اگر مادرتون تنها هستند نباید رهایش کنید.
تشکرشده 2,575 در 920 پست
اگر مادرتون تنها هستند نباید رهایش کنید.
م ی م (چهارشنبه 28 خرداد 93)
تشکرشده 0 در 0 پست
با سلام و تشکر از پاسخ دوستان
خانواده ما کلا پنج نفره بود که با فوت خواهرم شدیم چهار نفره
پدرم در قید حیات هستن و چون پدر و مادرم زود ازدواج کردند الان پنجاه و دو سه ساله هستن مشکل خاصی هم تو خانواده نیست روابط هم خوبه
ی داداش بزرگتر از خودم دارم که ایشونم مجرد هستن
من فکر میکنم فوت خواهرم وضعیت رو این شکلی کرده منظورم اینه که مادرم چون ی فرزند از دست داده حاظر نیست دو تای دیگه ازش دور باشن.
من میدونم هیچ مادری دوست نداره از فرزندش جدا شه ولی خوب مگه فرزند حق نداره واسه خودش تصمیم بگیره
من خودم شخصا به خانواده خیلی اهمیت میدم قطعا" اگر این خانواده رو نداشتم به خیلی چیزها و جاها نرسیده بودم ولی متاسفانه نمیتونم با خودم کنار بیام و از خواسته هام بگذرم !
تشکرشده 2,575 در 920 پست
اگر مادرت تنها نیست عیبی ندارد بروی. اما این را بدانید دوری نباید مانع از احساس مسئولیت شما در قبال مادرتان باشد. اگر می توانید برای انها یک پشتوانه مالی فراهم کنید که در نبود شما مشکلی پیدا نکنند. مثل انواع بیمه ها یا حساب بانکی سوده ده یا هر چیز دیگری که توانش را دارید. این طوری خیالتان تا حدودی آسوده است.
دوم به مادرتان اطمینان دهید که به دیدن او خواهید آمد و او را رها نمی کنید و واقعا هم هر چند وقت یکبار مثلا سالی یکبار به دیدنش بیایید یا حتی اگر توانستید آنها را دعوت کنید. به مادرتان بگویید با نرم افزارهای جدیدی که روی موبایل نصب می شود همیشه با هم در ارتباط خواهید بود. نگران نباشید برادرتان که کمکش کند یاد می گیرد.
در نظر هم داشته باشید وقتی پدر و مادرتان به سن کهولت رسیدند و یا ناتوان شدند نباید از خود سلب مسئولیت کنید. البته این مال بیست سال دیگر است حداقل اما مهم است.
من الان برادرم آلمان است و دو خواهر از اقوام من هم بعد از ازدواج رفته اند اروپا. مادر من اول ناراحت بود اما بعد از مدتی توانست عادت کند و الان دیگر برایمان عادی شده است. باید به برادر و پدر خود بسپارید که بعد از رفتن شما مادرتان را به کاری سرگرم کنند تا بتواند شرایط جدید را قبول کند.
می توانید از کمک یک مشاور هم استفاده کنید.
اما بهترین راه این است که به مادرتان اطمینان دهید رهایش نمی کنید و واقعا هم این کار را بکنید. نرم افزارهایی که گفتم خیلی کاربرد دارد و مفید بوده است.
- - - Updated - - -
اما واقعیت این است که هر چه هم به نبودن برادرم عادت کرده اما ته دلم همیشه این حس وجود دارد که برادرم ما را چندان دوست نداشت و برایش مهم نبودیم. تصویر خانواده خوشبختی که همیشه حس می کردم در آن زندگی می کنم هر روز کمرنگتر می شود . حس می کنم هیچ وقت بین او و ما پیوندی وجود نداشته است و فقط همخانه بوده ایم. از گذشته چیز زیادی به خاطر نمی آورم که برادرم در آن حضور داشته باشد انگار همه چیز پاک شده است و انگار او فقط یک سراب بوده است که دیگر نیست. دیگر حس دوست داشتن و دل تنگی ندارم. یک حس ناشناخته است که آزارم می دهد. با خودم می گویم اگر پیوندی وجود داشت پس الان کجاست و اگر وجود نداشت و واقعا تصور من از خانواده و برادرم اشتباه بوده است چطور این همه مدت متوجه واقعیت نشده ام؟ آیا این همه سال با یک توهم زندگی کرده ام ؟ توهم خوشبختی و پیوند و دوستی بین اعضای خانواده ؟ با خودم می گویم من واقعا چقدر برایش ارزش داشتم ؟ آیا من دیوانه بوده ام که توهم داشته ام و مگر آدم عاقل توهم می زند و سراب می بیند؟
با خودم می گویم آیا هیچ وقت برایش ارزشی داشتم ؟ آیا او هیچ وقت نگران من شده است یا اصلا به من به چشم خواهر کوچکتر نگاه کرده است یا اینکه تمام مدت به فکر درس و خارج و پیشرفت و کامپیوتر و.. بوده است و من هیچ وقت برایش حضور نداشتم ؟ اگر الان بگویند خواهرت کوچکترت مرده واقعا برایش مهم است ؟ واقعا برایش خواهر کوچکترم یا فقط یک دختر هستم مثل همه دخترهایی که هر روز می بیند ؟ آیا واقعا تنها تفاوتی که من با بقیه دخترها دارم حرام بودن من به اوست و داشتن یک رشته دی ان ای مشابه ؟ اصلا عاطفه ای در وجود برادرم هست ؟ می داند دوست داشتن چیست یا فقط به مادیات فکر می کند ؟ چرا رهایم کرد ؟ چرا تنهایم گذاشت؟
صدها فکر و احساس مثل این در ذهن و روان من جریان دارد . دلم می خواهد یکی نفر به من بگوید پدر و مادر من پسری نداشته اند. یا اینکه دلم می خواهد کاملا فراموشش کنم انگار که هیچ وقت نبوده است. شاید ذهنم راحت شود. شاید این بار از دوش من برداشته شود . اما نمی شود. لامصب نمی شود. دی ان ای لعنتی رشته ای است که دست و پای آدم را می بندد. رشته ای است که دور قلبت می پیچد و فشارش می دهد مثل پیچکی که به گیاه می پیچد و شیره اش را می کشد. کاش یک نفر پیدا می شده و این رشته از سلول های من بیرون می کشید.
ببخشید که اینها را گفتم. باید می گفتم. باید اینها را می دانستی. انسان موجود پیچیده ای است.
ببین دانستن اینها خیلی بهت کمک می کند که ارتباطت را با مادرت تنظیم کنی.
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)