اوایل رابطه من خیلی سنگدلانه قطع رابطه کردم اگه بهتون بگم درروز 100 یا 200 تا پیام میداد من به امام وپیغمبر قسم میداد بخدادروغ نگفتم تازه این یه قسمتش بود وخیلیا رو زمانی که شمارش بلاک بود میفرستاد وازم میپرسید چطورنتونستی بخونی...اینقدر اصرار کرد که من بهش گفتم باشه بات حرف میزنم ولی فقط برادوستی وبرااینکه به حرفات گوش بدم بعدازچندماه شد اون هی حرف ازدواج میکشید من قبول نمیکردم بهم قول داد ودلایلی که براش آوردم براشون راه حل می آورد تامن قنع بشم وبه زور ازم قول گرفت منم دیدم پسر مهربونیه باش ادامه دادم ولی دیدم کارای خیلی بچگانه ای انجام میده وفکرمیکنه من باورمیکنم مثلا یه دروغهایی میگه تابادروغاش محبت من جلب کنه من هیچ وقت باور نمیکردم وبه روی خودش می آوردم اونم انکار میکرد ومیگفت تومن باور نداری درحالی که من 100%میدونم که حرفاش سرکاریه وبرای جلب نظر محبت من داره میگه
مادر وخواهرم وقتی ایشون رودیدن .از وضعیت مادی وخانوادگیش پرسیدن ودیدن خیلی باهم اختلاف قومیتی وفرهنگی داریم وهمونجا بهش گفتن که اون گفت من باهمه اینا میجنگم حاضرم خونه باوسایل براش تو شهر خودتون بزارم مادرم بهش گفت این دور ازعقله.حتی اگه من اجازه بدم پدر وبرادراش اجازه نمیدن ما فقط به قومیت خودمون وصلت میکنیم (قومیت من عرب هست) که اون گفت حاضرم قومیتم بخاطر شما عوض کنم وعرب بشم وقتی رفتیم خونه مادرم گفت این پسر غیرطبیعی است هرچی داریم بهش میگیم قبول میکنه غیرمنطقی هست وقتی هم صحبت میکرد دهنش بوی سیگار میداد معلومه سیگاریه بهش گفتم آره سیگاریه مادرم گفت چشماش دید چقدر قرمز بودن وتیک داشت این حتما میکشه راننده های ماشین سنگین اکثرشون تریاک میکشن
من خیلی منطقی محترمانه وباکلی مقدمه بهشون گفتم نمیتونم باش ادامه بدم اونم هی گیر میداد نه بامن بمون ازاون اصرار ازمن انکار در آخر ازم خواست که فقط باش دوست باشم گفت دلم میگیره دوست دارم بالت حرف بزنم که من باز مخالفت کردم وگفتم ماباید به طورکل قطع رابطه کنیم ومجبور شدم خطم عوض کنم ولیمیرفت به دوستام وخواهرام زنگ میزد وحرفای خیلی زشت ورکیکی بهشون میزد به خواهرممیگفت حقش بود وقتی می اومدم اهواز دختریش رو از او میگرفتم ومیرفتم
- - - Updated - - -
مخالفت بیشتر مادرم سر کارش بود کارش همش بیابان بود ومثل برادرش وپدرش باید 3ماه یا 4ماه دورازخانه وزن وبچه باشه...تحصیلاتش پایین بود نداشتن خانه وهیچ سرمایه دیگه ای.........مادرم هرچی بهش میگفت جلال درجواب میگفت پدرم قراره کمکم کنه.......ویا درآینده خواهم داشت........مادرم بهش گفت مازیاد مادیاتی نیستیم ولی جدا از مسائل مادی ما اختلاف فرهنگی وقومیتی داریم علاقه شما طرفین.......وقولای شما تضمینی برای رفع این اختلافها نیست









علاقه مندی ها (Bookmarks)