نمیدونم نمیدونم خودم گیج و مبهوتم. هنوز باورم نمیشه جدا شدیم. خانمم بدی داشت، اما خوبی های زیادی هم داشت. بدیش دهن بینی و بی ثبات بودنش بود که همینم خیلی بزرگ بود. همه چی در 3هفته تموم شد. و پدرش همه کارارو با سرعت انجام میداد چون دخترشو میشناخت. نمیخواست بهش زمان بده تا عاقلانه تر تصمیم بگیره. نمیخواست فرصت فکر کردن بده. روشش این بود که میومد خودشو مظلوم میگرفت و منو تحریک میکرد که حرفی بزنم و منم از شدت فشار روانی که روم بود داشتم دیوانه میشدم. بعدش میرفت خونه با زنش بحدی ازم بد میگفتن که کاملا مغزشو شستشو دادن. ما چندین بار دعوا و قهر کردیم و هربار پدرش باعث قطع ارتباطمون میشد. سیم کارتو میگرفت نمیذاشت از خونه بیرون بره یا تلفن بزنه. اما چند روز که میگذشت خانمم خودش سمتم میومد یا ارتباطی برقرار میشد.
الان هم امیدم به اینه که عقلش کار کنه. نمیدونم آیا هنوز گرمه؟ و نفهمیده چه کاری انجام داده! نمیدونم چند ماه بگذره دلتنگم میشه؟ دلش میخواد برگرده؟
من خیلی دوسش دارم و اصلا احساساتی برخورد نمیکنم، من شخصیت و روانم طوری نیست که بخوام خودمو باکسی سرگرم کنم و زنمو فراموش کنم. خدا میدونه حتی اگه نقص عضو هم داشته باشه بازم میخوامش. چون خودش واسم مهمه. فقط امیدم بخداست که یکم زمان بگذره و برگرده، با اینکه به عشق و خوشبختی آیندمون ایمان داشت، اما دشمنی ها نذاشت منو ببینه... راهنماییم کنید چکار کنم!