دوستم مرسی که اومدی. راست میگه شیدا جان. من خودم با کمک همین دوستان از این وضعیت خارج شدم. یعنی بهتر شدم. تا چند هفته ی پیش وقتی از جلوی یه مغازه با شوهرم رد میشدم سرم رو می انداختم پایین. یا اگه میگفت از این بازار خوشت اومد میگفتم نه خیلی بازار زشتی بود. واسه ی اینکه یه وقت تو دلش نگه که چرا من ندارم. یا هر چیز کج و کوله ای فامیلش بهم میدادن الکی خیلیییی تشکر میکردم. خدا شاهده که خودشونم حاضر نیستن واسه دخترشون اینها رو بزارن و میدن به من. منی که پدر و مادرم واسم سنگ تمام گذاشتن.
الان یه وقتهایی بهش میگم گشنمه بریم ساندویچ بخوریم. من میخوام عکس بگیرم پول ندارم. روم نمیشه از بابام بگیرم و ... که لااقل اگه نده حرف دلم رو زده باشم
خانواده ی شوهرم رو دوست دارم. انسانهای حلال خوری هستند. رویشون سمت خداست. همسرم هم همینطور. اما چون من از قومیت اونها نبودم همه ی رسم و رسومهای ما رو نادیده گرفتن. حتی رسمهایی که خودشون دارن واسه ی عروسشون رو هم انجام ندادن گفتن که شما که رسم ندارین
دوست خوبم ببخشید که اینهمه حرف نوشتم کلا میخواستم بگم که اولا میتونی وضعیت رو بهتر کنی. دوما مثل خانواده ی همسر تو هم وجود داره. در آخرم بگم که به خانوادت بگو بهشون بگن که دختر ما از روی دلسوزی یه چیزی گفته. ما جلوی بقیه میخوایم عروسی بگیرم. لااقل بگین که تو دلتون نمونه. هیچکی نمیفهمه که این همه کنار اومدن واسه ی اینه که زندگی شکل بگیره وگرنه هیچ دختری بیخ ریش باباش نمونده.