نقل قول نوشته اصلی توسط maedeh120 نمایش پست ها
اینجا اولین نفری که یکم موافق پرویز جان شمایی
یعنی همه دوستان نظرشون اینه ادم فقط باید با همشهری خودش ازدواج کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه دوست نداشته باشه ؟؟؟اگه بخواد وارد یه دنیای جدید بشه؟؟؟؟اشکالی داره؟؟حتما ته رابطه شکست؟؟؟؟بستگی به طرفین نداره؟؟؟؟؟هیچ موفقیتی در کار نیست؟؟؟؟فقط بن بست؟؟؟/
بله آقا پرویز اگه احساسم نبود قبول میکردم چرا؟؟؟؟؟چون معیارهای من رو داره ..... چون حرف همو میفهمیم .... نقاط مشترک زیاده ....چون میخواد زندگی کنه....چون مرد کار...چون سالم....
من خیلی از دوستام بودن تو سن کم ازدواج کردن الان رسیدن به سن من و چند سال از زندگیشون میگذره اما خوشبختن چون خودشون خواست که در برابر مشکلات مقاومت کنن تا به خوشبختی برسن و همکارام هم هستند که 26.27سن دارن اما راضی نیستن از زندگیشون چرا؟؟؟چون نمیخوان؟؟؟چون با یه مشکل کوچیک جا میزنن....
من اون اولم خواستم که در راضی مادرم کمکم کنید اما کاملا بحث منحرف شد....
خواهش میکنم دوستان از دست من ناراحت نشن
ما یه راهی رو شروع کردیم به پیمودن و تا آخر مسیر قراره باهم باشیم با مهربونی با همراهی نه کنایه و تحقیر ....
اگه تند رفتم معذرت. حالا که شما میگی تصمیمت رو گرفتی باید احساس واقعیت رو با مادرت در میون بذاری و همچی رو رک و راست بهش بگی. تا وقتی شما از تصمیمت کوتاه نیای کسی کاری نمیتونه بکنه.
آیا دلیل مخالفت اصلی مادرتون سنی بودن ایشونه؟ به نظرم دلیل غلطیه. شما که با با عمر و عثمان ازدواج نمیکنین. با یک انسان که شخصیت جداگانه و قابل احترامی داره میخواین پیوند ببندین. اینها رو به مادرتون هم بگین.
باید به مادرتون اطمینان بدین که با ازدواج با این آقا میتونین خوشبخت باشید و در کنار هم زندگی کنین. به مادرتون بگین خودش رو جای اون خونواده بذاره و اگه کسی اینطور باهاشون برخورد میکرد چیکار میکردن.
سعی کنین موقع حرف زدن با مادرتون اصلا عصبانی نشین و با صدای بلند حرف نزنین. چون اونموقع حس میکنن که هنوز بچه این و دارین از روی غرور تصمیم میگیرین.
استفاده از بزرگترهای فامیل و خواهر و برادر هم میتونه کمک خوبی برای راضی کردن مادرتون باشه.