سلام آقا صابر
وقتی پست آخرتون را خوندم دیدم واقعا تقصیر شما نبوده ولی اون جوریا هم تقصیر خانواده نبوده....
یعنی چه خانواده فهیمی دارید به هر حال نظر شما را پذیرفته بودند و فقط با دست دست کردن خواستگاری شما کنسل شده. بهترین نوع کنسل شدن.بدون هیچ توهینی.بدون هیچ تحقیری... بدون هیچ اصطکاکی.... خیلی راحت و کم انرژی.... خب اگر با خانواده دختر یا خود دختر اصطکاک داشتین خوب بود؟ خوب بود این وسط به جز موضوع خواستگاری دل شما یا دختر سر چیزهای دیگری می شکست؟
آقای صابر شما ممکنه تو دلتون بگید من شما را نمی فهمم.ولی باور کنید من شرایط بدتر از شما داشتم یا شاید دارم. شما پدر و مادرتون که کار خاصی نکردند و این قدر از دستشون عصبانی هستین! اگر از بعضی خصوصیات و رفتارهای پدر من در رابطه با خواستگاری من مطلع می بودین متوجه می شدین اینها که شما می گید برای من یک دقیقه است! واقعا یک دقیقه.... چون من 3 سال هست که با پدرم تو موضوع خواستگاریم هر دفعه به نوعی (اصلا به نتیجه خواستگاری کار ندارم.) برخورد داشتم. یعنی پدرم با من داشتند! و گاهی با خواستگارم. باور نمی کنید که برای من این بار آخر چقدر سخت بود احترامشون را حفظ کنم ...
من یک بار هم خواستم تو تاپیک خودم زبان باز کنم و مثالهایی بزنم ولی می دونم کسی باورش نمیشه! یعنی اگر بعضی مثالها را بزنم فکر می کنید دارم داستان سرایی می کنم... و چقدر موضوع من عجیبه... یا شاید متهم به دروغ گویی بشم... اشتباه نشه بابای من خیلی خیلی انسان خوبی هستند ولی نمی دونم چرا گاهی تو خواستگاری من حساسیتشون بالا می ره... و اشتباهاتی که...... بگذریم...... تو تاپیک خودم نگفتم. هیچ جای دیگه هم نمی گم... خوشم هم نمیاد تو ذهن یکی حتی مجازی این خطور کنه بابای من به من ظلم کرده چون اونی که بلد بودم را انجام دادم و اگر اشتباه شده را می ذارم پای قسمت... فقط خواستم به شما بگم که اینهایی که دارید از من می شنوید از بیرون گود ننشستم که بگم لنگش کن.... صد برابر شرایطم بدتر از شماست... من واقعا شاید حساب دو دو تا چارتا بکنیم دیگه نباید به ازدواجم هم امید داشته باشم... هر چند که الان سه بار شده برا من که پدرم هر دفعه وعده می دن دفعه بعدی..... ولی من به وعده بابام کار ندارم اصلا. امیدم به وعده خداست.
اتفاقا من هم با خدا درد و دل داشتم...... گله داشتم که چرا این مدلی امتحان می شم. و واقعا من چی کار کنم؟ منم یه زمانایی بوده که ناشکری کردم یا تو عبادتم قصور داشتم.....
ولی آخرش که چی؟؟؟؟؟
آخرش فهمیدم به جز خود خدا کسی نمی تونه به من کمک کنه... من پدرم در اختیارم نیست و برام غیر قابل پیش بینیه..... و فقط خدا می تونه بابای منو پیش بینی کنه که یک دفعه چه تصمیمی بگیره یا چی حس کنه ووو
من فقط می تونم راهکارهای منطقی را پیش بگیرم ولی نمی تونم که همه جنبه هایی که خودم هم اطلاع ندارم و ناغافل برام پیش میاد را هم در نظر بگیرم...
این که من این همه مدت (به جز خود تکرار پروسه خواستگاری) اذیت شدم تقصیر خدا نبوده ... نمی خوام بگم هم که تقصیر بابام بوده(البته راستش بوده)ولی به هر حال فقط هم خدا می تونه مشکل منو حل کنه.
اینهایی که برای شما می نویسم را اول به خودم می گم چون خودم به خوبی رعایت نمی کنم.
ولی واقعا اگر به خدا اعتماد نکنیم پس دیگه به کی اعتماد کنیم...
تو مسائل ما یا خدا دخیل نبوده و اشتباه از خود ما یا خانوادمون بوده که دیگه نباید با خدا رابطمون را به هم بزنیم...
یا اینکه خدا دخیل بوده و یه خیری در این زمینه برامون داشته که بعدا می فهمیم و اون موقع تازه شکرش را می کنیم... از کجا معلوم بعدا یه دختر خانم بهتر نصیبتون نشه که هزار بار شکر کنید که این مورد نشده!
من خودم اعتراف بکنم که این دفعاتی که پدرم روی حساسیت های خودشون به من سخت گرفتند بعدا از یه طریق دیگه فهمیدم چقدر خوب شد!!! یعنی من تو یه مورد واقعا بدبخت می شدم. اصلا هم تو جلسات خواستگاری که نمی شد بفهمم موضوع چیه... (ولی بگم به پدرم هم لو ندادم که چقدر ازش ممنونم که ناخواسته باعث شده من با اون فرد ازدواج نکنم!)
یعنی آخرش فهمیدم واقعا قسمتم این بوده و خدا هوام را چقدر داشته و من چقدر شرمنده ام که درک نمی کردم پدرم برام یه وسیله است...
حالا اینکه خدا چرا این جوری می کنه و بعد منو نجاتم می ده نمی دونم چرا؟ واقعا هم از خودش پرسیدم خب از اول همچین ماجرایی برام نذار ولی خب خدا بعضی وقتها دوست داره بنده هاش را امتحان کنه... بازم نمی دونم چرا این قدر امتحان را دوست داره.
ولی حتما این لینک زیبا را اول خوب گوش بدین شاید شما فهمیدین:
http://www.aparat.com/v/MEZlA
(نحوه آزمایش شدن با مشکلات)







بدان آن روز را واقعا زندگی کرده ای

علاقه مندی ها (Bookmarks)