سلام عزیزم
مرسی گلم. نمیدونم راستش اینطوری بهش نگاه نکرده بودم.من همیشه با خودم میگفتم اینا می خوان حرص منو دربیارن وگرنه دلیل نداره بین این همه دختر برادر فقط یکی اینقدر مهم باشه.شایدم اینطوری باشه که شما میگی...آدم اگه یکم به قضایا مثبت تر نگاه کنه دنیا شیرین میشه بخدا. من همش دنبال ایراد گرفتن بودم یا قهر و دعوا.از شوهرم ناراحت میشدم اولین کارم این بود که باهاش بد حرف میزدمو قهر میکردم.ولی تاپیکای خانم سوده رو که خوندم فهمیدم چقدر کار اشتباه زیاد میکردم.منم مثل سوده جون (البته قدیمش) عجولم و بعضی مواقع پر از عصبانیت.اون تاپیکا خیلی به دردم خورد همینطور حرف های شما دوستای گلم...
نه خداروشکر همسرم همیشه اینقدر با محبته.بخاطر همین اگه یکم خسته باشه یا حوصله نداشته باشه باز من ناراحت میشم که تو منو دوست ندااااااری!!!آخه همون فکرایی که قبلا گفتم تو ذهنم میومد همیشه. کلا با من تو جمع خونوادگیشون خیلی خوب بوده همیشه.خوب صحبت کنه باهام حتی خوب صدام بزنه...بخاطر همین کاراش خیلی دوسش دارم
(البته جدای از خودش که خوبه) به خاطر همین میگم محبتش برای من تابلو نبود آخه همش همونه ولی این اواخر تنش های بینمون خیلییی زیاد و خیلی شدید شده بود.دیگه اصلا حوصله محبت نداشت وقتی هم خونه فامیلاش می رفتیم کلی بهش غر میزدم(سر همون مسئله ای که گفتم) یه داستان مرده و واقعا به نظر شوهرم بی اهمیت رو هزار بار تکرار میکردم و خیلی چیزای دیگه..هی میگفتم تو اینطوری گفتی منظور داشتی.اون کارو کردی منظور داشتی..همه هم مربوطه به دختردایی!!ولی واقعا بخاطر همون تغییراتی که خودشم بهم گفت نازی واقعا تغییر کردی یکم خیالش داره راحتتر میشه(فکر کنم هنوز شک داره به خوب بودنم) من البته قبل مهمونی کلی استرس داشتم که چی میشه باز ولی اونجا واقعا دیدم خیلی حالم بهتر از قبله.فکر کنم خود شوهرمم استرس داشت که باز بعد مهمونی چه فیلمی میخوام براش در بیارم
خلاصه اینا رو گفتم که بگم اگه میخواد این فکرا تو ذهنش بیاد همش باید این فکرارو بکنه.بهتره بشینه زندگیش رو بکنه و به ماهم کاری نداشته باشه
نمیدونم. ولی فکر کنم همین باشه که میگی.آخه دلیل دیگه ای نداره بعد گذشت چند سال...
چشم عزیزم
ما میخواستیم بریم ولی نشد(به علت فوت عموی همسرم عقب افتاد) واقعا خودم که خسته شدم.شوهرمم از همون اول هی میگفت بیا بریم دیگه ولی بخاطر درس من و کار خودش (تولید کننده اس) که زیاد بود یه مدت واقعا نمیشد.همین حساسیت رو که میگی من دارم با همه وجودم متاسفانه احساس میکنم.تو خونواده خودم.شوهرم و خودمون.ولی خب به احترام پدرشوهرم نمیشه چیزی گفت هنوز مشکی تنشونه!!!البته از یه طرف بهتر که نشد چون مشکل کاری براش پیش اومد و کلی ضرر کرد و الان داره تغییر شغل میده.دعا کنین کارجدیدش خوب باشه قبلیه خیلیییی پرزحمت بود.الانم خیلی کمتر میبینمش(به خاطر کارش).ولی دلم میخواد خوب باشیم دیگه.خسته شدم از ناراحتی زیاد.فکر کنم شوهرم از زندگی میترسه.قبلا خیلی میگفت بریم خونمون.براش کلی برنامه میچید و... ولی این اواخر دیگه این حرفارو نمیزنه.البته اونقدر دعوا میکردیم که به اینا نمیرسید.فکر میکنه حتما بریم بازم همش باید دعوا کنیم نمیدونه من چقدر بهتر شدمبه نظرت میشه دوباره مثل روز اولش؟؟ خیلی دوسم داره ولی میگه شاید دوباره دعوامون بشه سر چیزای الکی و همه چی بهم بریزه.نمیدونم چیکار کنم که دوباره ترغیب بشه به زندگی.دوباره بشینه به برنامه ریختن واسه عروسیمون.حتی فکر اینم کرده بود کیا رو چه وقت دعوت کنیم خونمون...ولی حالا بنظرم یکم دوری میکنه ازم...فکر کنم منم بودم همچین کاری رو میکردم...برمیگرده به نظرت؟؟؟ خوب خوب خوب اول بشه؟دوباره بخواد دوستم داشته باشه؟الان دیگه کمتر دلتنگم میشه...فکر کنم دیگه دوسم نداره!!! البته همش میگه دلم برات تنگ شده و این حرفا.خیلی بیرون میریم...ولی خب!!!احساسم اینه...
قبلا اصلا این حرفا رو نمیزد.اما الان همش میگه بابام،بدون اجازه بابام نمیشه...مهمه برام.انگار برا من مهم نیست!!!این اواخر هرهفته دیگه دعوا میکردیم.طوری که دست چپش یه بار درد گرفت و کلی ترسیدم من...بخاطر همین میگم الان که بهتر شدم نگاهش یکم عوض شده مثل روز اولش که با محبت نگام میکرد اونطوری شده...اونطوری هست از محبتش اصلا کم نشده ولی همونطور که گفتم الان میگه میترسم دوباره سر چیزای بیخود دعوامون بشه و این روزای خوب برن همه...میدونم حرفای بدی بهش میزدم و روزای بدی ساختم براش ولی خودم فهمیدم اشتباه کردم.از یه طرف به خاطر کارش و از طرف دیگه بخاطر کارای من واقعا در فشار بود و من بجای همراهی چه کار ها که نکردم....
میدونی من ازدواج که کردم همه به من میگفتن خوش به حالت با وجود این شوهر احتیاجی به هیچ آموزشی تو زمینه شوهرداری نداری...ولی خودم نتونستم حفظش کنم و حالام کاملا پشیمونم...واقعا همونطوری بود ها...نه اینکه بگم حرف بود نه...حالام پتانسیل این کار رو داره ولی به قول خودش میترسه...
میخوام دیگه نترسه و بهم اعتماد کنه....میشه به نظرتون دوستان ؟؟؟
مرسی باران آرام عزیز.راستش ماهم خیلی آرامش داشتیم اون شب.بعد مدت هااا خیلی بهمون خوش گذشت...نه من نه شوهرم از هیچی دیگه ترسی نداشتیم...
ممنون آبی آسمان گلم.ببین این یه کار رو اصلا انجام نداده بودم تا حالا.اونقد رناراحت میشدم از رفتاراشون که نمیرسید به این که بخوام تعریف کنم ازش.ولی حالا فکر کنم بتونم.خودم حالم خیلی بهتره.حتی اون شب چند بار اومدم با دخترداییش حرف بزنم دیدم محلم نمیذاره بیخیال شدم.یکم زمان میبره من بتونم رو خودم کاملا مسلط بشم که این کارو انجام بدم و کلا این رفتارارو نادید بگیرم...








آخه همون فکرایی که قبلا گفتم تو ذهنم میومد همیشه. کلا با من تو جمع خونوادگیشون خیلی خوب بوده همیشه.خوب صحبت کنه باهام حتی خوب صدام بزنه...بخاطر همین کاراش خیلی دوسش دارم
(البته جدای از خودش که خوبه) به خاطر همین میگم محبتش برای من تابلو نبود آخه همش همونه ولی این اواخر تنش های بینمون خیلییی زیاد و خیلی شدید شده بود.دیگه اصلا حوصله محبت نداشت وقتی هم خونه فامیلاش می رفتیم کلی بهش غر میزدم(سر همون مسئله ای که گفتم) یه داستان مرده و واقعا به نظر شوهرم بی اهمیت رو هزار بار تکرار میکردم و خیلی چیزای دیگه..هی میگفتم تو اینطوری گفتی منظور داشتی.اون کارو کردی منظور داشتی..همه هم مربوطه به دختردایی!!ولی واقعا بخاطر همون تغییراتی که خودشم بهم گفت نازی واقعا تغییر کردی یکم خیالش داره راحتتر میشه(فکر کنم هنوز شک داره به خوب بودنم) من البته قبل مهمونی کلی استرس داشتم که چی میشه باز ولی اونجا واقعا دیدم خیلی حالم بهتر از قبله.فکر کنم خود شوهرمم استرس داشت که باز بعد مهمونی چه فیلمی میخوام براش در بیارم
خلاصه اینا رو گفتم که بگم اگه میخواد این فکرا تو ذهنش بیاد همش باید این فکرارو بکنه.بهتره بشینه زندگیش رو بکنه و به ماهم کاری نداشته باشه 

علاقه مندی ها (Bookmarks)