سلام به همه،
آقای فدایی یار دقیقا همچین طرز فکری که گفتید از شخصیتش میبارید حتی خودمم تا حدی همچین حدسی میزدم ولی دلم نمیخواد خودمو جلوی اون واسطه یا دیگران ببرم پایین ، آخه همین واسطمون بعد ازجواب رد من به مادربزرگم گفته بود حسین(پسرش که میشه دوست خواستگارم) برگشته گفته چراایناکه عموهاش تاحدی این پسررو میشناختند گفتند بیاد ودلشو شکستند منم گفتم به مادربزرگم مگه دل من گره خورده به دل عموهام که نظرامون یکی باشه،عجب حرفی زدنا..خلاصه ماجرااینطوری شد،منم که میبینم این واسطه مون خیلی رو این پسره متعصبه جرأت نمیکنم بهش بگم که برای صحبتای بعدی بگه بیادآخه من هنوز چون کامل به خدا قیافشو نگاه نکردم نمیدونم بعدش که بیان واکنشم چیه یعنی الآن قیافه برام تاحدی بی اهمیت شده و همین حداقلارو ببینم داره یانه یااصلا بعدش شاید باصحبتای بعدی به نتیجه نرسیدیم منحل شد اونوقت همین خانوم واسطه خدامیدونه یاهمون خانوادش میخوان چه واکنشی نشون بدن . شاید بگن دختره دیوونست یامارومسخره خودش کرده یعنی خانواده خودمم همینو میگن،ولی خود پسره انقدر باشعور بود که شک ندارم که اگه حرفای منو شخصا میشنید اوضاع خیلی بهتربود.باور کنید هرچی میگردم یه عیب بزارم روش ولش کنم اصلا عیبی پیدانمیکنم.آدم این همه کامل میشه آخه.ستاره جون منم خواستگارداشتم که ندیده رد کردم ولی هضم این به مراتب راحتتراز اونیه که دیدیش و دلت یادشو میکنه،ممنونم ازپیشنهادت حرفات دلگرمم میکنه شاید سی دی رو گرفتم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)