ببخشید من فکر کردم بقیه نمیدونن که اسم تاپیک عوض شده
واقعا تصمیم گیری خیلی برای من سخت هست
بله شاغلم 23 سالم هست
من خیلی احساساتی و یک مقدار هم جوشی و بدبین هستم . دیگه نمی دونم چه چیزهایی باید بگم
معیارهای من : تفاهم مذهبی - خانوادگی - تحصیلات - اخلاق و تاحدی قیافه هست
که ایشون همه ملاکهای من رو دارند
خب من جزو موردایی که اینجا گفتن نیستم
سوال من این هست که مشکل دخالت های مادرشون قابل اغماض هست یا نه ؟
با توجه به این که بلاخره هر فردی ایرادی داره و هیچ انسانی بی عیب نیست
تمام بحثایی که ما تا الان داشتیم مربوط به صحبتهای مادرشون و تحریک کردنشون بوده که هم ایشون و هم من از خانواده خودمون طرفداری میکنیم
اما من و ایشون از نظر احساسی خیلی به هم نزدیک هستیم
ایشون میگن مساله مادرشون حل میشه و الان چون تو یک خونه هستن اینطوری هست
و میگن من نمیتونم به نظرشون بی احترامی کنم و جلوشون بایستم
میخاستم بدونم راهی هست که "واقعا" درآینده این مساله حل بشه یا خیر ؟
و این که اگر من بخوام با فرد دیگری ازدواج کنم که از اول خیلی به دلم ننشستن آیا امکانش هست که بعدا کم کم بهشون علاقه مند بشم ؟
در حال حاضر اون همکارم خیلی برای من از خود گذشتگی میکنن اما من نمیتونم بهشون علاقه پیدا کنم و حتی گاهی محبت بیش از حدشون کلافم میکنه و باهاشون جدی برخورد میکنم .
یعنی یه جورایی این عشق یک طرفه خیلی توقع من رو بالا برده که به نظرم منصفانه نیست
احساس من به ایشون صرفا احساس دلسوزی هست و نه بیشتر .
حتی نمیتونم تصور کنم که ایشون رو دوست داشته باشم یا بخوام باهاشون رابطه جدی تری داشته باشم .
- - - Updated - - -
خب دقیقا مشکل من همین دوست داشتن و احساس آرامشی هست که با ایشون دارم و ممکنه با فرد دیگه ای هیچوقت به این احساس نرسم و از ازدواجم سرخورده بشم
یعنی دیدگاه من این هست که وقتی به کسی علاقه یا حتی یک احساس خوش اومدن کوچولو داشته باشم میتونم براش گذشت کنم و تحمل کنم و اون هم متقابلا همین طور که این موضوع خودش رو در همه ابعاد زندگیمون نشون بده (از جمله رابطه جنسی که برای من مهم هست )
اما در مقابل اون فرد دیگه هر از خودگذشتگی که متحمل بشه فقط باعث بالابردن سطح توقع من و یا ایجاد حس دلسوزی در من میشه
حالا واقعا نمیدونم آیا این طرز فکر من اشتباه هست به نظر شما و نیاز هست تغییری بکنه ؟
بله من خیلی احساساتی هستم
علت برقرار شدن این روابط هم این بود که من و حتی خانوادم کاملا از قطعی بودن این ازدواج مطمئن بودیم و حتی یک درصد هم به نشدنش فکر نمیکردیم وگرنه هیچوقت اجازه نمیدادم کار به اینجا برسه . اما چون خیالم راحت بود و خانواده هم با اطمینان از ازدواج ما صحبت میکردن من هیچ مانع دیگه ای متصور نبودم .











علاقه مندی ها (Bookmarks)