سلام یکتای تنها.
بهت تبریک میگم﷼انشالله خوشبخت بشی.
احساس تو رو درک میکنم ،بهتربود شوهرت از یک روش منطقی ترمیومدجلو اونم اون موقع راه بهتری بنظرش نرسیده. مادرت وقتی متوجه نوع رابطه شده حرف منطقی ایی زده یاقطع یا ازدواج. ببینابین موندن ،هر دوتاتون رو روزبه روز داغونتر وسردرگمتر میکرد. الخیرفی ماوقع. خیر درآن چیزیست که اتفاق افتاد.
به حرفای نسیه اطرافیان توجه نکن اگه تو رو دوس داشتن از اون حرفا نمیزدن که من میومدم خواستگاری مگه اینکه منظورشون این باشه قدرخودتو بدون که این یه بحث دیگست.
مهریه زیاد تضمین کننده خوشبختی نیست.افسوس نخورکه ای کاش چطورمیشد .به نظرمیرسه شوهرت میترسه بهت بها بده چون هروقت بعدازدواج بهت بهاداده زدی توذوقش الان باروش گرفتن اعتماد بنفست ناچاره خودشو تطبیق بده .پس سعی کن پله پله رفتارهات رواصلاح کنی.ودست ازبهانه گیری برداری.اونم یک جوون هست که زندگیش رو باتوتعریف وسرمایه گذاری و هزینه کرده.
مطمئننا زندگی مشترک مشکلات مخصوص به خودش رو داره دیگه ازگذشته خارج شو وتمرکز کن به همین زندگی وقت وانرژی واعصاب خودت رو بیخود هدر نده.سعی کن خوبی های شوهرت روببینی مثبت اندیش باش موفق باشی![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)