سلام رزا جان.
ببين، من نميتونم بگم واقعا خودمو درمان كرده بودم يا نه ولي خلاصه تونسته بودم شرايطو از اون وخامتي كه برام داشت خيلي كمتر كنم. مثلا مي ترسيدم برم بيرون كه نكنه يه حا بيفتم بميرم يا شب نميتونستم خونه ي كسي تنهايي برم مهموني مي ترسيدم اضطراب بگيرم و اذيتشون كنم. ولي الان با اينكه شايد بعضي وقتا نگران بشم اما تقريبا مي تونم بگم ديگه اون عواملي كه اون دوران منو خونه نشين كرده بود ديگه نميتونه حلومو بگيره
يعني درد دست درد فك؟ من فكر مي كردم اينها از نشانه هاي اضطراب شديده! ( كه خب فوبيا هم از اون نشات مي گيره) ولي من الان احساس مي كنم بيشتر از اينكه فعلا از چيزي بترسم بي حوصله يا بي اعصاب و مضطرب هستم كه سر هر مسيله كوچيكي انقدر داغون ميشم. شايد هم ترس هنوز در ضمير ناخودآگاهم هست و اين دفعه داره خودشو اينطوري نشون ميده! نه، براي درد دست هم دكتر نرفتم. البته من يه سري عادت بد نشستن هم دارم كه خيلي به دستام مخصوصا دست چپم فشار ميارم و اصلا اين دست يه جور تكيه گاهمه در همه حال. و بعضي وقتها هم درد مياد. اما كاملا درد اضطراب و درد معمولي دست برام قابل تفكيكه!
بازم خوشحال ميشم نظرت را بدونم









علاقه مندی ها (Bookmarks)