من نمیدونم حالم چرا اینطور شده....کتابهای مفیدی رو این چند روز خوندم اما انگار .....بعد از چند دقیقه نمی فهمم چی میگن.....
- - - Updated - - -
سلام عزیزم
الان یکم حالم بهتره
دقیقا" نمیدونم چرا این اتفاق افتاد..... ببین من تجربه ی وابستگی شدید داشتم..افسردگی داشتم وقرص میخوردم اما مدتها بود که درمان شده بودم و ناراحتی خیلی خاصی نداشتم. مخصوصا" توی خوابگاه حس زنده بودن داشتم....دلتنگی برای خانواده بود اما مثل یک حس عادی که باها کنار میومدم و از زندگیم لذت میبردم و البته بخاطر اعتماد بنفس پایین میرفتم پیش روانشناس و از درمانم راضی بودم هر چند هنوز اول راهم.
من مدتی بود رابطه ای به طور خاص نداشتم و توی خوابگاه هم که آدم بقیه رو میبینه که درست و غلط درگیر رابطه ای هستن مشغولن, حس کمبود میکنه....دلم میخواست کسی باشه که باهاش حرف بزنم نه برای دوستی های الکی....
خلاصه این رابطه با شخصی بود که ایده آل من نبود چه از نظر ظاهر و چه اخلاق ، حتی مادرم تعجب میکنه برای احساسی که برای این شخص بخرج دادم. من خوشم اومد ازش چون احتیاج نبود براش نقش بازی کنم. یجورایی مثل خودم خل و چل بود. همش با شوخی و خنده اوقاتمون میگذشت.
اما.....
من قبل از رابطه ی جدی احساسی میدونستم این آقا نامزد داره... و بهش گفتم اون هم گفت نامزدش ناراحتش کرده و .....کامل توضیح نداد. خواهش میکنم من رو سرزنش نکنید. من فکر کردم یا خودم رو توجیه کردم یا حرفهای سربالای اون رو برای اینکه نامزدیشون ادامه نداره باور کردم....نمیدونم شاید بد جنسی کردم. هر فکری راجه به من بکنید مختارید.
خلاصه من نمیدونم بعد تجربه هایی که داشتم چطور در عرض سه هفته تا یک ماه علاقمند به این شخص شدم و نتونستم خودم رو کنترل کنم. تا اینکه یک روز اشتباهی اس ام اسی که میخواست به نامزدش بفرسته رو به من فرستاد و من فهمیدم که محبت آمیز خطابش کرده؛انکار هم نکرد. خلاصه از بحث تلفنی آخر دیگه با من تماسی نداشته من هم همینطور
تقریبا" یک هفته میگذره
من نمیدونم واقعا" چه چیز در من تغییر کرده که انقدر ناگهانی حالم بد شد......ببخشید؛ این اتفاقات با سندرم قبل از قاعدگی من همزمان بود و حالم بدتر شد.
بعد از مدتها بطور غیر جدی به خودکشی فکر کردم. بهش فکر کردم تا ببینم حد نا امیدی من از دنیا چقدره؟
فکرهای ناگهانی میاد تو ذهنم....مثلا" مبادا این آخرین باری باشه که میام خونه؟ یا مادرم چیزیش بشه؟ یا اون فرد که بهش علاقه دارم با ابراز ناراحتی من اینجا چیزیش بشه.....خیلی بی ربط هستن.....ولی وجود دارن.
دغدغه ی من توی دانشگاه پیدا کردن کار بود....حالا که دارم میرم سر کار موقتی انگار به اجباره....حوصله ندارم برم. تازه کارم در رابطه با رشته ی تحصیلیم هستش که خیلی بهش علاقه دارم.
گاهی حس میکنم برم جاهای مختلف با آدمای مختلف آشنا بشم تا از این حس بد راحت بشم.....
حس من اینطوریه که یهو یک غم بزرگ در قسمت قلب یا معدم حس میکنم و بعد حس ناامیدی....بخاطر همین به بهم خوردن سرتونین مغزم شک کردم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)