آقای خاله قزی اقوام و خویشاوندان یک شبکه حمایتی هستند. حمایت از هر جانب. اگر در سنت های ایرانی رابطه با اقوام مهم است دلیلی دارد. دلیلش همین شبکه حمایتی و ارتباطی است که تشکیل می شود. می دانید چرا قدیم ها خیلی بیماری ها مثل آلزایمر و مشکلات ذهنی کمتر بود ؟ چرا کلا بزرگترهای ما با اینکه امکانات بسیار محدودتری از ما داشتند خود را از الان ما خوشبخت تر می دانستند ؟ بله دلیلش یک شبکه ارتباطی منسجم بود که در آن انسان ها با هم تعامل داشتند حرف می زدند و رابطه های مختلف برقرار می کردند. من که جامعه شناسی خوانده ام می دانم که چقدر شبکه های ارتباطی فامیلی مهم هستند در نظم دادن به جامعه حتی در حفظ امنیت جامعه. من الان هر چه فکر می کنم نمی توانم بفهمم علت دوری گزیدن از همدیگر حتی از اقوام و همسایه ها چیست. الان طرف حتی همسایه ای که با هم در یک طبقه هستند نمی شناسد. همه انزوا گزین شده اند . خوب نتیجه اش می شود اینکه امنیت به خطر می افتد چون هیچکس با دیگری ارتباط ندارد و هیچ کس متوجه نمی شود چه اتفاقی در ساختمان یا محله اش می افتد و اگر هم بفهمد برایش مهم نیست. نتیجه اش اینکه دزدها و جنایتکاران از این بی انسجامی که در جامعه ما به وجود آمده نهایت استفاده را می کنند. حتی در یک خانه هم اعضای خانواده با هم تعاملی که باید ندارند. هر کس می خواهد تنها باشد. نتیجه اش مشکلاتی می شود که دارد بنیاد خانواده را به باد می دهد.
من الان همه امکاناتی که یک جوان آرزو دارد در اختیارم است. به قدر کافی پول دارم اینترنت پرسرعت با حجم بالا ویدئو تلویزیون با یک عالمه کانال اتاق شخصی با هر وسیله ای که بخواهم و یک عالمه وقت برای تنهایی. اما این را بدانید که زندگی من همیشه اینگونه نبود. یک زمانی بود که من کودک بودم و بعدها در نوجوانی زندگی من با الان زمین تا آسمان تفاوت داشت. آن موقع اقوام من در همسایگی دیوار به دیوار من بودند. وجود مادربزرگم باعث می شد نوه ها و بچه هایش در خانه جمع شوند. به هر حال توضیحش مفصل است تا اوایل جوانی من هیچ کدام از امکاناتی که الان برایم هست نبود و تنها نبودم. آن موقع دلم می خواست یک اتاق خلوت شخصی برای خودم داشته باشم و هر چه دلم می خواهد بخرم و هر چه می خواهم بپوشم. دلم می خواست راحت باشم و کسی به من کار نداشته باشد. الان همه آنها را دارم و خیلی بیشتر از آنچه که جوان های دیگر دارند و می توانم هرچقدر بخواهم تنها باشم و کسی نیاید.
اما از وقتی که این امکانات و این تنهایی برای من فراهم شد وضع من بهتر نشد که هیچ بدتر هم شد. چقدر می خواستم بخوابم چقدر تلویزیون و اینترنت ، چقدر کتاب بخوانم آنقدر این کارها را در خانه راحتم می کنم که تا شب شود و بخوابم.
اما حالا فهمیده ام چه چیزی را از دست داده ام و چه چیز بی ارزشی به دست آورده ام. واقعیت این است که من آدم درونگرا و تنهایی طلبی بودم و هستم. اما وقتی به گذشته و الان خودم و حتی جامعه خودم نگاه می کنم می بینم چه سرمایه ای را از دست داده ام. واقعیت آن است که من در گذشته به خاطر ارتباط های بیشتر و همان شبکه حمایتی و ارتباطی که گفتم انسان بسیار متعادلتری بودم. واقعیت این است که حتی انگیزه درس خواندن در من بیشتر بود . انسان شادتری بودم و احساس آرامش درونم بسیار بیشتر بود. به خاطر ارتباط همسایه ها محله امنی داشتیم که من می توانستم به تنهایی به مدرسه ابتدایی بروم وبیایم اما الان بچه تا سر کوچه نمی تواند برود.
بله کسی نیست که به من حرفی بزند که ناراحتم کند و در خانه ام هر کاری بخواهم می کنم و هر لباسی که بخواهم می پوشم. چیزی که همیشه آرزویش را داشتم و با رفتن خواهر و برادر و فوت مادربزرگم امکانات مالی بیشتری برای من هست. هر چقدر که بخواهم.
اما حالا هیچ انگیزه ای برای هیچ کاری ندارم. هیچ کس نیست که حرف تازه ای به من بزند یا حداقل یک جوک برایم تعریف کند. هیچ کس نیست که به خاطر او یک لباس تازه بخرم . لباس بخرم جلوی چه کسی بپوشم وقتی هیچ کس نمی آید؟ شب تا صبح بنشینم جلوی آینه خودم نگاهش کنم ؟ بله من بیرون هم می روم و دانشگاه هم می روم. اما آنجا هم وضع به همین منوال است. مردمی که از اقوام و همسایگان و حتی خانواده خودشان دوری می کنند هیچ تمایلی به ارتباط با من و یکدیگر ندارند. تنها می روم و برمی گردم. در دانشگاه کسی مزاحم من نیست و هرکاری بخواهم می کنم . مجبور نیستم برای دوستانم وقت بگذارم . هر چقدر بخواهم مقاله دانلود می کنم و می خوانم . اما با خودم فکر می کنم من این کارها را چگونه باید انجام دهمم ؟ همه این مقاله های مهارت های ارتباطی و موفقیت و حل مشکلات و ... برای وقتی است که انسان با کسی ارتباط دارد . اما الان با این وضع چه سودی دارد این مقاله ها را بخوانم وقتی تنها هستم ؟ خودم با خودم چکار کنم ؟ در اطراف دانشگاه ما کلی هتل وجود دارد . یک روز معلم دبیرستان ما گفت : من زمان دانشجویی با دوستانم به لابی هتل می رفتیم و چای می خوردیم و خوش بودیم. حالا من آقای خاله قزی به لابی هتل های چندستاره می روم و هرچه بخواهم سفارش می دهم . اما کسی با من نیست. خودم هستم و خودم و تنهایی که همیشه آرزویش را داشتم.
به خانه هم که بیایم وضع فرقی نمی کند. چون اقوام من هم سالی یکبار شاید زنگ بزنند حتی برادرم دو هفته یکبار تماس می گیرد. به خانه که می آیم همه چیز مهیا است برای منی که انگار در یک جزیره دورافتاده وسط اقیانوس زندگی می کنم که گذر کسی به آن نمی افتد. جزیره ای که خاکش از طلا است و پر از پول است و پر از هر چیزی که بخواهم اما همه اینها به شرطی است که تنها باشم و تنهایی با خودم حرف بزنم و بخندم و هر لباسی زیبایی که می پوشم فقط خودم نگاه کنم تا کهنه شود. فرض کن کس دیگری هم باشد. اما آنقدر آن یک نفر را نگاه کرده ام که هر دو حالمان از قیافه هم به هم می خورد و هیچ حرف تازه ای نیست و از هم خسته ایم .
حالا می فهمم که جامعه سنتی ما چه چیزهای با ارزشی داشت که در دنیای مدرن و پر از امکانات ناپدید شد.
- - - Updated - - -








علاقه مندی ها (Bookmarks)