وای ماشالا چه تاپیکی شده در عرض تایپ متن متوجه میشم سه تا پست ارسال شد
واقعا از خوندن پستاتون حس خوبی گرفتم و باعث شد خودمم در این مورد فکر کنم که چرا به ازدواج نیاز دارم یا چرا باید ازدواج کنم؟!
1)گاهي از خودم ميپرسم با ازدواج ميخوام به چي برسم كه الان ندارم
نمیخوام طوری بهت تلقین کنم که همه مشکلات با ازدواج حل میشه که انتظار یه زندگی رویایی رو داشته باشی
ولی من اینطوری برداشت میکنم که وارد شدن به یه عرصه جدید رو شامل میشه
وقتی یه سری اطرافیان رو می بینم که ازدواج کردن و از کارا و مسئولیت هاشون میگن دچار استرس میشم اما به نظرم ازدواج همین استرس هاشم شیرینه!
مثل وارد شدن به دوره جوونی (من دوره جوونی ام رو خیلی دوست دارم) اما یه تفاوت عمده دارن ما دوره جوونی رو خودمون به تنهایی داریم سپری می کنیم ولی توی ازدواج یه شخص جدید وارد زندگیت میشه که حتی از پدر و مادر هم بهت نزدیک تره حرفایی که به پدر و مادر نمیزنی میتونی بهش بگی و خیلی تفاوتای دیگه
در کنار همه مواردی که دوستای عزیز در نیاز به ازدواج گفتن چند موردی که به ذهنم خطور کرد رو مثال میزنم
من وقتی کلافه میشم و بی حوصله یا زمانی که اشکم در میاد و دلم میگیره دوست دارم سرمو رو شونه کسی بذارم و گریه کنم
اصلا تا حالا نشده در حضور کسی از ته دل گریه کنم ولی یکی کارایی که حتما دوست دارم بعد ازدواج انجام بدم اینه که یه بار برای همسرم از ته دل گریه کنم و سرمو بزارم رو شونش (لابد اونم با خودش میگه این دختره رو با هزاران مدل افسردگی انداختنش به منیه بار به یکی از دوستام گفتم مرده بود از خنده گفت مردم آرزوهای بزرگ دارن که شوهرشون براشون طلا بخره یا هزار تا کار مهم انجام بدن اونوقت تو عقده گریه کردن برای شوهرت به دلت مونده
)
یا مثلا وقتی میرم خونه خواهرم و میبینم یه غذای خوشمزه درست کرده و یه سفره رنگین چیده حض میکنم دلم میخواد منم این کارو انجام بدم یا وقتی می بینم به خاطر شکمو بودن شوهرش ذوق میکنه غذاهای جدید یاد بگیره و بعدش شوهرش کلی قربون صدقش میره دلم میخواد منم برای همسرم این کارارو انجام بدم (خدایی اگه همسر آیندم بفهمه انقدر برای اومدنش آرزوهای قشنگ دارم با آخرین سرعت خودشون به من میرسونه)
4)من به سختي ميتونم حضور فرد جديد رو در زندگيم بپذيرم وقتي اسم اين فرد همسر بشه كه ديگه بدتر.
این نگرانی اکثر دختراست با اینکه الان ذوق داریم ازدواج کنیم اما وقتی مسئله کمی جدی تر میشه و حس میکنم شرایط داره خوب پیش میره سریع واکنش نشون میدم در حالی که از طرف خوشم اومده
پس فقط تو نیستی که همچین حسی داری
الکی که نیست یه شخص جدیدی وارد زندگیت میشه در کوتاه ترین مدت میشه نزدیک ترین شخص بهت، پس طبیعیه نگران بودن
مطمئن باش این نگرانی با جدی شدن خواستگارا کمتر میشه
اینکه چطوری این مسئله رو با مادرت عنوان کنی یا چطوری به خواستگار بفهمونی که میل داری یا نه؟
فقط کافیه در مورد خواستگارات با مادرت مشورت کنی یا اگر موردی به خودت گفت با مادرت در میون بذار یه ذره هم حالت خجالت به خودت بگیر که دیگه مادرت کاملا متوجه میشه
اگرم می بینی مادرت از سمت خودش رد میکنه بهتره یه بار باهاش صحبت کنی و نشون بدی که دوست داری در مورد خواستگارا بیشتر بدونی و تا حرف نزدی رد نکن
البته اکثر مادرا همین طور هستن مادر خودم یه مدت گیر داده بود هر خواستگاری با شغل آزاد زنگ میزد میگفت دختر من کارمنده و ترجیح میده همسرش مثل خودش باشه و من اینو بعد از رد کردن 3 مورد متوجه شدم و به مادرم گفتم مادر عزیزم ملاک من شغل آبرومنده که نیازهای اساسی زندگی رو برطرف کنه
یا یه مدت گیر داده بود زیر لیسانس رو راه نمیداد البته بهش حق میدم چون یه مدت خودم خیلی حساس شده بودم اما باهاش صحبت کردم و گفتم تحصیلات ملاک صد در صد من نیست
در مورد برخورد با خود خواستگار:
اگر نظرت مثبت بود بستگی داره کی مطرح کنه اگر خودش مطرح کرد مستقیم بگو ترجیح میدم این مسئله با خانوادم مطرح بشه و مسلما اگر ایشون تصمیم جدی داشته باشن بلافاصله شماره منزل یا آدرس رو جویا میشن
اما اگر خود آقا پسر نباشه شرایط آقا پسر رو سوال کن و بعد بگو ترجیح میدم با خانواده مطرح بشه و سریع شماره ازتون میگیرن
اگرم که مایل نبودی بگو قصد ازدواج ندارم
توصیه میکنم تا زمانی که با آقا پسر صحبت نکردی رد نکن
آدما رو از ظاهرشون نمیشه شناخت شاید باهاش صحبت کردی و ازش خوشت اومد
ایشالا به زودی همه دخترای مجرد همدردی ازدواج کنن و به اون دغدغه هاشون برسن![]()








یه بار به یکی از دوستام گفتم مرده بود از خنده گفت مردم آرزوهای بزرگ دارن که شوهرشون براشون طلا بخره یا هزار تا کار مهم انجام بدن اونوقت تو عقده گریه کردن برای شوهرت به دلت مونده

علاقه مندی ها (Bookmarks)