نقل قول نوشته اصلی توسط khaleghezey نمایش پست ها
درود بانو

خوب شما مشکلی ندارید که حل نشده باشه و دوستان جواب مناسب را به شما داده اند.

میشه بگید شاغل هستید؟و اینکه چه سنی دارید؟
یکم در مورد خودتان حرف بزنید تا بیشتر دوستان با شما و خصوصیات اخلاقی شما اشنا بشن.
معیارهای شما برای انتخاب شوهر چیست؟
خصوصیات مثبت و منفی خودتان را بصورت کامل بنویسید.

و از همه مهمتر شما الان از دوستان در چه مورد راهنمایی میخواید؟
اینجور یکه من متوجه شدم شما دید درستی در مورد ازدواج کردن نداری این لینک را مطالعه کنید

http://www.hamdardi.net/thread-4821.html
ببخشید من فکر کردم بقیه نمیدونن که اسم تاپیک عوض شده
واقعا تصمیم گیری خیلی برای من سخت هست
بله شاغلم 23 سالم هست
من خیلی احساساتی و یک مقدار هم جوشی و بدبین هستم . دیگه نمی دونم چه چیزهایی باید بگم
معیارهای من : تفاهم مذهبی - خانوادگی - تحصیلات - اخلاق و تاحدی قیافه هست
که ایشون همه ملاکهای من رو دارند
خب من جزو موردایی که اینجا گفتن نیستم
سوال من این هست که مشکل دخالت های مادرشون قابل اغماض هست یا نه ؟
با توجه به این که بلاخره هر فردی ایرادی داره و هیچ انسانی بی عیب نیست
تمام بحثایی که ما تا الان داشتیم مربوط به صحبتهای مادرشون و تحریک کردنشون بوده که هم ایشون و هم من از خانواده خودمون طرفداری میکنیم
اما من و ایشون از نظر احساسی خیلی به هم نزدیک هستیم
ایشون میگن مساله مادرشون حل میشه و الان چون تو یک خونه هستن اینطوری هست
و میگن من نمیتونم به نظرشون بی احترامی کنم و جلوشون بایستم
میخاستم بدونم راهی هست که "واقعا" درآینده این مساله حل بشه یا خیر ؟
و این که اگر من بخوام با فرد دیگری ازدواج کنم که از اول خیلی به دلم ننشستن آیا امکانش هست که بعدا کم کم بهشون علاقه مند بشم ؟
در حال حاضر اون همکارم خیلی برای من از خود گذشتگی میکنن اما من نمیتونم بهشون علاقه پیدا کنم و حتی گاهی محبت بیش از حدشون کلافم میکنه و باهاشون جدی برخورد میکنم .
یعنی یه جورایی این عشق یک طرفه خیلی توقع من رو بالا برده که به نظرم منصفانه نیست
احساس من به ایشون صرفا احساس دلسوزی هست و نه بیشتر .
حتی نمیتونم تصور کنم که ایشون رو دوست داشته باشم یا بخوام باهاشون رابطه جدی تری داشته باشم .

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط khaleghezey نمایش پست ها

شما بیشترین تمرکزی که دارید در مورد رابطه جنسی هستش فکر کنم دید شما هم مثل بعضی از افراد نسبت به ازدواج و زندگی مشترک بسیار سطحی میباشد.رابطه جنسی وقتی باارزشه و لذت داره که کنارش آرامش باشه عشق باشه محبت و دوست داشتن باشه کنارش احترام باشه و از خودگذشتگی و....

شما بهتره اول مقاله ای که برای شما گذاشتم را مطالعه کنید.بعد خواندن مقاله یه جستجویی در تالار و مشکلات کاربرا کنید تا متوجه نگرش اشتباه خود در مورد زندگی مشترک بشید بانو.

پ.ن:فکر کنم خیلی احساساتی هستید شما وگرنه دلیلی نداره با کسی که اومده خواستگاری شما رابطه برقرار کنید حتی به همون اندازه بغل کردن و بوسیدن و صحبت های عاشقانه امیدوارم این مورد تجربه ارزنده ای برای شما باشد.
انسان بهتره در مورد مسائل مهمتر عاقلانه تر فکر کنه بجای اینکه وارد وادی احساسات بشه
خب دقیقا مشکل من همین دوست داشتن و احساس آرامشی هست که با ایشون دارم و ممکنه با فرد دیگه ای هیچوقت به این احساس نرسم و از ازدواجم سرخورده بشم
یعنی دیدگاه من این هست که وقتی به کسی علاقه یا حتی یک احساس خوش اومدن کوچولو داشته باشم میتونم براش گذشت کنم و تحمل کنم و اون هم متقابلا همین طور که این موضوع خودش رو در همه ابعاد زندگیمون نشون بده (از جمله رابطه جنسی که برای من مهم هست )
اما در مقابل اون فرد دیگه هر از خودگذشتگی که متحمل بشه فقط باعث بالابردن سطح توقع من و یا ایجاد حس دلسوزی در من میشه
حالا واقعا نمیدونم آیا این طرز فکر من اشتباه هست به نظر شما و نیاز هست تغییری بکنه ؟
بله من خیلی احساساتی هستم
علت برقرار شدن این روابط هم این بود که من و حتی خانوادم کاملا از قطعی بودن این ازدواج مطمئن بودیم و حتی یک درصد هم به نشدنش فکر نمیکردیم وگرنه هیچوقت اجازه نمیدادم کار به اینجا برسه . اما چون خیالم راحت بود و خانواده هم با اطمینان از ازدواج ما صحبت میکردن من هیچ مانع دیگه ای متصور نبودم .