البته سنجاب درست نوشت اما تو رو هم خوب درک می کنم. می دونی مشکل اینه که پسرا تو سی سالگی هم تکلیفشون با خودشون خیلی وقتا روشن نیست. واسه همینم ادم نمی دونه دقیقا باید چه کار کنه و یه جورایی هر روز ادمو با رفتارای ضد و نقضی که ممکنه داشته باشن از نظر فکر مشغول می کنن. خود به خود می یفته ادم به تفسیر و برداشت اینکه کی نگاه کرد کی لبخند زد چرا زیاد نگاه می کنه چرا این بار نگاه نمی کنه منظورش چی بود و ... حالا شما و ایشون که خیلی هم سنتون کمه و این حالتا بیشترم میشه. طبیعیه.
یه پیشنهاد برات دارم که خیلی سخته عمل کردنش اما اگه بتونی عمل کنی بهش هر دو طرف قضیه رو داری. اینکه در فکرت و ذهنت همونطوری که سنجاب گفت ازاد باش. اسیر اینکه چی کرد چی نکرد و چطوری جذبش کنی و این چیزا نشو و فکرت از هر کسی ازاد باشه و شاد باش. از اون طرف در رفتارت خوش رفتار باش با همه و با این اقا هم خوش اخلاق باش. اینطوری از نظر فکری ازادی و در عین حال راه هم دادی به کسی که دوسش داری اونم محترمانه. بقیه اشم خودش دیگه باید انجام بده. من راهی که بتونی یه پسرو بیاری جلو بلد نیستم. وگرنه می گفتم. اگه این حالت ازادی در فکر و خوش رفتاری و ملایمت در رفتارو داشته باشی هیچ ضرری از هیچ ناحیه ای نمی کنی. موفق باشی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)