این چندروز خیلی لاغر شدم شدم استخون،عین روح شدم،شوهرم صبح میره شب میاد،اصلا حرف نمیزنیم حتی چای دم نمیکنم چه برسه شام بپزم براش،بعد بیمارستان پیش بچه هام میخوابم،اس زده رفتم درخواست طلاق دادم،منم گفتم چه عجب طلسم شکست و بختم باز شد،کاش برهدیگه پشت سرشم نگاه نکنه