شهر باران عزیز این اسمت منو یاد شهره خودم انداخت که الان خیلی ازش دورم..منم بعد ازدواج از شهرم دور شدمو اومدم یه شهر دیگه که هیچ کسیو جز خونواده شوهر نداشتم..الان حدود 6 ماه از ازدواجم میگذره..خونواده شوهرم خیلی خوبنو همش اصرار دارن که حتی هر روز یا یه روز درمیونم شده برم اونجا..ولی من اعتقادماینه خونواده شوهر هر چقدرم خوب باشن باز صمیمیت بیش از اندازه باشون باعث میشه گاهی حرفایی زده شه که حتی اگه منظوری داشته باشن بازم من اذیت شم..واس همون از همون هفته اول سعی کردم اگه مجبور نشم یا برنامه ای نباشه هفته ای یه بار یرم اونجا...که البته اولاش سیاست بلد نبودمو بخاطرش شوهرمو خیلی رنجئوندم..ولی الان خیلی روالمون خوبه..شوهرمم راضیه..از تنهایی کتاب میخوندم بازار میرفتم تنهایی..تا اینکه دوست پیدا کردمو بیشتر مشغول شدم...خیلی باشون صمیمی شدی که همه کاراشونو میدن به توو بخودشون اجازه میدن بت حرفای نیش دار بزنن....برو خونشون ولی با سیاست باشو حساب شده رفتار کن








علاقه مندی ها (Bookmarks)