خوشحال شدم که سر زدید به تاپیکم آقای خاله قزی.اتفاقا امروز باهاشون دعوا کردم و بشون گفتم""این شوهرمه که برام میمونه و اونه که همیشه کنارم بوده تو سختی و مریضیام و شادیام که مامانم برگشت گفت خوب ایشالله همیشه اینجور باشید (با گفتن این حرفش ته دلم خالی شد))).خلاصه گفتم که تو این مدت شما کاری برام نکردید و اون همیشه پشتم بوده و اصلا دیگه خانواده (خطاب به خواهر و برادرم)برام اهمیت نداره و برام در اولویت نیستید.بعد خواهرم که ترسیده بود که لو رفته حرفایی که زده گفت نه داداش دروعل میگه و تو چه قد ضعیفی و از این حرفا...منم گفتم منتظرم شوهر کنی تا تلافی کنم...بعدم دیگه باهاش حرف نزدم و زود بلند شدم رفتم خونه خودم.من خیلی وقته زیاد خونشون نمیرم چون شوهرم حساس شده.خلاصه تصمیم دارم حتی اگه رو به موتم بودم ازشون کمکی نخوام.امیدوارم موفق باشم و بهشون نیاز پیدا نکنم....ولی آیا به نظرتون گفتن این حرفا چاره سازه..فوقش اینه که جلوم کمتر بگن چون حرمتا از بین رفته و پشت سرم میگن...من نیستم که دفاع کنم...شوهرم وقتی میره خونه پدرم سعی میکنی با همشون گرم بگیره و به نظر خودم زیادی داره پبش میره تا جاییکه ممکنه یه حرفی هم بزنه که اینا فیلمش کنن.چطور میتونم بهش حالی کنم که خودشو بگیره مقابل خانوادم.کمتر حرف بزنه و ریلکس تر باشه...آخه شوهرم مث خانوادشه اهل حرف زدن هستن و معتقدن اگه جایی بری و صابخونه حرف نزنه با مهمان یه جو ر بی احترامی هست به مهمان.و همیشه وقتی میاد خونه بابام خودش شروع کننده صحبته...و همیشه هم وقتی میخواستیم جایی بریم اون پبشنهاد میداد که به خانوادم هم بگم..اما این رفتارای اون به چشم خانوادم نمیاد و نقاط ضعفشو فیلم کردن واسه سرگرمی.عفط نگید تو بهخانوادت اجازه بی احترامی دادی...آیا شوهرم هم نباید کمی با سیاست تر رفتار کنه؟؟چرا فقط ما زنا باید سیاست داشته باشیم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)