بله اقای واحد شما راس میگین سنم خیلی کمه ولی خیلی هم مطالعه دارم انقد کتاب روانشناسب خوندم....از تجربیات دیگران هم استفاده میکنم ولی شرایطه منو بدونین میبینین که زندگی چقد برام سخته.من وقتی بهش زیاد محبت میکنم یواشکی میره تو دسشویی زنگ میزنه ب مامانش عذر میخوام میگه مامان زهرا رو خرش کردم انقد بهم محبت میکنه.بعد میاد بهم میگه دوست دارم من از ادم دورو بدم میاد دسته خودم نیست.دیگه عذر میخوام ساعتای دسشویی رفتنمم مامانش میدونه کی میخوابم کی بیدار میشم امروز چی پوشیدم نپوشیدم دسته مامانشه منم دیگه بهش اعتماد ندارم تو خونه خودم نمیتونم راحت باشم که مبادا مامانش میفهمه چیکار کردم.حتی نمیتونم چند کلمه باهاش درده دل کنم.چون میره میگه.وقتی هم با زبون خوش میگم که خواهشا حریم خونه رو نگهدار میگه تو دق مامانمو گرفتی اخرش از حسودی مامانم دق مرگ میشی همه جا زنه ولی مادر پیدا نمیشه برو خودتو بکش ب من چه.اینارم مامانش یاد میده هااا








علاقه مندی ها (Bookmarks)