سلام.من به توصیه های شما عمل کردم.اولش همش شوهرم در مورد اینکه تو منو بیچاره کردی و منو تنها گذاشتی و همش حرفای گذشته رو میزد و میگفت ازت نمیگذرم.بعد هر چی گذشت آرومتر شد و در مورد برنامه های آینده و خونه و کار و محل زندگی صحبت میکرد.الان سر کار میرن و از کارش هم خیلی راضی هست.برام هدیه خرید و منو به رستوران برد و میگفت هرچی دوست داری بگو...میگه دیگه خسیس نسیتم و عوض شدم.اماااا...من...اون هدیه به چشمم نمیاومد.حسی ندارم بهش...مشکل اصلیه من رابطه زناشوییه که دیگه 4ماه بود کنار هم نمی خوابیدیم.چون انقدر از اول باهام در این قضیه بد برخورد کرد که فقط زجر میکشیدم و فرار میکردم.اینو نمیتونم هضم کنم که دوباره باهاش باشم!تصوز که میکنم حالم واقعا بد میشه...از تصورش گریم میگیره...اینه که داره منو عذاب میده.از کجا معلوم این قضیه درست شه...چیکار کنم؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)