من خیلی اشتباهاتم زیاد بود خیلی بی نهایت همش سرکوفت همش تحقیر همش دعوا هیچوقت خانوادشو قبول نداشتم اون خیلی صبر کرد من هرروز بهش شک داشتم از دانشگاه که می اومدم خونه همه جارو نگاه میکردم حتی تو میلش حتی تو کاغذهایی که چکنویسش بود دنبال چیزی بودم خودمو اونو ازار بدم اون اونقدر تحمل کرد تا اخر واقعا اینکارارو میکرد به من میگفت چون تو اون قدر به من گفتی دیدم بهتره اینکارارو بکنم نمیدونم راست میگه یا نه..حالا با وجود اینکه موقعیت ازدواج هم برام پیش اومد باز نمیتونم فراموشش کنم