به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 18

Hybrid View

  1. #1
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 فروردین 03 [ 01:56]
    تاریخ عضویت
    1390-10-11
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,483
    امتیاز
    37,786
    سطح
    100
    Points: 37,786, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsRecommendation Second ClassVeteranOverdriveTagger Second Class
    تشکرها
    8,332

    تشکرشده 10,025 در 2,339 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    374
    Array
    باز که فاصله نذاشتی !!

    تو به سیاست داشتن همسرت کاری نداشته باش....تو راه درست رو برو.....

    با همسرت پیش مشاور قبل از ازدواج رفتین؟

    وقتی همسرت قهر میکنه، شما چه عکس العملی نشون میدی؟

    از اول قهر میکرد؟شما هم باهاش قهر میکنی؟


    من فکر میکنم همسرت حساس شده، حالا دلیل این حساسیت چیه و چرا این کارو میکنه......

    انقدر زندگی رو پیچیده نکن خانومی/......ایشون پیغام داده شما هم جوابشو دادی......چه اشکال داره شما دوباره پیغام بدی مثلا یه اس ام اس عاشقانه بهش بدی؟

    حتما باید انقدر زندگی مکانیکی باشه:: یک قدم من...یک قدم تو...یک قدم من...یک قدم تو......

    چه اشکال داره بعضی جاها شما سه قدم برداری و همسرت یک قدم؟

    ایشون همسرته...دوست پسرت که نیست.....چرا انقدر کینه ازش به دل میگیری؟
    این اقا میخواد بشه پدر بچه تو.....میتونی ببخشیش اما از ذهنت پاک نمیشه ؟!

    اینا نشونه های خوبی نیست......یعنی شما کینه میکنی و همین کینه ممکنه یکروز سر باز کنه و مثل غده چرکی بریزه بیرون....و اون موقع اتفاقی خوبی نمیفته....


    وای مهسا جان !

    بگیرم خودمو ریلکس یعنی چی اخه ؟!
    اصلا بگیرم خودمو یعنی چی ؟

    مطمئنی داری در مورد همسرت صحبت میکنی ؟! یا داری در مورد رقیبت حرف میزنی؟!
    از همینجا میتونی سیاست رو شروع کنی......
    گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.


  2. کاربر روبرو از پست مفید maryam123 تشکرکرده است .

    mahsa21 (سه شنبه 01 اردیبهشت 94)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 07 مرداد 96 [ 12:07]
    تاریخ عضویت
    1393-6-03
    نوشته ها
    149
    امتیاز
    3,765
    سطح
    38
    Points: 3,765, Level: 38
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registeredTagger First Class
    تشکرها
    1

    تشکرشده 64 در 43 پست

    Rep Power
    30
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط maryam123 نمایش پست ها
    باز که فاصله نذاشتی !!

    تو به سیاست داشتن همسرت کاری نداشته باش....تو راه درست رو برو.....

    با همسرت پیش مشاور قبل از ازدواج رفتین؟

    وقتی همسرت قهر میکنه، شما چه عکس العملی نشون میدی؟

    از اول قهر میکرد؟شما هم باهاش قهر میکنی؟


    من فکر میکنم همسرت حساس شده، حالا دلیل این حساسیت چیه و چرا این کارو میکنه......

    انقدر زندگی رو پیچیده نکن خانومی/......ایشون پیغام داده شما هم جوابشو دادی......چه اشکال داره شما دوباره پیغام بدی مثلا یه اس ام اس عاشقانه بهش بدی؟

    حتما باید انقدر زندگی مکانیکی باشه:: یک قدم من...یک قدم تو...یک قدم من...یک قدم تو......

    چه اشکال داره بعضی جاها شما سه قدم برداری و همسرت یک قدم؟

    ایشون همسرته...دوست پسرت که نیست.....چرا انقدر کینه ازش به دل میگیری؟
    این اقا میخواد بشه پدر بچه تو.....میتونی ببخشیش اما از ذهنت پاک نمیشه ؟!

    اینا نشونه های خوبی نیست......یعنی شما کینه میکنی و همین کینه ممکنه یکروز سر باز کنه و مثل غده چرکی بریزه بیرون....و اون موقع اتفاقی خوبی نمیفته....


    وای مهسا جان !

    بگیرم خودمو ریلکس یعنی چی اخه ؟!
    اصلا بگیرم خودمو یعنی چی ؟

    مطمئنی داری در مورد همسرت صحبت میکنی ؟! یا داری در مورد رقیبت حرف میزنی؟!
    از همینجا میتونی سیاست رو شروع کنی......

    ممنون از پاسخ تون .
    ببخشید یادم شد فاصله بذارم عذرخواهم ...

    من و همسرم قبل ازدواج پیش مشاور نرفتیم .

    همسرم از چیزی ناراحت میشه مثل بچه ها قهر میکنه یعنی نه بهم نگاه میکنه نه هم کلامم میشه و در کل خودشو میگیره من هم کنجکاو میشم که چیشد یهو ناراحت شد . و اصلا به من دلیل ناراحتی شو نمیگه .
    کینه به دل نمیگیرم اما خوب بعضی حرفها سنگینه .
    لجبازی های همسرم داره منو کلافه میکنه مثلا الان لج کرده میگه چون اون شب بینمون بحث پیش اومد من مشهد نمیام . در حالی که شبی که بینمون بحث شد به من گفت میخوای بیا اینجا میخوای نیا .اما من لج نکردم باهاش که سریع تصمیم بگیرم که خوب منم نمیرم .

    متاسفانه ما همیشه در حال بحث هستیم و هر دومون مشکل داریم دارم حس میکنم که اصلا نمیتونیم همو درک کنیم . حرف همو نمیفهمیم .

    شما گفتید میتونم سیاست رو از اینجا شروع کنم یعنی چه کاری انجام بدم با سیاستم ؟

  4. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 20 خرداد 94 [ 07:57]
    تاریخ عضویت
    1393-12-02
    نوشته ها
    29
    امتیاز
    548
    سطح
    10
    Points: 548, Level: 10
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 30 در 19 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوست عزيزم مشكل زندگي شما اونقدر ها حاد نيست ودليل اولش دوري و دليل بعديش هم آسيب هاي دوره ي عقد هستش ...كه وقتي بريد زير يك سقف احتمال 80 درصد حل ميشه در صورتي كه شما هم يخورده حساسيت هاتون رو كم كنيد.و سعي تون رو كنيد تا زندگيتون رو خودتون مديريت كنيد.ضمنا ماخانم ها خيلي احساساتي هستيم و اگر واقع بينانه به زندگي شما نگاه كنيم هيچ مشكلي نداريد ...و بنظرم خريد عقد و عروسي و اينا مسائلي نيست كه بخاطرش اوقات خودتون رو تلخ كنيد .اگه تو زندگي هميشه باهاش باشي بعد ازدواج همه ي زندگيش رو به پات ميريزه پس براي اين چيزا حساسيت نشون نده خود همسرت متوجه ميشه...من موقع ازدواجم همه ي وسايل خونم رو مادرشوهرم رفته بود خودش خريده بود حتي حلقه و سرويس طلا و اينا ...من سكوت كردم . و فرداي عروسي همه ي وسايل ها حتي يخچال و گاز و اينا رو هم بردم و عوض كردم ..هنوزم پيش خودشون خجالت زده هستن.زياد حساس نباش و معجزه ي پيامك عاشقانه رو فراموش نكن ...كلليد مرد رو هم گوش كن

  5. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 29 خرداد 01 [ 15:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-21
    نوشته ها
    88
    امتیاز
    6,971
    سطح
    55
    Points: 6,971, Level: 55
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 179
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    5

    تشکرشده 73 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام مهسا جان خوب هستي؟مهساي عزيزم يكبار رفته بود مشاوره خانمه به من گفت بحث

    كردن توي زندگي مثل اين هست كه توي يك جاي بسته شير آب رو باز گذاشتين و اتاق داره پر

    از آب ميشه توي اين مواقع تنها كاري كه يكي از شماها بايد بكني اين هست كه يا شير آب رو

    ببندي يا يكجايي رو باز بزاري تا اتاق رو آب نگيره. شما هم براي يكبار هم كه شده تمرين كن

    مطمن باش ضرر نمي كني اصلا سعي نكن شوهرت رو توجيه كني مردها خوششون نمياد

    زياد يك چيزي رو توضيح بدي و بحث كني.اينبار كه از موضوعي ناراحت شد شما اصلا حساس

    نشو كه اي خدا باز چي شده چرا ناراحته؟نميدونم شوهرت ميگه ناراحتيشو بهت يا نه؟اگه

    مثل شوهر من بگه (البته همش رو جمع ميكنه سه ماه سه ماه ميگه) توي تمام لحظاتي

    كه حرف ميزنه با جان و دل به حرفاش گوش ميكني بزار ناراحتيش رو خالي كنه بعد تو بگو

    متاسفم عزيزم نمي خواستم ناراحتت كنم ببين مي دونم سخته خود من بعد 13 سال

    تمريمژن خودم رو عادت دادم ولي تو از الان شروع كن و يكماه تمام تمرين كن.اگه ببينه تو

    بحث نميكني اونم كم كم ياد ميگيره بحث نكنه بعدها توي زندگي اونقدر مشغله پيدا مي كني
    كه حال بحث كردن نداري ديگه.ببين يك تجربه اي رو بهت ميگم اگه بعد از بحث شوهرت اس

    ام اس داده حالت رو پرسيده تو هم جواب بده و بگو دوستش داري ببين اون نگرانه كه تو

    ناراحتي از دستش نزار اين مساله قهر عادت كنه.اين نكته رو در نظر داشته باش هميشه

    كه اگه تا حالا تو بحثها رو ادامه نميدادي و يكجوري قطع ميكردي ديگه حرفي نميشنيدي

    كه حالا ناراحت بشي پس موارد زير رو حتما در نظر بگير و تمرين كن و صدالبته عمل:

    1- به شوهرت احترام بزار بدون چشمداشت
    2- خودت رو با شوهرت مقايسه نكن و بالعكس قرارنيست اون به تو حرص داد تو هم عوضش رو در بياري
    3- بحث نكن وقتيكه گفت خواهرم لباس خريده اون انتظار داره تو ازش تشكر كني تنها انتظار اون از عكس العمل تو اين هست وقتي چيز ديگه اي مي بينه خب مسلما عصباني ميشه تو بگو دست تو و خواهرت درد نكنه بعدا ميتوني خيلي محترمانه به مادرشوهرت بگي از طرف خودش به دخترش بگه نظر تو رو هم بپرسه
    4- تا حالا روش خودت رو رفتي ناراحت شدي يكماه هم اين روش رو برو سعي كن خودت رو به خواهر شوهرت نزديك كني باهاش صميمي بشو اونوقت مي بيني شوهرت بهشت ميشه واست
    5- تمرين كن از خواهر شوهرت پيش شوهرت تعريف كن و خصوصيات مثبتش رو بگو
    6-شوهرت مثل شوهر من اونطوري تربيت شده كه وقتي ناراحت ميشه بد حرف ميزنه بزار كم كم تمرينش ميدي بهتر بشه بايد اول خودت رو تمرين بدي خودت مهمتر هستي چون تو مدير زندگيت هستي
    7- به گذشته و روزاي قبل و حرفاي بد شوهرت فكر نكن شايد اون هم از تو بدي ديده حالا كه اس ميده يعني حرفاي تو يادش رفته فكر مي كني با فكركردن به گذشته چي بدست مياري؟؟؟؟؟
    8- مثبت باش و مثبت فكر كن و به همه اطرافيانت انرژي مثبت بده.

  6. کاربر روبرو از پست مفید elsay تشکرکرده است .

    elahenaz (سه شنبه 08 اردیبهشت 94)

  7. #5
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 07 مرداد 96 [ 12:07]
    تاریخ عضویت
    1393-6-03
    نوشته ها
    149
    امتیاز
    3,765
    سطح
    38
    Points: 3,765, Level: 38
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registeredTagger First Class
    تشکرها
    1

    تشکرشده 64 در 43 پست

    Rep Power
    30
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط elsay نمایش پست ها
    سلام مهسا جان خوب هستي؟مهساي عزيزم يكبار رفته بود مشاوره خانمه به من گفت بحث

    كردن توي زندگي مثل اين هست كه توي يك جاي بسته شير آب رو باز گذاشتين و اتاق داره پر

    از آب ميشه توي اين مواقع تنها كاري كه يكي از شماها بايد بكني اين هست كه يا شير آب رو

    ببندي يا يكجايي رو باز بزاري تا اتاق رو آب نگيره. شما هم براي يكبار هم كه شده تمرين كن

    مطمن باش ضرر نمي كني اصلا سعي نكن شوهرت رو توجيه كني مردها خوششون نمياد

    زياد يك چيزي رو توضيح بدي و بحث كني.اينبار كه از موضوعي ناراحت شد شما اصلا حساس

    نشو كه اي خدا باز چي شده چرا ناراحته؟نميدونم شوهرت ميگه ناراحتيشو بهت يا نه؟اگه

    مثل شوهر من بگه (البته همش رو جمع ميكنه سه ماه سه ماه ميگه) توي تمام لحظاتي

    كه حرف ميزنه با جان و دل به حرفاش گوش ميكني بزار ناراحتيش رو خالي كنه بعد تو بگو

    متاسفم عزيزم نمي خواستم ناراحتت كنم ببين مي دونم سخته خود من بعد 13 سال

    تمريمژن خودم رو عادت دادم ولي تو از الان شروع كن و يكماه تمام تمرين كن.اگه ببينه تو

    بحث نميكني اونم كم كم ياد ميگيره بحث نكنه بعدها توي زندگي اونقدر مشغله پيدا مي كني
    كه حال بحث كردن نداري ديگه.ببين يك تجربه اي رو بهت ميگم اگه بعد از بحث شوهرت اس

    ام اس داده حالت رو پرسيده تو هم جواب بده و بگو دوستش داري ببين اون نگرانه كه تو

    ناراحتي از دستش نزار اين مساله قهر عادت كنه.اين نكته رو در نظر داشته باش هميشه

    كه اگه تا حالا تو بحثها رو ادامه نميدادي و يكجوري قطع ميكردي ديگه حرفي نميشنيدي

    كه حالا ناراحت بشي پس موارد زير رو حتما در نظر بگير و تمرين كن و صدالبته عمل:

    1- به شوهرت احترام بزار بدون چشمداشت
    2- خودت رو با شوهرت مقايسه نكن و بالعكس قرارنيست اون به تو حرص داد تو هم عوضش رو در بياري
    3- بحث نكن وقتيكه گفت خواهرم لباس خريده اون انتظار داره تو ازش تشكر كني تنها انتظار اون از عكس العمل تو اين هست وقتي چيز ديگه اي مي بينه خب مسلما عصباني ميشه تو بگو دست تو و خواهرت درد نكنه بعدا ميتوني خيلي محترمانه به مادرشوهرت بگي از طرف خودش به دخترش بگه نظر تو رو هم بپرسه
    4- تا حالا روش خودت رو رفتي ناراحت شدي يكماه هم اين روش رو برو سعي كن خودت رو به خواهر شوهرت نزديك كني باهاش صميمي بشو اونوقت مي بيني شوهرت بهشت ميشه واست
    5- تمرين كن از خواهر شوهرت پيش شوهرت تعريف كن و خصوصيات مثبتش رو بگو
    6-شوهرت مثل شوهر من اونطوري تربيت شده كه وقتي ناراحت ميشه بد حرف ميزنه بزار كم كم تمرينش ميدي بهتر بشه بايد اول خودت رو تمرين بدي خودت مهمتر هستي چون تو مدير زندگيت هستي
    7- به گذشته و روزاي قبل و حرفاي بد شوهرت فكر نكن شايد اون هم از تو بدي ديده حالا كه اس ميده يعني حرفاي تو يادش رفته فكر مي كني با فكركردن به گذشته چي بدست مياري؟؟؟؟؟
    8- مثبت باش و مثبت فكر كن و به همه اطرافيانت انرژي مثبت بده.
    سلام به شما دوست عزیز ، اول تشکر میکنم از شما که وقت گذاشتید و مطلب من رو مطالعه کردید و راهنمایی ام کردید ، حرفهاتون خیلی به دلم نشست چون احساس میکنم شوهر منم تا حدودی خصوصیات همسر شما رو داره ، همسر من وقتی ناراحت میشه همون لحظه نمیگه و میریزه تو خودش و موقع هایی که بحثی پیش میاد با نیش و کنایه همه رو میگه و خوردم میکنه و ازم انتقاد میکنه و این باعث میشه من جبهه گیری کنم و حق رو به اون ندم چون عصبانی ام میکنه و یجورایی حرصم رو درمیاره حتی اگه قبول داشته باشم رفتارم اشتباهه اون لحظه انکار میکنم .در کل هر سه روز ما بحث داریم دیگه خسته شدم هم از رفتارهای خودم هم اون ، دوتامون اشتباه میکنیم و میدونیمم اشتباهه اما بازم تکرار میکنیم و بعد بحث پشیمون میشیم و متوجه میشیم این مسئله کم ارزش جای بحث نداشت فقط کافی بود راحت باهم صحبت کنیم . من دیگه میترسم باهاش حرف بزنم یا دردو دل کنم به طریقی به حرفهام گیر میده و منو متهم میکنه به منفی باف بودن و زن زندگی نبودن درحالی که وقتی اروم میشه میگه الکی گفتم اون حرفها رو تو زندگی من هستی ولی روان من بهم میریزه با حرفهاش و کلی با خودم فکر میکنم و میرم تو لاک خودم .
    راستش من زیادی حساس هستم و همش فکر و خیال میاد تو ذهنم خیلی دوست دارم نسبت به تمام مسائل بی تفاوت باشم و خودم زجر میکشم همش نگران اینم بقیه از دستم ناراحت نشن و یا مثلا چرا فلانی بهم اون حرف رو زد ، خیلی زود رنجم به نظرتون چکار کنم خیلی عذاب میکشم ازین اخلاقم ؟

  8. #6
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 07 مرداد 96 [ 12:07]
    تاریخ عضویت
    1393-6-03
    نوشته ها
    149
    امتیاز
    3,765
    سطح
    38
    Points: 3,765, Level: 38
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registeredTagger First Class
    تشکرها
    1

    تشکرشده 64 در 43 پست

    Rep Power
    30
    Array
    دوست عزیزم من یه مشکل دیگه هم که با همسرم دارم اینه که هر مسئله ای رو به خانواده اش میگه ، به عنوان مثال وقتی همسرم میاد مشهد خانواده اش هر یه ساعت تماس میگیرن مخصوصا خواهرش و میپرسن که کجا هستید ؟ برای مهسا چی خریدی ؟ چی خوردی ؟ درسته نگران بچشون هستند ولی تا این حد دیگه ...
    من که دخترم خانواده ام انقد تماس باهام نمیگیرن ...
    و اینکه همسرم جلو جمع درمورد همه چی مون نظرسنجی میکنه مثلا میگه فلان لباس رو رفتیم دیدیم اینجوری بود اینجوری شد مامانش و خواهرش حتی دامادشون هم برای لباس من تصمیم میگیرن انگار من خودم سلیقه ندارم قدرت انتخاب ندارم که همه چی مونو اونا باید بخرن و یا تصمیم بگیرن ...
    وقتی کنار همسرم هستم جرات ندارم بهش لبخند بزنم مامانش چشم غره میره که یعنی چی بهم نگاه می کنید یا سر سفره خواهرش میگه چرا تو یه بشقاب غذا میخورید جداجدا بخورید همه اینا حتی اگه از سر محبت باشه من دخالت و حسادت میدونم و خیلی ناراحت میشم ازشون و متاسفانه سر شوهرم خالی میکنم نه اینکه گله یا شکایت کنم از خانواده اش ، از چیزهای دیگه ایراد میگیرم و بینمون شکراب میشه چون همه این رفتارها و دخالت ها رو از چشم شوهرم میبینم اون زیادی بها میده به دخالت ها و اصلا حواسش نیست داره با رفتارها و حرفهاش باب دخالت رو زیاد میکنه ، چیزی که من اصلا نمیتونم تحملش کنم نمیتونم ببینم بقیه برام تصمیم بگیرن اونا بگن کجا بریم کی برگردیم یا نریم اونجا که هستم همش باید تحمل کنم دخالتهاشونو هرجاهم که میخوایم بریم شوهرم به همه اطلاع رسانی میکنه و همه زودتر از ما آماده رفتن هستن ...
    برج سه عروسی پسرداییشه میترسم برم باز دخالت کنن باز خواهرش یا مادرش مقلته راه بندازن اصلا اعصاب این چیزها رو ندارم میخوام خوش باشم اما هر وقت میرم سر یه مسئله ای در مورد من دعوا راه میندازن با پسرشون ، سر طلای من ، تولد من ، خرید های عقد و عروسی و به نحوی حال منو میگیرن حالا نمیدونم بازم برم اونجا یا نه ...
    البته اونا قراره نیمه شعبان بیان مشهد در هر صورت میبینمشون و باز هم ترس دارم که بهم متلک بندازن یا قیافه بگیرن یا باز بحث راه بندازن ، اصلا دلم نمیخواد نه برم نه بیان نه شوهرمو ببینم نه اون منو ببینه ، دوری خیلی بهتره هرچند راه دور هم بحث داریم همش ...
    واقعا موندم چکار کنم با این وضع ....

  9. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 29 خرداد 01 [ 15:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-21
    نوشته ها
    88
    امتیاز
    6,971
    سطح
    55
    Points: 6,971, Level: 55
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 179
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    5

    تشکرشده 73 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط mahsa21 نمایش پست ها
    دوست عزیزم من یه مشکل دیگه هم که با همسرم دارم اینه که هر مسئله ای رو به خانواده اش میگه ، به عنوان مثال وقتی همسرم میاد مشهد خانواده اش هر یه ساعت تماس میگیرن مخصوصا خواهرش و میپرسن که کجا هستید ؟ برای مهسا چی خریدی ؟ چی خوردی ؟ درسته نگران بچشون هستند ولی تا این حد دیگه ...
    من که دخترم خانواده ام انقد تماس باهام نمیگیرن ...
    و اینکه همسرم جلو جمع درمورد همه چی مون نظرسنجی میکنه مثلا میگه فلان لباس رو رفتیم دیدیم اینجوری بود اینجوری شد مامانش و خواهرش حتی دامادشون هم برای لباس من تصمیم میگیرن انگار من خودم سلیقه ندارم قدرت انتخاب ندارم که همه چی مونو اونا باید بخرن و یا تصمیم بگیرن ...
    وقتی کنار همسرم هستم جرات ندارم بهش لبخند بزنم مامانش چشم غره میره که یعنی چی بهم نگاه می کنید یا سر سفره خواهرش میگه چرا تو یه بشقاب غذا میخورید جداجدا بخورید همه اینا حتی اگه از سر محبت باشه من دخالت و حسادت میدونم و خیلی ناراحت میشم ازشون و متاسفانه سر شوهرم خالی میکنم نه اینکه گله یا شکایت کنم از خانواده اش ، از چیزهای دیگه ایراد میگیرم و بینمون شکراب میشه چون همه این رفتارها و دخالت ها رو از چشم شوهرم میبینم اون زیادی بها میده به دخالت ها و اصلا حواسش نیست داره با رفتارها و حرفهاش باب دخالت رو زیاد میکنه ، چیزی که من اصلا نمیتونم تحملش کنم نمیتونم ببینم بقیه برام تصمیم بگیرن اونا بگن کجا بریم کی برگردیم یا نریم اونجا که هستم همش باید تحمل کنم دخالتهاشونو هرجاهم که میخوایم بریم شوهرم به همه اطلاع رسانی میکنه و همه زودتر از ما آماده رفتن هستن ...
    برج سه عروسی پسرداییشه میترسم برم باز دخالت کنن باز خواهرش یا مادرش مقلته راه بندازن اصلا اعصاب این چیزها رو ندارم میخوام خوش باشم اما هر وقت میرم سر یه مسئله ای در مورد من دعوا راه میندازن با پسرشون ، سر طلای من ، تولد من ، خرید های عقد و عروسی و به نحوی حال منو میگیرن حالا نمیدونم بازم برم اونجا یا نه ...
    البته اونا قراره نیمه شعبان بیان مشهد در هر صورت میبینمشون و باز هم ترس دارم که بهم متلک بندازن یا قیافه بگیرن یا باز بحث راه بندازن ، اصلا دلم نمیخواد نه برم نه بیان نه شوهرمو ببینم نه اون منو ببینه ، دوری خیلی بهتره هرچند راه دور هم بحث داریم همش ...
    واقعا موندم چکار کنم با این وضع ....
    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------
    دوست خوبم در مورد دخالت خانواده شوهرتون من اصلا همچین تجربه ای ندارم چون شوهرم از اول

    زندگیمون نه به خانواده خودش نه خانواده من حق دخالت رو گرفته یعنی تا حدی زیاده روی کرده که

    حتی زمانی که مامان بابای من هدیه میگیرن یا کاری برای بچه های من می کنند باید با نظر شوهرم

    باشه که البته به علت حساسیت زیاده از حد شوهرم هست ولی چیزی که به نظرم میرسه این

    هست که یا باید حساسیت خودت رو کم کنی و با اونا صمیمی بشی یا باید با سیاست زنانه طوری

    رفتار کنی که شوهرت بیشتر طرف تو باشه و به حرفات گوش بده شاید وقتی کنار هم زندگی کردین

    این مشکلاتتون کمتر بشه.اگه خواهرشوهذتون مجرد هست فرداپس فردا ازدوا بکنه سرش مشغول

    خودش میشه حالا تو این بین این تو هستی که با هیچ و پوچ بهترین دوران جوانی خودت رو با

    حساسیتهای بی جا خراب میکنی.چرا وقتی از دست خواهرشوهرت ناراحت میشی خودت جوابشون

    رو نمیدی اصلا وقتی به شوهرت گلایه میکنی چی عایدت میشه چی بدست میاری؟مسلما که آروم

    نمیشی.چون شوهرت ازاوناطرفداری میکنه و تو بیشتر ازقبل ناراحت میشی خب عزیز من وقتی

    میدونی اینطوری میشه و فایده ای نداره گله نکن چون اینطوری شوهرت بیشتر طرف اونا میره قبلا هم

    گفتم برای اینکه دل همسرت رو بدست بیاری باید باهاش همراه بشی هم با شوهرت هم با

    خانوادش یک چندوقتی امتحان کن ضرر نمیکنی کم کم که با شوهرت صمیمی شدی اونوقت دیگه

    حاضر نیست به حرفایی غیر تو گوش بده باید از این راه وارد بشی.

  10. #8
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    دختر خوب این حرفها و دخالت ها تو همه ی خونواده ها هست همه ی عروسهاهم دلشون از خونواده همسرشون پره

    تفاوت فقط تو نحوه ی مدیریت ما زن هاست


    سیاست های رفتاری رو یاد بگیر


    احساس میکنم شما خیلی بی سیاستی

    سعی نکن به هیچ وجه خونواده ی همسرت متوجه ناراحتی هات بشن عوضش اروم اروم و با صبر رو مخ همسرت کار کن

    دیگه فکر نکنم تو این دنیا کسی به اندازه من از خونواده شوهر خورده باشه منم اوایل اوووووووه نمیدونی چکار میکردم همش گریه بحث دعوا تا اینکه فهمیدم راهم اشتباهه کم کم شیوه رفتارمو عوض کردم الان همسرم محاله کوچکترین چیزی اززندگیمون به خونوادش بگه حتی خونه خریدیم به خونوادش نگفت یعنی تا این حد


    کاری کردم چشاشو باز کرد و خیلی واقعیت هارو دید و باورش کرد


    من همسرم کسی بود که وقتی میگفتم خواهرت فلان حرف رو زد منو ناراحت کرد یا فلان رفتار و کرد یا هرچیز دیگه

    برمیگشت میگفت خواهر من نماز میخونه روزه میگیره انسان خیلی خوبیه محاله (فقط استدلال رو حال کن)

    اون با این حرفش به من میخواست بگه خواهرم بد نیست تو بدی


    میدونی چرا؟

    چون همسرم چشم و گوش بسته بود حسادت خواهرشو نمیفهمید یعنی نمیتونست قبول کنه چون ظاهر بین بود

    چون خواهرش تو خونه بجای اینکه اسم همسرمو صدا بزنه دکتر جان صداش میزد همیشم اینکارو میکرد


    حالا همسر من چطور میتونست باور کنه که خواهری که همیشه اینقدر بهش احترام (البته الکی) میذاشته حالا چشم نداشته باشه زنشو ببینه


    مدت ها طول کشید تا همسرم بعضی از واقعیت ها رو فهمید و فقط تنها راهش صبر بود و سیاست


    من هیچ وقت خودمو باهاشون طرف نکردم هیچ وقتم اجازه ندادم واسم تصمیم بگیرن نه با دعوا مرافعه که با سیاست و ارامش


    همسرمو همراه خودم کردم
    باگفتن مادرت فلان خواهرت بهمان به هیچ جا نمیرسی اینو ببین کی بهت گفتم


    اونا اصلا راضی به وصلت ما نبودن


    میگفتن باید مهریه نداشته باشه

    اما من با سیاست و ارامش و انتقال عشق و علاقم به همسرم تونستم هرچیزیکه فکر میکنم درسته انجام بدم

    یه جاهایی هم مجبوری به یه چیزایی تن بدی که ازشون متنفری یه جاهایی باید سکوت کنی که دلت میخواد پاشی یه تو دهنی به طرفت بزنی


    یه رفتارهایی رو باید تحمل کنی و جوابشو با لبخند بدی هرچند از درون داری میسوزی و زجر میکشی


    یه جاهایی هم باید نشنوی و کور و کر بشی


    و یه جاهایی بخاطر ارامش خودت مجبوری ببخشی


    اگر میخوای زندگیتو حفظ کنی اگر میخوای افسار زندگیتو به دست بگیری ونذاری بقیه برات تصمیم بگیرن باید درست رفتار کردنو یاد بگیری


    مطمئنم یه روزی به این حرفها میرسی

    اون اوایل هرکس بهم میگفت خودتو حرص نده غصه نخور همه خونواده های شوهر همینن باید خودتو قوی کنی و تلاش کنی که همسرتوجذب کنی نمیفهمیدم چی میگه
    اما الان شدم یه دنیا تجربه هرچند الانم هنوز میشکنم
    هنوزم دلم میگیره
    هنوزم بعضی وقت ها گریم میگیره اما حداقل زندگیمو تو دستام گرفتم وهمسرمو همراهم کردم
    امیدوارم بتونم کمکت کنم
    بازم بهت سر میزنم
    و کاملتر نوشته هاتو میخونم چون احساس میکنم هیچ کس اندازه من تو این دنیا از خونواده همسر نکشیده
    ویرایش توسط sahar67 : شنبه 19 اردیبهشت 94 در ساعت 10:38

  11. کاربر روبرو از پست مفید sahar67 تشکرکرده است .

    بارن (یکشنبه 20 اردیبهشت 94)

  12. #9
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 07 مرداد 96 [ 12:07]
    تاریخ عضویت
    1393-6-03
    نوشته ها
    149
    امتیاز
    3,765
    سطح
    38
    Points: 3,765, Level: 38
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registeredTagger First Class
    تشکرها
    1

    تشکرشده 64 در 43 پست

    Rep Power
    30
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط sahar67 نمایش پست ها
    دختر خوب این حرفها و دخالت ها تو همه ی خونواده ها هست همه ی عروسهاهم دلشون از خونواده همسرشون پره

    تفاوت فقط تو نحوه ی مدیریت ما زن هاست


    سیاست های رفتاری رو یاد بگیر


    احساس میکنم شما خیلی بی سیاستی

    سعی نکن به هیچ وجه خونواده ی همسرت متوجه ناراحتی هات بشن عوضش اروم اروم و با صبر رو مخ همسرت کار کن

    دیگه فکر نکنم تو این دنیا کسی به اندازه من از خونواده شوهر خورده باشه منم اوایل اوووووووه نمیدونی چکار میکردم همش گریه بحث دعوا تا اینکه فهمیدم راهم اشتباهه کم کم شیوه رفتارمو عوض کردم الان همسرم محاله کوچکترین چیزی اززندگیمون به خونوادش بگه حتی خونه خریدیم به خونوادش نگفت یعنی تا این حد


    کاری کردم چشاشو باز کرد و خیلی واقعیت هارو دید و باورش کرد


    من همسرم کسی بود که وقتی میگفتم خواهرت فلان حرف رو زد منو ناراحت کرد یا فلان رفتار و کرد یا هرچیز دیگه

    برمیگشت میگفت خواهر من نماز میخونه روزه میگیره انسان خیلی خوبیه محاله (فقط استدلال رو حال کن)

    اون با این حرفش به من میخواست بگه خواهرم بد نیست تو بدی


    میدونی چرا؟

    چون همسرم چشم و گوش بسته بود حسادت خواهرشو نمیفهمید یعنی نمیتونست قبول کنه چون ظاهر بین بود

    چون خواهرش تو خونه بجای اینکه اسم همسرمو صدا بزنه دکتر جان صداش میزد همیشم اینکارو میکرد


    حالا همسر من چطور میتونست باور کنه که خواهری که همیشه اینقدر بهش احترام (البته الکی) میذاشته حالا چشم نداشته باشه زنشو ببینه


    مدت ها طول کشید تا همسرم بعضی از واقعیت ها رو فهمید و فقط تنها راهش صبر بود و سیاست


    من هیچ وقت خودمو باهاشون طرف نکردم هیچ وقتم اجازه ندادم واسم تصمیم بگیرن نه با دعوا مرافعه که با سیاست و ارامش


    همسرمو همراه خودم کردم
    باگفتن مادرت فلان خواهرت بهمان به هیچ جا نمیرسی اینو ببین کی بهت گفتم


    اونا اصلا راضی به وصلت ما نبودن


    میگفتن باید مهریه نداشته باشه

    اما من با سیاست و ارامش و انتقال عشق و علاقم به همسرم تونستم هرچیزیکه فکر میکنم درسته انجام بدم

    یه جاهایی هم مجبوری به یه چیزایی تن بدی که ازشون متنفری یه جاهایی باید سکوت کنی که دلت میخواد پاشی یه تو دهنی به طرفت بزنی


    یه رفتارهایی رو باید تحمل کنی و جوابشو با لبخند بدی هرچند از درون داری میسوزی و زجر میکشی


    یه جاهایی هم باید نشنوی و کور و کر بشی


    و یه جاهایی بخاطر ارامش خودت مجبوری ببخشی


    اگر میخوای زندگیتو حفظ کنی اگر میخوای افسار زندگیتو به دست بگیری ونذاری بقیه برات تصمیم بگیرن باید درست رفتار کردنو یاد بگیری


    مطمئنم یه روزی به این حرفها میرسی

    اون اوایل هرکس بهم میگفت خودتو حرص نده غصه نخور همه خونواده های شوهر همینن باید خودتو قوی کنی و تلاش کنی که همسرتوجذب کنی نمیفهمیدم چی میگه
    اما الان شدم یه دنیا تجربه هرچند الانم هنوز میشکنم
    هنوزم دلم میگیره
    هنوزم بعضی وقت ها گریم میگیره اما حداقل زندگیمو تو دستام گرفتم وهمسرمو همراهم کردم
    امیدوارم بتونم کمکت کنم
    بازم بهت سر میزنم
    و کاملتر نوشته هاتو میخونم چون احساس میکنم هیچ کس اندازه من تو این دنیا از خونواده همسر نکشیده
    سلام دوست عزیزم ممنون از راهنمایی ات ، حرفهات به دلم نشست آره میدونم هرکسی به طریقی از خانواده شوهرش میکشه ، در مورد اینکه کمی بی سیاست هستم قبول دارم ، در عین حال همیشه احترام خانواده همسرمو داشتم چون میدونستم من اگه بی احترامی کنم اونم به خانواده ام بی احترامی میکنه ، البته ناگفته نماند عید امسال که بامامانم صحبت کرده بودن مامانم خیلی ازش دلخوره و همشم بد شوهرمو میگه هرچی هم میگم نه مامان اون منظوری نداشته بازم مامانم میگه مهرش کمرنگ شده و از چشمم افتاده ، درحالی که یه رفتارهایی میدیدم که از درون آتیشم میداد و مجبور بودم در مقابل جمع خودداری کنم و تو خودم بریزم ( البته نمیدونم چقدر این رفتار درسته ، شاید باید بعدا خیلی قاطعانه و محترمانه باهاشون صحبت میکردم ) و حتی به همسرم نگفتم که دلخور شدم از خانواده ات گذاشتم خودش بفهمه درک کنه رفتارهاشونو ، که فکر نکنه من مشکل دارم ، که بالاخره فهمید ، الان نگرانیم اینه چه شیوه رفتاری باخانواده اش درسته سکوت یا قاطعانه و محترمانه ، هنوزم مرددم برج سه که عروسی پسرداییشه برم یا نه ؟ میترسم باز مشکلی پیش بیاد هر دفعه رفتم بدتر حالم گرفته شد ، اگه دیگران دخالت نکنن منو شوهرم باهم خیلی خوبیم البته یه اختلاف نظراتی داریم و بحث هم زیاد داریم اما ته دلم میگه که دوستش دارم نمیخوام از دستش بدم .مخصوصا که میدونم شوهرم خیلی خیلی دوستم داره و دلم میخواد تا ابد همینجوری عاشقم بمونه یعنی میشه ؟ یعنی میشه دخالت ها از بین بره ؟ یعنی میشه دیگه با همسرم جروبحث نداشته باشیم ؟ یعنی میشه شوهرم درکم کنه وقتی باهاش حرف میزنم بهم توجه کنه و گوش بده ؟



 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رابطه نامشروع (موضوع فراگیر، راه حلی هست؟)
    توسط رامتین 777 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: پنجشنبه 13 اردیبهشت 97, 00:08
  2. پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: چهارشنبه 18 تیر 93, 04:32
  3. شروع یک زندگی با شک و تردید؟
    توسط fariborz در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: شنبه 16 دی 91, 15:59

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:09 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.