سلام.
چن وقت پیش پیامی با عنوان توجه بیش از اندازه شوهرم به مادرش و تمام اتفاقاتی که بینمون پیش اومده بود رو مطرح کردم.
از اون روز تاحالا، هنوز منو شوهرم رابطمون خوب نشده.
هر بارم که میخام باش حرف بزنم، حرفای جدید پیش میادو بجای بهتر شدن، بدتر از قبل میشه.
تو همه این مدت حتا رختخابش ازم جدا کرده و تنها میخام.
هرچی صبر میکنم بهتر نمیشه که هیچ هر روز خطو نشونو و حرفای آزار دهنده بیشتری تحویلم میده.
مثلا اینکه میگه، شبها میخام برم پیش مامانم بخابم.البته لازم بذکره که بگم، مامانش شبها تنها نمیخابه و هر شب یکی از بچه های خواهرشوهرم پیشش هست.
یا اینکه میگه ، اصلا میخام به مامانم بگم بیاد با ما زندگی کنه.
با این حرفاش آزارم میده.
و فقط مشکل من همین چیزا نیست.جدا خابیدنشم هست.شوهرم خوب میدونه من خیلی گرمم، با این رفتارش میخاد اذیتم کنه.به خیاله خودش میخاد تنبیه کنه.
از طرف دیگه بخاطره چهرم، تو دانشگاه خیلی مورد توجه هستم.
حتا پیشنهادای بدی از طرف اساتیدم میشنوم.
قبلا عزت نفس پایینی داشتم و گناهای زیادی رو تجربه کردم.
میترسم با این رفتارای شوهرم دوباره تو اون منجلابا گیر بیفتم، چرا که اینطوری از دو طرف ضرر کردم.
نمیدونم چطور به شوهرم بفهمونم که داره اشتباه میکنه.
خیلی بسختی خودمو از گناه بیرون کشیدم، شبا تا روشن شدن هوا گریه و التماس خدا میکردم که کمکم کنه، بعدش ظهر نشده پام تو اون خونه خراب شده برای گناه بود.به سره حد جون دادن رسیدم تا تونسم خودمو از اون کثافتا که دو سال توش بودم،بیرون بکشم.هشت ماه بببیشتر نیس که توبه واقعی کردم، در حال حاضر نگرانیم از دوباره اسیر شدنم هست.
لطفا بگید چطور از شوهرم بخام، ناراحتی و دلخوریش رو وارد اینجور مسایل نکنه.