ممنون از جواباتون و وقتى كه برا تاپيك من گذاشتين
مشكل من هم همين تعامل هست. نياز من يه رابطه دوستى دو طرفه هست ( رابطه اى كه عمق داشته باشه ) كه درش احساس نكنم من دارم بيشتر هزينه مى كنم و اون فرد اصلا ارزش اين هزينه رو نداره. متاسفانه تا حالا همچين دوستى نداشتم و اكثر مواقع احساس مى كنم كفه محبت (يا به قولى هزينه) من تو اون رابطه سنگين تره.
تشخيص اينكه كسى ارزششو داره يا نه هم سخته و معمولا تا معلوم شدنش من يه هزينه هايى دادم. چون معمولا از كسى كمكى نمى گيرم و مگر اينكه قبلا همون كارو براش انجام داده باشم ( مثلا هر چى مى خواستم برا خانوادم بفرستم پست مى كردم تا اينكه برا چند نفر وسايلشون رو بردم ايران حالا احتمال داره منم ازشون بخوام چيزى برا من ببرن )
گاهى تعيين كردن خط مرز سخته ولى كلا تا جايى دوست دارم هزينه دوستى بدم كه به خودم و خانوادم ضررى نرسه.
تو دوستى هم من به دنبال يه رابطه بر پايه صداقتم و اين كه بتونم رفت و امدى داشته باشم با دوستام و اگه من يا اونا كارى از دستمون بر بياد براى هم انجام بديم. متاسفانه گاهى مى بينم بعضى ها حتى حاضر نيستن تجربه هايى رو كه داشتن با ديگران به اشتراك بزارن ( گاهى با همين تجربه ها ادم كلى جلو مى افته تو زندگى اينجا )
با اومدن به اينجا بعضى از معادلات زندگيم به هم خورده. خانوادم جاى خيلى چيزارو برام پر كرده بودن كه حالا جاى خالى همش احساس ميشه.
اوايل كه اومده بودم مى گفتم چه قدر زندگى اينجا ماشينى و بى عاطفه تره. از خدا مى خواستم كه من اين مدلى نشم. حالا كم كم ميبينم خود درگيرى پيدا كردم !
اخلاقم اينه كه اتوماتيك دوست دارم به اطرافيانم محبت بدم و يا كارى كه از دستم بر بياد انجام بدم ولى باز تاب رفتارشون ناراحتم مى كنه. دوست ندارم خودم عوض بشم ( بى عاطفه تر شم ) از طرفى هم وقتى محبتام بى پاسخ مي مونه دلم ميگيره .
به طور مثال همسر يكى از دوستام رفت مسافرت و چون من درك مى كردم تنهايى و دل تنگى چقدر سخته هر از گاهى باهاش تماس مى گرفتم و چند بار دعوتش كردم بياد خونمون. بعد مدتى همسر من مجبور شد بره مسافرت و تنها بودم و اون حتى يه بارم با من تماس نگرفت در حالى كه مى دونست منم تنهام.
اون لحظه به اين فكر نكردم كه اين كارو كنم كه يه روزى اونم جبران كنه ولى وقتى تو موقعيت مشابه قرار گرفتم اون خلا باعث شد كه من به ياد بيارم كه در نبود همسرش چه كارايى براش انجام دادم. در حالى كه وقتى تو ايران بودم وجود خانوادم اون خلا رو پر مى كرد و من اصلا فكر نمى كردم براى فلانى چه كارا كردم.
منم هميشه اعتقاد داشتم اگه محبتى ميكنم برا دل خودم انجام دادم يا براى رضاى خدا چون خودمم حس خوبى بهم دست مى داد و اگر انجام نمى دادم عذاب وجدان مى گرفتم كه يه كارى مى تونستم برا كسى انجام بدم و ندادم! اونا هم جبران نمى كردن برام مهم نبود ولى الان نمى تونم اونجورى باش
ببخشيد كه مشكلا قاطى پاطى شد به طور خلاصه:
١_ تعداد روابط دوستيم خيلى محدوده و همونا هم به مرور قطع ميشه. چطور ميتونم مهارت اجتماعى ايم رو قوى كنم؟
٢_ برام سخته كه خودمو عوض كنم و جلو خودمو بگيرم برا كمك يا محبت به ديگران و از طرفى هم ديدن رفتار بى تفاوت ازارم ميده.








علاقه مندی ها (Bookmarks)