نیلوفر مرداب و پونیو جان ممنونم از راهنماییتون
ببینید من ظاهرم کاملا با اونچه که در باطنمه فرق می کنه در ظاهر ی دختر کاملا پر انرژی و شوخم اصلا موقع هایی که توی جمعم مغزم آرومه توی دانشگاه که بودم شاید بین جمع دوستا تنها کسی که حاضر میشد بره پای تخته واسه حل مساله یا توضیحش من بودم و یا اگه توی جمعی باشم نظری که دارمو می گم و تو اون لحظه اصلا فکر منفی نسبت به خودم ندارم با آشناها که جای خود داره حتی با غریبه ها هم بعد پنج دقیقه موضوع مشترکی واسه گرم گرفتن و باز کردن سر صحبت پیدا می کنم اما دقیقا مشکل من ازونجایی شروع میشه که از جمع فاصله می گیرم اونوقت به همه چی از جمله قضاوت بقیه راجع به خودم فکر می کنم
من بچه ی اولم واسه همینم گاهی احساس می کنم شاید بخاطر حساسیت های زیادی که پدر مادرم رو تربیت من داشتن اینجوری بار اومدم یادمه کلاس اول که بودم واسه گرفتن نمره هجده به جای بیست توی درس املا از جانب مادرم آنچنان توبیخی شدم که دیگه برام اثبات شده بود یا باید کامل کامل باشم یا یا یا ...........یا یی دیگه وجود نداره حتی مشق اضافه می نوشتم یا با وجود تسلط کامل به درسام بازم نصفه شبا بیدار میشدم تا درسامو دوره کنم
تو دوره راهنمایی دچار وسواس شستشو شدم به شدت از نجس و پاکی می ترسیدم واسه همینم تمام مدت دستو پاهامو میشستم و خوب خدارو شکر این وسواس بعد یک سال از بین رفت اما جای خودشو به وسواس فکری داد
یادمه تو هر مقطع تحصیلی که بودم دلم میخواست رهبری بقیه بچه ها با من باشه گروه نمایش درست می کردم و رو صحنه می بردم و نقش اولشو خودم بازی می کردم و همیشه مربی و مدیر و ناظمای مدرسه تحسینم میکردن و بیشتر وقتا نماینده بودم چون طاقت حرف شنوی از بقیه رو نداشتم اما همه این چیزا تو این سالها واقعا از من ی آدم به شدت ظالم نسبت به خودشو ساخت که اصلا حاضر ب بخشش خودش نیست اینقدر مغرور بودمو هستم که هیچ وقت نذاشتم کسی از نقص درونم خبر دار بشه خیلی از دوستام باهام درد و دل می کنن و حتی راهنماییم میگیرن اما یک درصدم حدس نمی زنن که خودم دنیای مشکلم
تنها کسی که از حال و هوام خبر داره همسرمه . طفلک به اون بیچاره هم خیلی سخت میگیرم و خیلی وقتا از تک تک کاراش ایراد می گیرم و با وجودی اینکه شوهرم آدم سر سختیه اما در برابر تنها کسی که از خودش نرمش نشون میده و در برابرش همیشه از موضع خودش میاد پایین منم همیشه اونه که بعد هر قهری پیش قدم میشه گاهی اینقدر صبوری می کنه و حرفی نمیزنه که لجم در میاد بهش می گم دوس دارم گاهی وقتا سرم داد بزنی بگی پریا قبول کن یه جاهاییم تو مقصری اما این کارو نمی کنه
میدونم که ی روزی بالاخره کم میاره و از دستم خسته میشه گاهی وقتا بیخود و بی جهت اینقدر بد میشمو وغر می زنم و عصبی میشم که تمام عضله های صورتم درد میگیره شایدم از بس اطرافیانم لی لی به لالای من گذاشتن اینقدر لوس و بد بار اومدم نمیدونم چرا قصه ی زندگی ادمای من مرتب تکرار میشه اون از پدرو مادرم که واسه ی لقمه غذا تو دهنم گذاشتن ناز منو می کشیدنو اینم از شوهرم
کاش من اینقدر مشکل دار نبودم تا حد اقل تا این اندازه خونوادمو اذیت نمیکردم کاش ی روزی از شر تمام این فکرا خلاص شم








علاقه مندی ها (Bookmarks)