باران جان میشه گفت مشکل همین جاست و مشکل من همینه ، من وقتی دلم میگیره هیچ کاری نمیتونم انجام بدم ، و بدبختی اینه که زیادی دلم میگیره ، یعنی این که احساس منفی روم اثر میگذاره و به کارای مثبت ،هرچی که میخواد باشه نمیرسم ،من مثلا چند ساعت پشت سرهم نمیتونم کار کنم ،دچار خستگی روحی میشم. درمان همینو میخوام
نیکیا درست میگی ما باید از غم هامون فرار کنیم ،اینقدر ازشون فرار کنیم که دیگه اینجور مسائل نباشن ، مثلا تا دچار غممیشیم سریع بریم بیرون چارک قدم بزنیم سینما یه فیلم شدا ببینیم ، بریم خرید حتی یه یچز کوچیک بخریم
اما متاسفانه من بخاطر مشکلاتی که مادرم داره و منو هم درگیر یه جور وسواس فکری کرده زیاد ککه نه خیلی کم از خونه میرم بیرون ،وشاید یکی از دلیل های همیشه غم دار بودن من همینه ،البته من زمان هایی که بیرون هم میرم خیلی خسته میشم یعنی دوساعت بیرون رفتن اندازه یه کوه رفتن منو خسته میکنه و چندان انرژی مثبت بهم نمیده چون غم های درونی لاینحل دارم
انبتا جان درست میگی ، شاید اگه من هم سالهای پیش مثل دوستام رفتار میکردم و منفعت طلبانه با دوستام رفتار میکردم یا با ادمها دوست میشدم خیلی پیشرفت میکردم و الان دچار این غصه ها نبودم ، و شاید وابستگی یکی از مشلات من بوده
مرسی اقای کامران بله باید ادم راحت تر دوست پیدا کنه ،البته خب دوستی که با ادم مشترکات داشته باشه خیلی بهتره









علاقه مندی ها (Bookmarks)