشون ای نکارو انجام نمیده وواسش مهم نیست ولی واسه من مهمه چون بادیدن اون عذاب میکشم وگذشته یادم میفته
ولی ایشون عین خیالش نیست
واسه همین به شوهر خواهرم که میشه عموی ایشون گفتم بهش بگه هیچ وقت خونه ما نیاد ولی شوهر خواهرم گفت شاید دوست داشته باشه داییشو ببینه که منم به شوهر خواهرم گفتم پس هروقت خاست بیاد بگین من نباشم خونه یعنی نتونستم راحت با شوهر خواهرم صحبت کنم

ازطرفی به عمه ایشون گفتم که بهش بگه حق نداره بیاد خونه ما وگرنه مشکل ساز میشه ولی بازم عمه ایشون گفت نمیشه
یعنی نمیدونم چرا هیچ کی به من حق نمیده که بادیدن اون عذاب میشم ونمیخام هیچ وقت ببینمش
حالا از شما کمک میخام که چیکار کن م اینو بگم
به نظرتون تهدیدش کنم؟

- - - Updated - - -

الان علت ایجاد تایپیک اینجا اینه که دوتا مشکل دارم یعنی نمیدونم چه جور جلش کنم
شاید باید یه تایپیک جدا بزنم
من الان دیگه به زندگی ایشون کاری ندارم وکل گذشته رو سعی کردم فراموش کنم
ولی اولین مشکلم اینه اگر همسر ایندم ازم پرسید که تاحالا با پسری بودی یا نه چه جوابی بدم میدونم اگر بگم بودم خواستگار پاپس میکشه اگرم بگم نبودم دروغ گفتم نمیدونم چیکار کنم اینو

دوم ما چون باهم فامیل هستیم خیلی امکان داره که اتفاقی همدیگرو ببینیم با اینکه من خودم تصمیم گرفتم هر جا فهمیدم ایشون هست نرم ولی خب ایشون ای نکارو انجام نمیده وواسش مهم نیست ولی واسه من مهمه چون بادیدن اون عذاب میکشم وگذشته یادم میفته
ولی ایشون عین خیالش نیست
واسه همین به شوهر خواهرم که میشه عموی ایشون گفتم بهش بگه هیچ وقت خونه ما نیاد ولی شوهر خواهرم گفت شاید دوست داشته باشه داییشو ببینه که منم به شوهر خواهرم گفتم پس هروقت خاست بیاد بگین من نباشم خونه یعنی نتونستم راحت با شوهر خواهرم صحبت کنم

ازطرفی به عمه ایشون گفتم که بهش بگه حق نداره بیاد خونه ما وگرنه مشکل ساز میشه ولی بازم عمه ایشون گفت نمیشه
یعنی نمیدونم چرا هیچ کی به من حق نمیده که بادیدن اون عذاب میشم ونمیخام هیچ وقت ببینمش
حالا از شما کمک میخام که چیکار کن م اینو بگم
به نظرتون تهدیدش کنم؟

- - - Updated - - -

کاش بشه عنوان اینو عوض کرد