سلام ممنونم که واسم وقت گذاشتید...من خودم مادرم و میدونم مادرشوهرم چه حسی به پسرش داره..اما همونطورکه اون دوستداره پسرش در آرامش مطلق زندگی کنه خوب مادرمنم همین آرزو رو واسه من داره.من قبله ازدواجم معنی دکتر رو نمیدونستم اما از وقتی ازدواج کردم تمام مریضیها گرفتم از از درد قلب گرفته تا کمردرد و معده درد و سردرد و اعصاب...هر سری هم رفتم دکتر جلوی شوهرم گفت ماله اعصابشه...مادرشوهرمن و کلا خونواده شوهرم فقط خودشون و نیازهای خودشونو میبینن...من حریممو حفظ کردم اما باورتون نمیشه وقد با زبونشون آزارم دادن فک نمیکردم اینقد طبقه فرهنگی مهم باشه.جالبیش اینجاست که مادرشوهرم عین وضعیت منو در چندساله اول زندگیش تجربه کرده حتی بدتر از من..اما انگار یادش میره..پدرشوهرم مهربونه و همون رفتاری که بامن داشت رو بامادرشوهرم و دختراش و پسرش هم داشت..جایی واسه حسودی نبود..اما بهم ثابت شده که نسبت به احساس پسرشون به من وحشتناک حسودی میکنن..من حتی بخاطر اینکه حسادتشون کمتربشه ازاینکه شوهرم اونارو خیلی دوستداره زیاد باهاشون حرف زدم..با مثالهای مختلف و موقعیتهای مختلف..اما خودخواه تر از اینا بودن و اگه پای صحبتاشون بشینید فک میکنید چقققدر من عروس بدی هستم....وقتی وارد سایت شدم و مشکل بجه هارو خوندم دارم سعی میکنم دوباره ازصفر شروع کنم اما بعدازاینکه از این خونه بریم...