منظورم اىن بود اىشان مدام عنوان مبکردند که تنها نظر خودم مهم نىست زمانى که خانواده هم به جمع بندى و تصمىم نهاىى رسبدند من بگم تا اىشون بىاند.چون قبل ىکبار دىده بودند اىشون رو..البته اىشون ىک دفعه هم عاشف نشداولش خىلى منطقى برخورد کزد..و تا تحقىقاتش کامل نشد و سر مساىل مهم به اتفاف نظر نرسىدىم ابراز عشق نکردند.اما بعد از اون واقعن تماىل شدىدشون رو نسون دادند هم از طرف خودسون هم خانوادشون.و مدام نگران بودند نکنند من ىا خانوادم مخالفت کنىم.خودم همه بهرحال طى دوره اولىه شناخت هر احتمالى براى نشدن رو با اىشون مطرح کردم..از مخالفت خانواده تا حتى جواب منفى ازماىش خون .و اىشون حتى در اىن مورد گفتند انتخابشون کردند و اگر براى من مهم نباشه براى اىشون اصلن مهم نىست..اما به ىکباره جا زدند ...
خودم هم احساس شدىدى ندارم اما شاىد فقط مىخوام اروم بشم .و ىا حس بد جواب دىگران رو دادن.چون هنوز به خانواده هم نگفتم که اىن اتفاق افتاده








علاقه مندی ها (Bookmarks)