بعد اینکه دوستان گفتن دروغ میگم فکرکردم تاپیک بسته میشه وکسی اهمیت نمیده
کلی خواهش کردم که برگرده برگشت و گفت هرچی گفتم باید انجام بدی گفتم باشه
گوشیم رو ازم گرفت و گفت حق نداری از خونه بری بیرون الان زندانیش هستم
گفت آدرس شوهر قبلیت رو بده بهش دادم
نمیدونم باهاش چیکارکرد ولی گفت دیگه سایه اون مرد رو هم نمیبینم گفتم خدا رو شکر که شرش رو کم کردی من اگه به فکرش بودم که جدا نمیشدم تا خواستم دوباره براش توضیح بدم شروع کرد به فحش دادن به من
خیلی عصبی هست منتظره حرف بزنم تا شروع کنه به فحاشی
آدم آرومی بود نمیدونم چرا یهو انقدر عصبی و ترسناک شده
اصلا نگام نمیکنه شب تو یه اتاق دیگه میخوابه
از خودم و اقبالم متنفرم که شوهر اولم معتاد بود و کتکم میزد شوهر دوم هم که خوب بود الان بخاطر کاریکه نکردم داره با من عین یه زندانی رفتار میکنه
میگن آدما رو باید تو سختی ها شناخت اینه کسیکه خونسرد بود و همش بهم میگفت برام مهم نیست که من دومین شوهرت هستم و دوست دارم الان شده زندانبان من
شوهر قبلیم بهم میگفت زن یعنی برده این یکی که خوب بود هم هوس برده داری کرده
هرچقدر دوستش داشتم الان ازش بدم میاد








علاقه مندی ها (Bookmarks)