گر تاپ تاپ قلبش رو حس می کنی ، اگر دوستش داری ، اگر او برایت مهم هست ، پس سعی کن برایش مرهم باشی ، برایش مهربان باشی ، سعی کن کمکش کنی ، تا این حالتش از بین برود ، شرایط آرامشش را فراهم کن ، بهش گیر نده ، بسیار بخشنده و با گذشت باش
می دانم و خوب درک می کنم که شما از این وضعیت ناراحتی و دلت می خواهد همسرت به راحتی و با آغوش باز به خانه مادر و پدر شما بیاید ،
برای این که وضعیت را تغییر دهی باید سعی کنی به او آموزش دهی ، اما نه با حرف و سخن و گفتگو ، بلکه با مهربانی و علاقه و درک کردن او ... شاید اونجا معذب باشد ، شاید حوصله اش سر برود ، و هزارتا شاید دیگه ... حتی اگر بی دلیل او چنین هست ، شما با مهربانی و دادن اعتبار به همسرت ، سعی کن او را غیرمستقیم متوجه رفتارش بکنی *
مرسی از پاسخهاوتن
این چند وقته خونه مادرشوهرم بودیم (رفته بودیم مسافرت پیششون) و همه سعیم عمل به پست اولتون بود
همسرم از اینکه بیاد خونه پدری من هیچ ناراحتی و مشکلی نداره و اتفاقا همیشه برا رفتن به اونجا برنامه ریزی میکنه چونکه اونجا خیلی خوش میگذره با خواهر و برادرام خیلی صمصمیا و جای خوش اب و هواییه
منظورم از تاپ تاپ قلبش این بود که راحت نمیتونه بگه ما مثلا فردا چند روزی میریم فلان جا و برمیگردیم چون مامانش سریع موضع میگیره که نه نباید برین
******از روی شرم و حیا فاصله گرفتن رو هم میشه حس کرد از روی چیز دیگه بودن رو هم
دوستای گلم همسرم اگه بخاد از روی شرم و حیا فاصله بگیره جلوی پدرش و پدر و مادر من هم همینطوری رفتار میکنه البته جلوی اینا رفتار بی ادبانه نداریم به هیچ وجه ولی خیلی خوبیم باهم این فاصله ها فقط جلوی مادرشه.
*****گفته بودم ما توی یه شهر زندگی نمیکنیم وقتی میریم شهر اونا به طبع با هم میریم و خونه پدری منم یه شهر دیگه اس.تو این شرایط من چطوری میتونم به همسرم بگم تو برو خونتون پس من باید برم مسافرخونه
[IMG]file:///C:\Users\pm\AppData\Local\Temp\msohtmlclip1\01\cli p_image001.gif[/IMG]
این چند روز عروس خوبه بودم چون یه ریز در حال کار کردن بودم چون اونا در حال خونه تکونی بودم و من داشتم کمک میکردم
من خودم متوجه رفتارای اونا هستم بهتون گفتم اما باورتون نشد چون بالاخره تو یه جمع نیستین و از دور نمیشه درک کرد
خونواده همسر من دقیقا عروس رو به این معنا میدونن :کسی که وظیفش نوه دار کردنشونه ، به خونه زندگی اونا رسیدنه ، براشون پخت و پز کردنه بدون هیچ محبت دیدنی
به خدا قسم من با این چیزا مشکلی ندارم مشکلم فقط اینه که من هیچ محبتی ازشون ندیدم هیچ کمکی تا حالا ازشون ندیدم هیچ جای زندگیمون تکیه گاه من وهسرم نبودن
من وقتی جای یه انسان قرار داده نمیشم و قتی نمیتونم کنار همسرم آرامش داشته باشم قلبم میلرزه فقط همین
همه کارایی که بخان میکنم فقط بذارن محبت بین من و همسرم سرجاش باشه این رو برا زیاد نبینن.[IMG]file:///C:\Users\pm\AppData\Local\Temp\msohtmlclip1\01\cli p_image001.gif[/IMG]
- - - Updated - - -
فک نکنین دارم بهونه تراشی میکنم
من همه پستهاتون رو یه بار نه بلکه سه چهار بار میخونم که برا تو مغزم ثبت شه
خیلی زود رنم خیلی و خیلی به همسرم و زندگیمون علاقه دارم و فقط میخام که همونطور که زندگیمون رو شروع کردیم ادامه پیدا کنه
من همسرم و محبت دیدن و احترام دیدن حقمه نیست؟؟؟
چون خودم هم محبت کردم بیش از حد هم احترام میذارم
مادرم همیسه بهم میگفت شوهر یعنی خدای دوم (کفر نیست ولی میخاست اهمیتش رو برسونه) و من همیشه سعی کردم راضی باشه ازم
الان برگشتیم خونه و گل و گلستونه همه چییییییی چون تنهاییم اما قلب من شکسته چون جر و بحثامون بخاطر هیچ و پوچ داغونم کرد درک نشون از طرف شوهری که همه چیزم شد داغونم کرده
میخنئم ولی میدونم چن وقت دیگه که مادرش بیاد همه رفتارش عوض میشه..
- - - Updated - - -








علاقه مندی ها (Bookmarks)