سلام به همه دوستای خوبم
یادمه یک روز نشستم فکر کردم اگر شوهرم نباشه چکار میکنم.
اولین فکری که به ذهنم رسید این بود :
یک بچه از پرورشگاه میگیرم بزرگش میکنم.دنباله این فکر با خودم گفتم پس باید کلی پول جمع کنم تا بتونم تنهایی بزرگش کنم.تا یک مدت با این فکر خوشحال بودم.کم کم این افکار اومد سراغم که اگر این بچه بزرگ شد و من تنها گذاشت چکار کنم؟؟؟
یک احساس ناامیدی و بی کسی درونم بوجود اومد.بدنبالش تنفر شدیدتری نسبت به همسرم و خانوادش احساس کردم .معتقد شدم اینا اومدن تا زندگی من داغون کنن.
دوباره تصمیم گرفتم یک راه جدیدی تصور کنم:
گفتم دیگه با هیچکی ازدواج نمیکنم.تمام وقتم کار میکنم و پول جمع میکنم و برای خودم میرم مسافرت و با دوستای جدیدی که پیدا میکنم خوشی میکنم.تا چند روز هم با این فکر خوش بودم اما بعدش به نظرم اومد حتی کل دنیا هم بگردم اخرش من تنها هستم.
تصور اینکه تو یک خونه تنهایی بمیرم و هیچکی نباشه تا بیاد جسدم و ببره دیوونم میکرد.در نتیجه نسبت به همه آدمای دورم خشم شدیدی درونم احساس کردم چون در رویای من دیگران نباید من دوست میداشتن.
دوباره یک فرض جدیدی برای خودم گرفتم :
تا اخر عمرم مجرد بمونم و برای مامان و بابام همه کار بکنم و مواظبشون باشم.چند روز هم اینجوری خوش بودم.البته خیلی بهتر از فرضیه های قبلیم بود اما بالاخره بازم یک روز مادر و پدرم فوت میکردن.
در نتیجه نسبت به خودم احساس تنفر پیدا کردم.احساس بدبختی و بی کسی از اعماق وجودم احساس میکردم و برای روزهای بدون اونا جز مرگ خودم چیزی نمیدیدم.
تصمیم گرفتم فرضیم بهتر کنم :
برای مامان بابام همه کار بکنم و اجازه بدم یک نفر جدیدبا من وارد زندگی بشه.بعد چند روز احساس میکردم اون آدم جدید رو نمیتونم تحمل کنم.مامانش میخاد اذیتم کنه.خودش میخاد از من سود ببره.واقعا من دوست نداره.مدام به همسر قبلیم فکر میکردم و به نظرم میومد اون خیلی بهتر از این هست.
احساس بیچارگی درونم پر کرده بود.بدبخت تر از من تو دنیا نبود.احساس تنفری نسبت به همسر فعلیم درونم بوجودمیومد که دوست داشتم تو دلم فقط سرش داد بکشم.اونو مقصر همه بدبختیام میدونستم.
یادم میاد خیلی برای خودم نقشه میکشیدم و ته همه اینا فقط یک چیز بود:تنهایی.
بزرگترین وحشت من تنهایی بود.
ناگزیر قبول کردم این تنهایی .
اصلن سرنوشت من تنها بودن هست.
هیچکی نباید من دوست داشته باشه.
من ادم خوبی نیستم.
حتی به نظرم خدا هم نباید من دوست میداشت.
من مجبور بودم تنها زندگی کنم.
یادم میاد شبا فقط گریه میکردم تا خوابم ببره.دوست نداشتم با کسی صحبت کنم.سرکار یک بغضی گلوم فشار میداد و به خودم فشار میاوردم که اشکم در نیاد.همه ادمای دورم مقصر میدونستم.همه بد بودن.ایناها باعث شده بودن زندگی من خراب بشه و الان خودشون راحت زندگی میکردن.
وقتی راحتی و خوشحالی بقیه میدیدم بیشتر ناراحت میشدم!
بالاخره در دنیای درونم قرار بود من بدبختترین باشم!
شرایط جالبی نبود
همسرم همون چند بار تماسم جواب نداده بود.
مامانش اظهار پشیمانی کرده بود که من برای پسرش گرفته.
نه خواهرش و نه برادرش و نه هیچکس دیگه ای از اعضای خانوادش با من ارتباطی ایجاد نکردن.
مامان منم که یک بار به خودش زنگیده بود جواب نداد!
منم یک دختر حساس که با هزار امید و ارزو ازدواج کرده بودم.
تنها نکته جالب این وسط ته دل خودم بودم .
هم خودش دوست داشتم و هم مامانش و هم خانوادش.
تمام تلاشم میکردم که با این مقابله کنم.تمام بدیهایی که در حقم کردن مرور میکردم تا بتونم تا اعماق وجودم ازشون متنفر بشم و هیچ نقطه روشنی درونم باقی نمونه.
برای رهایی به تمام احتمالات دنیای بیرونم چنگ زدم و هیچی من راضی نکرد.
مجبور شدم خودم به خودم کمک کنم.چاره دیگه ای نداشتم.کسی حاضر نبود من دوست داشته باشه.
تصمیم گرفتم یاد بگیرم خودم دوست داشته باشم.دست از اینکه آینده پیش بینی کنم برداشتم.
مهم نبود که قراره بعدن چی بشه.
مهم نبود که دیگران دوستم دارن یا نه.
مهم نبود تنهایی بمیرم و کسی بالای قبرم نیاد.
تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که خودم آخرین نفر و تنها کسی هستم که میتونم خودم دوست داشته باشم و بهتره هر لحظه مواظب خودم باشم.
مواظب باشم تا ناراحت نشم.
مواظب باشم تا گریه نکنم.
مواظب باشم تا عصبانی نشم.
کم کم دیدم ادمای اطرافم دوست دارم و به نظرم اومد که این ادما خیلی مهربون هستن.از اینکه میتونستم یک کار کوچیک براشون انجام بدم یا یک جمله خوب به اطرافیانم بگم و اونارو خوشحال کنم لذت میبردم.
دیدم دوست دارم با ادمای بیشتری اشنا بشم و دوست داشتن اونارم تجربه کنم.جالب بود یکی یکی وارد زندگیم میشدن.
البته گاهی ازشون عصبانی میشدم .گاهی خسته میشدم.گاهی میخاستم ریخت هیچکدومشون نبینم.
اما این احساسات زود از بین میرفت.
لازم دیدم اطلاعات بالا ببرم تا بهتر بتونم خودم دوست داشته باشم.این اطلاعات تند تند جلوم ظاهر میشدن.واسه همین دوست نداشتم شب بخابم.
ما ادما دنیاهای قشنگی داریم.پر از زیبایی و جذابیت هستن.
درهای اینها زمانی باز میشن که خودمون بخوایم.
البته خدا هم تمام سعیش میکنه تا بیدارمون کنه و یادمون بندازه با همین مشکلات به ظاهر سخت و طاقت فرسا.
خیلی خوبه بخوایم دوستایی داشته باشیم که در این شرایط سخت کنارمون باشن و بهمون کمک کنن تا بتونیم حقیقت بببینیم و نه مشکل.
حل مشکل دنیای بیرون مسئله نیست.هشداری برای حل مشکل درونمون هست.هر چقدر غافلتر باشیم این هشدار قویتر میشه.
در مورد همسرم:
پسر خوبی هست و مطمینم من دوست داره.
من دوست دارم در این زندگی همراهش باشم.اما اون هم حق انتخاب داره.آزاده که بخاد کنار من باشه یا نباشه! گرچه اگر به واقعیت پی ببره راه بهتری جز بودن کنار من نمیبینه!اما بازم این انتخاب خودش هست.
یادگرفتم آینده پیش بینی نکنم .نمیدونم کی قراره چی بشه!
الان فقط میدونم من باید زندگی کردن یادبگیرم چه اون بیاد و چه نیاد.
دارم سعی میکنم که
خودم ببخشم.
خانوادم ببخشم.
دوستام ببخشم.
همسرم و خانوادش ببخشم.
میدونید کار ظریفی هست.یعنی تو همون لحظه که قبول میکنی بخشیدی یک اتفاقی میفته که میبینی نه هنوزم درگیر هستی!
واسه همین یک دوره کلاس مخصوص همین ثبت نام کردم!
یادمه ماه پیش همین موقع خانوادم سعی میکرن من بفرستن یک کلاسی تا سرم گرم بشه اما اینقدر جیغ کشیدم و به مامان همسرم فوش دادم که چهار چوب خونه میلرزید.اما الان خودم داوطلبانه میرم.
برای این سایت:
من خیلی این سایت دوست دارم.به من خیلی کمک کرد.هم مطالبش و هم همدردی اعضاش.
گاهی دلم برای دیدن نام کاربری اعضای اینجا تنگ میشه.حتی چکتون میکنم ببینم هستید یا نه!
امیدوارم همه انسانها یادشون بیاد که برای چی وارد این دنیا شدن.
امیدوارم کسایی هم که در این مسیر به ما کمک میکنن سریعتر از همه به منظوری که وجود داره برسن.
برای خودم:
شناخت راه یک مرحله ،حرکت در راه یک مرحله و ماندن در راه یک مرحله هست.
میدونم که اگر از این مسیر منحرف بشم نیروهای زیادی وجود داره که دوباره به من کمک میکنه تا برگردم.
به نظر میاد باید یک دفترچه خاطرات برای خودم بگیرم و شروع کنم داخل اون بنویسم.چون اینجا یک چیزایی رومجبورم سانسور کنم.
شایدم درست کردن یک وبلاگ بد نباشه!
حالا ببینم چی میشه!








علاقه مندی ها (Bookmarks)