بازم ممنون راهنماییم میکنید..آره از همون اول تا الان که چهاارسال از عروسیمون گذشته من نتونستم به نیش و کنایه و نفرینای مادرشوهرم جواب بدم و فک میکنم همین باعث شده گستاخ تر بشن...پدرشوهرم خیلی دوستم داشت درحدی که هربارکه منو میدید بغلم میکرد بوسم میکرد و حتی دستمو میبوسید اما اینقد مادرشوهرم ازم بد گفت که دیگه الان بجایی رسیده سرم دادمیزنه...گفتم که من وقتی میدیدم مادرش اینقد روی اعصابمه دیگه کمتر میرفتم پیششون و پدرشوهرم دوستداشت همیشه پیشش باشم...اما رفتارمادرشوهرم من و ازاونا دور کرد..مادرشوهرم دورویه...وقتی منو میدیدبه طور غیرمستقیم نیششو میزد و وقتی نبودم میومد توی پله ها اینقد بدمیگفت که نگو و وقتی هم مهمون دارن باصدای بلند ازمن و خونواده ام بدمیگه و در روهم باز میذاره...واسم خیلی سخته..و منم وقتی ازکسی ناراحت میشم دیگه نمیتونم نقش بازی کنم درحد یک سلام و خدافظی باهاشون حرف میزنم...اونا شوق زندگی کردن رو ازمن گرفتن...مادرشهرم جلوی بقیه خودشو خیلی مظلوم نشون میده..دردم اینه که بخاطر رفتارش پدرشوهرمو و خواهرشوهرامو از دست دادم و یکی دوبار با پیامک با خواهرشوهرم حرفم شد...شوهرم از خوبیشه که نمیتونه قرص و محکم بهشون بفهمونه زندگی ما جداست و واسه مهمون اومدن و نیومدن ما و رفت و آمدامون نباید اونا تصمیم بگیرن...
مشکل خونواده شوهرم اینه که درک نمیکنن پسرشون چهارپنج ساله ازدواج کرده و نباید توی کاراش دخالت کنن الان بابای یک بچه است و تمام دلخوشی من و دخترم شوهرمه که اقتدار داشته باشه..دوسه بار بهشون گفتم من پسرتونو از شما نگرفتم بلکه خاستم باهاتون دوست باشم اما رفتار مامان بامن اجازه نداد و تنهایی رو انتخاب کردم.. باورتون میشه من خیلی اوقات شده دوهفته گذشته و غیر از همسرم و دخترم هیچ هم صحبت دیگه ای نداشتم..من خیلی کم ازخونه بیرون میرم چونکه اینجاغریبم اما بازم پدرشوهرم چشم تو چشم بهم گفت تو ولگردی و منم فقط بهش گفتم دستتون دردنکنه بابا...😭😭
دوستان بازم راهنماییم کنین...ممنون








علاقه مندی ها (Bookmarks)