من پست های شما رو خوندم و یه چیز کلی (نه صرفاً برای شما برای همه مون می خوام بگم).
متاسفانه ما همیشه افراط و یا تفریط داشتیم
الان میگم برای چی، قدیم تر ها زن رو می فرستادن خونه شوهر و می گفتن با لباس سفید برو و با کفن سفید از اون خونه خارج شو و دیگه جایی توی خونه پدر نداری و به همین دلیل آمار طلاق خیلی خیلی پایین بود و اون تعداد کم طلاق گرفته هم به اصلاح روشنفکرا ( "روشنفکر" این تیکه کلام من و خانوممه) بودن که دست به این کار میزدن و خب درسته که آمار طلاق پایین بود اما کسی آمار طلاق عاطفی رو نداشت و یا کلاً کسی خبر نداشت که چند درصد دارن با عشق زندگی می کنن و چند درصد با نفرت، و با توجه به اینکه زن هیچ جایگاهی در خانواده پدریش نداشت در هر صورت به زندگیش ادامه می داد تا با اون کفن سفید از اونجا خارج بشه و این بود داستان گذشتگان ما
اما بعد ها زنان ادامه تحصیل دادن و وارد دانشگاه شدن و از حق و حقوقاشون مطلع، و بعد اون هم وارد بازار کار شدن و خب درامد کسب کردن و خودشون رو مستقل دیدن و اگر هم جایگاهی برای خود در خانواده پدری نداشتن اما چون درامد داشتن دیگه نیازی به کسی به اسم شوهر در اونا ضعیف تر شد و با هر طقی به طوقی خوردن، اولین راهکاری که عنوان شد طلاق بودش و اصلاً به این فکر نشد که این مطرح کردن چنین چیزی، اولش ترک های ریزی هست که در روابط زناشویی ایجاد می کنه، اما رفته رفته این ترک های ریز باعث شکستن این روابط میشه و این طرز دید رو ایجاد کرده که هرکسی ازدواج کرد همه چیز تمام شد یا زنددگی خوبی داره و یا باید طلاق بگیره و بره با کسی دیگه تا با اون این زندگی خوب رو تجربه کنه و اصلاً این موضوع که" زندگی خوب ساختنی هست"، بهش هیچ توجهی نمیشه،
در مورد موضوع شما باید بگم که،
وقتی ازدواج کردید محل زندگی شما میشه همون جایی که همسرتون زندگی میکنه، و یا کارش اونجاست (اگه اعتراضی دارید باید قبل ازدواج مطرح کنید و در صورت عدم توافق خاستگار رو رد کنید) و در این باره هم باید بگم که وقتی ازدواج می کنید زندگی شما و خانواده شما دیگه خانواده پدریتون نیستن، بلکه شما خودتون یه خانواده تشکیل دادید و یه جورایی خودتون یه محور شدید که باید کانونی ایجاد کنید که همسر و فرزندان حول اون قرار بگیرن. و درباره بحث غرور هم باید بگم که هیچگاه خواستار شکسته شدن غرور همسرتون نباشید چون (مرد و غرورش) نمی خوام بگم غرور بیجا خوبه، اما شکستن غرور مرد چیزی رو درست نمی کنه.
توصیه من:
بشینید با همسرتون صحبت کنید و توی این صحبت کردن هم از دو تا جبهه مقابل با هم وارد نشید و از این دید نگاه کنید که تنها راه تون این زندگیه، ببینید چه رفتاری برای ساختن زندگیتون نیازه و بین خودتون و همسرتون این رفتار ها رو بسنجید و ببینید آیا توان انجامشو دارید یا نه؟ اگه توانشو داشتید، دو دستی که هیچ، با تمام جون و دلتون زندگیتون رو بچسبیدو بسازیدش. و اگر هم د رتوان خودتون ندیدید اونوقت برید سراغ کس دیگه و مطمئن باشید با وجود فکر کردن به مرد دیگه هیچگاه نمی تونید روابطتون رو با همسرتون بسازید.
و یادتون نره خیانت به این نیست که با کس دیگه همبستر بشی بلکه همین که متاهل باشی و به مرد دیگه فکر کنی یعنی خیانت به زندگیتون.
زندگی خود به خود شیرین نیست و شیرینی زندگی از گذشت و رفتار های ماست.
امیدوارم شیرینی زندگی رو بچشید.

- - - Updated - - -

من پست های شما رو خوندم و یه چیز کلی (نه صرفاً برای شما برای همه مون می خوام بگم).
متاسفانه ما همیشه افراط و یا تفریط داشتیم
الان میگم برای چی، قدیم تر ها زن رو می فرستادن خونه شوهر و می گفتن با لباس سفید برو و با کفن سفید از اون خونه خارج شو و دیگه جایی توی خونه پدر نداری و به همین دلیل آمار طلاق خیلی خیلی پایین بود و اون تعداد کم طلاق گرفته هم به اصلاح روشنفکرا ( "روشنفکر" این تیکه کلام من و خانوممه) بودن که دست به این کار میزدن و خب درسته که آمار طلاق پایین بود اما کسی آمار طلاق عاطفی رو نداشت و یا کلاً کسی خبر نداشت که چند درصد دارن با عشق زندگی می کنن و چند درصد با نفرت، و با توجه به اینکه زن هیچ جایگاهی در خانواده پدریش نداشت در هر صورت به زندگیش ادامه می داد تا با اون کفن سفید از اونجا خارج بشه و این بود داستان گذشتگان ما
اما بعد ها زنان ادامه تحصیل دادن و وارد دانشگاه شدن و از حق و حقوقاشون مطلع، و بعد اون هم وارد بازار کار شدن و خب درامد کسب کردن و خودشون رو مستقل دیدن و اگر هم جایگاهی برای خود در خانواده پدری نداشتن اما چون درامد داشتن دیگه نیازی به کسی به اسم شوهر در اونا ضعیف تر شد و با هر طقی به طوقی خوردن، اولین راهکاری که عنوان شد طلاق بودش و اصلاً به این فکر نشد که این مطرح کردن چنین چیزی، اولش ترک های ریزی هست که در روابط زناشویی ایجاد می کنه، اما رفته رفته این ترک های ریز باعث شکستن این روابط میشه و این طرز دید رو ایجاد کرده که هرکسی ازدواج کرد همه چیز تمام شد یا زنددگی خوبی داره و یا باید طلاق بگیره و بره با کسی دیگه تا با اون این زندگی خوب رو تجربه کنه و اصلاً این موضوع که" زندگی خوب ساختنی هست"، بهش هیچ توجهی نمیشه،
در مورد موضوع شما باید بگم که،
وقتی ازدواج کردید محل زندگی شما میشه همون جایی که همسرتون زندگی میکنه، و یا کارش اونجاست (اگه اعتراضی دارید باید قبل ازدواج مطرح کنید و در صورت عدم توافق خاستگار رو رد کنید) و در این باره هم باید بگم که وقتی ازدواج می کنید زندگی شما و خانواده شما دیگه خانواده پدریتون نیستن، بلکه شما خودتون یه خانواده تشکیل دادید و یه جورایی خودتون یه محور شدید که باید کانونی ایجاد کنید که همسر و فرزندان حول اون قرار بگیرن. و درباره بحث غرور هم باید بگم که هیچگاه خواستار شکسته شدن غرور همسرتون نباشید چون (مرد و غرورش) نمی خوام بگم غرور بیجا خوبه، اما شکستن غرور مرد چیزی رو درست نمی کنه.
توصیه من:
بشینید با همسرتون صحبت کنید و توی این صحبت کردن هم از دو تا جبهه مقابل با هم وارد نشید و از این دید نگاه کنید که تنها راه تون این زندگیه، ببینید چه رفتاری برای ساختن زندگیتون نیازه و بین خودتون و همسرتون این رفتار ها رو بسنجید و ببینید آیا توان انجامشو دارید یا نه؟ اگه توانشو داشتید، دو دستی که هیچ، با تمام جون و دلتون زندگیتون رو بچسبیدو بسازیدش. و اگر هم د رتوان خودتون ندیدید اونوقت برید سراغ کس دیگه و مطمئن باشید با وجود فکر کردن به مرد دیگه هیچگاه نمی تونید روابطتون رو با همسرتون بسازید.
و یادتون نره خیانت به این نیست که با کس دیگه همبستر بشی بلکه همین که متاهل باشی و به مرد دیگه فکر کنی یعنی خیانت به زندگیتون.
زندگی خود به خود شیرین نیست و شیرینی زندگی از گذشت و رفتار های ماست.
امیدوارم شیرینی زندگی رو بچشید.