سلام عزیزم.اگه به سیاست باشه من بی سیاست ترینم...
امیدوارم اینطور بشه.دلم برای روزای خوبمون خیلییییی تنگ شده.دعا کن برگردن همش سرجاشون.
ببین من همیشه سعی می کردم که احترام بذارم ولی دیگه آخرا ناراحتی جای احترامو گرفته بود.متاسفانه ناراحتیامو بهشون انتقال دادم(یکی دوبار) که الان پشیمونم.شوهرم همیشه میگفت این زندگی ماست.بقیه رو دخالت نده ولیییییییییییییییی...
من احترم گذاشتن به خانواده همسر رو هم تا اینجا که یاد گرفتم از شوهرم یاد گرفتم.... ببین نخندی بهم ها ولی بچگی کردم در حد المپیک.....خیلی جاها بچگی کردم در حالی که من معروف بودم به منطق و عقل...نمیدونم چی شد به اینجا رسیدم.
آره اتفاقا خودمم به این نتیجه رسیدم بهش یه مدت چیزی نگم چون هردفعه گفتم گفته الان شرایطش نیست .ما عزاداریم و ... خودش اصلا آدمی نیست که به عزا نگه داشتن اعتقاد داشته باشه ها ولی میگم یه مدته اینطوری شده.یعنی شاید حس کرده میخوام از خونوادش بگیرمش چون همش میگه مامانم،بابام.... (اصلا اینطوری نبود.چند ماهی هست که اینطوری شده) البته منم یه جوری صحبت میکردم که جبهه گیری کنه ولی اونم دیگه داره از این نظر شورشو در میاره ... مگه همه چیز مامانو بابای ادمن؟!! پس من کجای زندگی ام؟؟؟؟؟؟؟ ببین اصلا اینطوری زندگی کردن خوب نیست.یک دفعه یه برگه اشو دیدم برا خودش برنامه ریزی کرده بود.همسرشو (که من باشم) بالاتر از همه قرار داده بود ولی حالا حرفاش اینطوری نیست..دلم میخواد دوباره همون بشه.چیکار کنم؟؟؟؟!!!!
قضیه دقیقا همون اعتماده است ...باید مثل قبل بهم اعتماد داشته باشه...به خودم که اعتماد داره به دوست داشتنم باید اعتماد داشته باشه تا مثل قبلش بشه.دعا کن برامون...دل هردومون برای خوشی تنگ شده( اینو خودش بارها میگه نازی دلم برای خوش بودن تنگ شده). دعا کن حالا که عاقلتر شدم باز برنگردم به قبلم.مریم جونم بهم گفت همه اینا از بی تجربگیه...ولی خب دیگه باید بزرگ بشم...
![]()











علاقه مندی ها (Bookmarks)