سلام. اول یه تشکر ویژه از شما.تقریبا شما اولین کسی هستید که وقتی راهنمایی میکنید حس بدی از شنیدن راهنماییاتون ندارم، چون تو همه چیزایی که میگید هم خودتونو میگید هم خودمو، اینجوری حس میکنم ...
بازم ممنون.
خوب ...
خنده الکی؟ سخت به نظر میاد، اما باشه تمرین میکنم
بله من خیلی نتیجه برام مهمه. از روی نتیجه هست که میفهمم موفق بودم یا نه.سعی کردم توی لحظاتم شاد باشم و لذت ببرم اما خیلی ازم انرژی میگیره، چون مدام مجبورم افکار نتیجه گراییمو متوقف کنم.
توی متن قبلیتون گفته بودید روی کودک درونم کار کنم. میشه یه کم بیشتر توضیح بدی مثلا چه جوری، چیکارش کنم؟ حس میکنم شاید زنده شدن کودک درونم بتونه به با ذوق بودن و شاد بودنم بیشتر کمک کنه.نه؟
خوب اینکه میگید شاید اونا درست میگن، من حاضرم باهاشون بحث کنم و متقاعدشون کنم که نظرشون ناپخته است و همه جوانبو در نظر نگرفتن. اگر بخوام فکر کنم هرکسی نظری داره و قرار نیست با من لزوما هم عقیده باشه با این شرایط، پس باید یاد بگیرم سکوت کنم وقتی یکی نظر میده، چون اصولا انقدر بحث میکنم تا متوجه بشن نظرشون کامل نیست، نمیگم لزوما همیشه نظر من کامله ها، نه. ولی کاملتره!!! اصلا فکر نکنید پر از اعتماد به نفسما، اتفاقا اصلا هم اینجوری نیست، میگم که مشکل یکی دو تا نیست، کلا باید خرابش کرد از نو ساختش!!!
الان که اینو گفتم به ذهنم رسید نکنه به خاطر اعتماد به نفس پایین باشه که همیشه منتظر تایید دیگرانم، وقتی بحث میکنم که نظر طرف مقابل ناقصه و نظر من کاملتره شاید دارم دنبال تایید و برتر بودن میگردم. نهههههه؟؟؟ چه جالب!!!!
خوب سخته با کسی باشی که باهات متفاوته و مدام نظرهای ناقص داره. چرا باید با یکی دوست باشم که توی خیابون حس میکنم آبرو ریزیه؟؟؟؟ خوب با یکی میگردم که سنگین باشه( اما خوب بازم ممکنه همون آدمهای سنگینو رنگین هم یه برخوردهایی داشته باشن، که باز من نپسندم...)راست میگی یه جایی مجبوری بپذیری تفاوتهارو.اما واقعا سخته. اون لحظه باید به خودم چی بگم؟ بگم هرکی نظری داره، هرکی رفتار خودشو داره؟ بعد آروم میشم و بهم خوش میگذره؟؟؟
در مورد اینکه میگید دیگران تعریف میکردن ازتون، راست میگید توی ناخودآگاه تاثیر میذاره، منم با خواستگارام مشکل دارم، میان میشینیم صحبت کنیم به محضه اینکه یه حرفی میزنم و نگاهم میکنه و انگار متوجه نشده حرفمو، رد میکنمشون!!! توقعم رفته بالا، حس میکنم پسرا کم پیش میاد پخته و فهمیده باشن( بلا نسبت آقایون همدردی البته)
وقتی من میگم دوست دخترم که گاهی باهاشم باید خیلی فهمیده باشه، اینجوری برخورد کنه و اونجوری باشه و .... معلومه برای انتخاب همسرم که قراره هر لحظه کنارم باشه هم خیییییلی پر توقع هستم و این بده. راست میگید. اما چه جوری کم کردن توقع و خوش بودن با آدمها با هر رفتار و طرز فکری که دارن خیلی سخته. کاش بگید چی شدید که شدید اینی که الان هستید. چه جوری طرز فکرتون عوض شد و ...
وای چقدر پیچیده شد تاپیکم، من فقط حس کردم گاهی حوصله یکی یهو ندارم، الان کلا به چه چیزایی رسیدم، البته با کمک شما. مرسی که هستید. ایشاا... خدا هیچوقت درمونده و تنها نذارتتون
- - - Updated - - -
سلام. اول یه تشکر ویژه از شما.تقریبا شما اولین کسی هستید که وقتی راهنمایی میکنید حس بدی از شنیدن راهنماییاتون ندارم، چون تو همه چیزایی که میگید هم خودتونو میگید هم خودمو، اینجوری حس میکنم ...
بازم ممنون.
خوب ...
خنده الکی؟ سخت به نظر میاد، اما باشه تمرین میکنم
بله من خیلی نتیجه برام مهمه. از روی نتیجه هست که میفهمم موفق بودم یا نه.سعی کردم توی لحظاتم شاد باشم و لذت ببرم اما خیلی ازم انرژی میگیره، چون مدام مجبورم افکار نتیجه گراییمو متوقف کنم.
توی متن قبلیتون گفته بودید روی کودک درونم کار کنم. میشه یه کم بیشتر توضیح بدی مثلا چه جوری، چیکارش کنم؟ حس میکنم شاید زنده شدن کودک درونم بتونه به با ذوق بودن و شاد بودنم بیشتر کمک کنه.نه؟
خوب اینکه میگید شاید اونا درست میگن، من حاضرم باهاشون بحث کنم و متقاعدشون کنم که نظرشون ناپخته است و همه جوانبو در نظر نگرفتن. اگر بخوام فکر کنم هرکسی نظری داره و قرار نیست با من لزوما هم عقیده باشه با این شرایط، پس باید یاد بگیرم سکوت کنم وقتی یکی نظر میده، چون اصولا انقدر بحث میکنم تا متوجه بشن نظرشون کامل نیست، نمیگم لزوما همیشه نظر من کامله ها، نه. ولی کاملتره!!!
اصلا فکر نکنید پر از اعتماد به نفسما، اتفاقا اصلا هم اینجوری نیست، میگم که مشکل یکی دو تا نیست، کلا باید خرابش کرد از نو ساختش!!!
الان که اینو گفتم به ذهنم رسید نکنه به خاطر اعتماد به نفس پایین باشه که همیشه منتظر تایید دیگرانم، وقتی بحث میکنم که نظر طرف مقابل ناقصه و نظر من کاملتره شاید دارم دنبال تایید و برتر بودن میگردم. نهههههه؟؟؟ چه جالب!!!!
خوب سخته با کسی باشی که باهات متفاوته و مدام نظرهای ناقص داره. چرا باید با یکی دوست باشم که توی خیابون حس میکنم آبرو ریزیه؟؟؟؟ خوب با یکی میگردم که سنگین باشه( اما خوب بازم ممکنه همون آدمهای سنگینو رنگین هم یه برخوردهایی داشته باشن، که باز من نپسندم...)راست میگی یه جایی مجبوری بپذیری تفاوتهارو.اما واقعا سخته. اون لحظه باید به خودم چی بگم؟ بگم هرکی نظری داره، هرکی رفتار خودشو داره؟ بعد آروم میشم و بهم خوش میگذره؟؟؟
در مورد اینکه میگید دیگران تعریف میکردن ازتون، راست میگید توی ناخودآگاه تاثیر میذاره، منم با خواستگارام مشکل دارم، میان میشینیم صحبت کنیم به محضه اینکه یه حرفی میزنم و نگاهم میکنه و انگار متوجه نشده حرفمو، رد میکنمشون!!! توقعم رفته بالا، حس میکنم پسرا کم پیش میاد پخته و فهمیده باشن( بلا نسبت آقایون همدردی البته)
وقتی من میگم دوست دخترم که گاهی باهاشم باید خیلی فهمیده باشه، اینجوری برخورد کنه و اونجوری باشه و .... معلومه برای انتخاب همسرم که قراره هر لحظه کنارم باشه هم خیییییلی پر توقع هستم و این بده. راست میگید. اما چه جوری کم کردن توقع و خوش بودن با آدمها با هر رفتار و طرز فکری که دارن خیلی سخته. کاش بگید چی شدید که شدید اینی که الان هستید. چه جوری طرز فکرتون عوض شد و ...
وای چقدر پیچیده شد تاپیکم، من فقط حس کردم گاهی حوصله یکی یهو ندارم، الان کلا به چه چیزایی رسیدم، البته با کمک شما. مرسی که هستید. ایشاا... خدا هیچوقت درمونده و تنها نذارتتون![]()







تقریبا شما اولین کسی هستید که وقتی راهنمایی میکنید حس بدی از شنیدن راهنماییاتون ندارم، چون تو همه چیزایی که میگید هم خودتونو میگید هم خودمو، اینجوری حس میکنم ... 








علاقه مندی ها (Bookmarks)