سلام
نورعزیز برات ناراحت شدم امیدوارم که همسرت دیگه این خطاشو تکرارنکنه وتوام بتونی فراموش کنی
اقای بینامن هرروزبه تالارهمدردی سرمیزنم بله درست متوجه شدیدخداروشکرحالم خیلی خوبه رابطه ام باشوهرم عالیه راستش کارشوهرم کاملامردونه اس لباس فروشی
یاسوپرمارکت نیست که من بتونم برم اونجارو درنبودش بچرخونم تازه شاید10درصدازمشتری هاش خانم باشن وتواین صنف هیچ خانمی نیست دررابطه باماشینه کارش
امروزم تازه ازمسافرت برگشتیم ومن اگه بره سفرازش توقع سوغاتی ندارم هرچندکه خودش خیلی بامعرفته ودست خالی نمیاد
اون زمان که گفتیدچون رابطمون چندان جالب نبودنرفتم درمغازش چون خودشم دوست نداره من برم منم خیلی کم گاهی میرم یه وقت هایی هم خودش ببینه دلم گرفته
یاتنهاهستم معمولاجمعه هامیگه بیامغازه پیشم اون پشت باهم فیلم ببینیم اماچون دوست نداره من فقط برای کارهای واجب وبابهانه های موجه میرم
من دیشب پست های شمادوستان رو مسافرت خوندم وچون خودمم ازاول احساس ترس ونگرانی نداشتم که بره بهش گفتم چون من کاملابهت اعتماد دارم وچون تو
برای من ارزش قائل میشی ومیای نظرمنومیپرسی وچون دوست دارم بهت خوش بگذره وشادباشی بارفتنت هیچ مشکلی ندارم برو ایشالاخوش بگذره
خانواده خودم دیدشون خیلی به اینجورمسافرت هابدهست هرمردی که تنهابره راجع به اش فکرهای بدمیکنن کلامادرم مخالف دوست هم هست یادنمیادتاحالاگذاشته
باشه من یاخواهروبرادرهام دوستمون رو خونه اورده باشیم من کلایه دوست دارم اونم ازدوره بچگی باهم همسایه بودیم وگرنه دوستیم باهمکلاسی هام فقط توی
مدرسه بودحتی برادرم بیچاره 1باربادوستاش رفت شمال تازه مجرده مامانم ازاول تاروزاخرزنگ میزدموبایل دوست داداشم (اون موقع داداشم موبایل نداشت)هی به
داداشم بدوبیراه میگفت ومسافرت رو زهرمارش کرد من سعی کردم مثل مادرم نباشم
حتی شوهرم 1هفته رفت کشوردیگه من ازخانوادم پنهان کردم اماالان یه کم ازاینکه شب هاتنهاباشم میترسم شایدبخوام برم خونه مادرم بنظرتون بهتربرخوردوواکنش
دربرابر خانوادم چیه؟2سال پیش که شب هاخونه خودمون میخوابیدم بامادرشوهرم تو1ساختمون بودیم واسه همین نمیترسیدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)