دیشب باهم حرف زدیم. مدام می گفت تو منو اذیت کردی و باید با جدا شدن از من تاوانش رو پس بدی. منم گفتم قبول دارم اذیت شدی ولی همش ناخواسته و از روی عدم آگاهی بوده. بهش گفتم من اشتباه بزرگی نداشتم ولی با اشتباهات کوچیکی که داشتم اذیتت کردم. ولی تو هم اشتباه داشتی اینقدر حق به جانب نباش. بهش گفتم من چندماهه شب و روز دارم تلاش میکنم و تا بهم فرصت ندی نمی تونم به جدایی فکر کنم.
ناراحت بود که چرا اون روز که از خونه رفت بیرون به باجناقم خبر دادم و گفتم بدون اجازه من می ره بیرون.منم گفتم این حقه منه که بدوننم کجا می ری. من حرف بدی نزدم گفتم من نمی دونم کجا می ره و بهم هم نمی گه. تو بگو هرجا خواستی برو چون بهت اعتماد دارم. داری منو اذیت می کنی بعد می گی که من تو رو اذیت می کنم.
گفتم اگه طلاق می خوای خودت باید اقدام کنی . اونم گفت خیلی زرنگی (چون می دونه نه به درخواستش رسیدگی می شه و نه چیزی بهش می رسه اگه خودش طلاق بگیره).
گفتم بیا چند روزی بریم شیراز یا مشهد حال و هوامون عوض شه. ولی گفت من با تو جایی نمی یام. گفتم با خواهرت چرا قطع رابطه کردی. گفت دوست دارم. گفتم حداقل برو آرایشگری یا میاناکاری رو ادامه بده تا مشغول بشی گفت بعد از جدا شدن از تو این کار رو می کنم. منم گفتم تو فقط به فکر راحت شدن خودت هستی و منو درک نمی کنی. اصلا فکر کردی چی به سر من میاد؟ گفتم بزار خودم به این نتیجه برسم که جدا شدن بهترین راهه.
مشاور هم بهم گفت فعلا صبر کن و بهش محبت کن ولی حرمتت رو حفظ کن. گفت خواسته هات رو بهش بگو و بعضی موقع ها خیلی آروم، اعتراضت رو هم نشون بده و بگو.
همون طور که شما گفتید من کاری می کنم شرایط بعد از طلاق برای خانومم سخت بشه. الان خانوادش هم با من هستن و می دونه خودش جدا بشه شرایط سختی داره و اصرار داره توافقی جدا شیم. بهم گفت خودمو می کشم منم گفتم فکر می کنی همه چیز با خودکشی تموم می شه؟ گفتم تازه برات شروع می شه؟ گفتم خودکشی تاریکی محضه.
چرا هیچ کس نظر نمی ده. من موندم دیگه چه کار کنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)