سلام اقای اونگ
ممنون که وقت میذارید بجز شما و واحد جان که هیچ کس به موضوع من سرنمیزنه
اقای اونگ بخدا من تفاوت های مردوزنو درک میکنم تاحالا یه عالمه کتابم خوندمو سعی کردم مرداروبیشتر بشناسمو از حساسیتم کم کنم اما کلا نسبت به ایشون یه کم حساس شدم
اخه همسرم بعضی وقتها خیلی دیگه ریلکسو بی تفاوته واین قضیه عامل 90%مشکلات ماست
میدونم که شیوه ابراز علاقه متفاوته اما دیگه تا این حد ؟
نکه بگم همسرم همیشه سرده نه اتفاقا بعضی وقتا اینقدر عشقولانه میشه که خودمم باورم نمیشه مثلا روزای خاصو هیچ وقت فراموش
نمیکنه مثلا از الان داشت تاریخ ولنتاین رو یاداوری میکرد یا وقتی ناراحتم میکنه حتما با گل برمیگرده اینقدر گل واسم خریده
که گل فروشی که ازش گل میخره بهش گفته بود اقای .... مثل اینکه خانومتونو خیلی دوس دارید هیچ کس اندازه ی شما گل
نمیخره یا همیشه خیلی قشنگ منو صدا میزنه همه ی فامیل میدونن ما چقدرعاشق همیم
اینارو گفتم که خصوصیاتش دستتون بیاد
اما کلا ایشون بی خیالی و ریلکسی رو تو همه چی داره اگر شیوه ازدواجمون رو براتون بگم کامل میدونید که بی تفاوتی و
ریلکسیش تا چه حد به زندگیمون اسیب رسوند واینکه سنشون موقع ازدواج نسبتا بالا بود وتو اون سن هنوز خونوادش مثل یه
بچه ده دوازده ساله بهش دستور میدادنو امرو نهی اش میکردن و مانع ازدواجش میشدنو جوری باهاش رفتار میکردن که کلا
انگار خودش هیچی نیست از بس همسرم نسبت به همه چی بی تفاوتو ریلکس رفتار میکنه خونوادش به هیچی حسابش نمیکردن
مثلا خواهری که 13سال ازش کوچکتره سه ساله باهاش حرف نمیزنه که چرا توازدواجت نظر منو نگرفتی؟ اوایل رفتار
خونوادش خیلی برام عجیب بود حالا جدا از هزاران دلیلی که واسه رفتارخونوادش پیداکردم اینم فهمیدم که خودش تو تمام اون
رفتارایی که خونوادش داشتن مقصر بود یعنی خودش اجازه داده بود دیگران رو تمام کارای زندگیش تسلط داشته باشنو واسش
تصمیم بگیرن در حالی که منی که سه ساله باهاش زندگی میکنم میدونم فوق العاده ادم لایقی هستن در کنار معایبی که داره
واصلا ادم بی دست وپا یا شل و ولی که خونوادش فکر میکردن نیست
اگر اون موقعم نسبت به من علاقه پیدا نمیکرد ومنم همین حسو بهش نداشتم ودر برابر تمام مشکلات نمی ایستادمو پشتشوگرم
نمیکردم و منم ادم منفعلی بودم و زود جا میزدم عمرا الانم ازدواج کرده بودیم یا اصلا حتی با کس دیگم ازدواج نکرده بود
درد من اینه که رفتارش یه کم مردونه نیست اینقدر دوست داشتم مثل بعضی مردابود ازونایی که همیشه حلال
مشکلاتن ومیتونی بهشون تکیه کنی ازون مردایی که دیگه همه چیو نمیسپرن دست زنشون دقیقا اون طوری که با خونوادش
رفتار میکرد با منم رفتار میکنه با این تفاوت اونا دوست داشتن بهش سلطه داشته باشن اما من ندارم من دلم تکیه گاه میخواد
من دوس ندارم واسه همه چیز من تصمیم بگیرم نسبت به هیچی هیچ نظری نداره همیشه میگه هر طور تو بخوای هرطور تو
بگی کاش یه بارم میگفت نه من مخالفم نظر من جور دیگس
ظهر بهش گفتم کاش یه خونه کوچیکتر گرفته بودیم که اینقدر بهمون فشارنمیومد میگه میخوای بذارم بنگاه یه خونه کوچکتر
بخریم؟ خواستم ببینم چی میگه؟ گفتم اره گفت خب باشه میذارم بعد بهش گفتم بعد اینهمه دوندگی و فشار دلت میاد خونه رو
بفروشی؟ میگه راست میگی خب باشه نمیذارم یعنی کلا خودش اصلا فکرنمیکنه هرچی من میگم مثل ادم اهنی قبول میکنه این رفتارش خیلی رو اعصابمه
احساس میکنم جای مرد وزن تو زندگیمون عوض شده نمیدونم چطوری بهش بفهمونم رفتارش اشتباهه








علاقه مندی ها (Bookmarks)