با سلام،
انچه که از پدرم یادم میاد یک مرده متحرک بود .هیچوقت داشتن پدر رو احساس نکردم خیلی بیمار بود مادرم بریده بود و من تنها پرستارش بودم.حموم میبردمش اصلاحش میکردم سوند وصلش میکردم و زخمای بسترش رو تیمار میکردم.........زخم بستر دیدی؟ خیلی وحشتناکه من شده بودم مادر و پدرم شده بود فرزند خیلی روزای سختی بود . حس حمایت یک مرد رو با تمام وجودم تو زندگیم میطلبیدم . مردی 9 سال پیش اومد خواستگاریم 17 سال از من بزرگتر بود بهش علاقمند شدم چون دنبال تکیه گاهی که جای خالی پدرم رو پر کنه میگشتم. میدونی سرنوشتم چی شد؟ با مردی ازدواج کردم که 9 سال بهم خیانت کرد مردی که 9 سال کتکم زد تحقیرم کرد مردی که در کنارش یک روز یک ساعت خوش نبودم . میخواستم فقط جای خالی پدرم پر بشه نه چیز دیگه .هیچ مردی بغیر از همسرم هیچوقت تو زندگیم نبود همیشه به خدا میگم تقاص چی رو پس میدم حداقل همسری نسیبم میشد که این همه زجرم نمیداد منم داغون شدم منم دنبال یه طناب میگردم که خودم رو از این چاه خلاص کنم. اما چه راهی جز توکل و صبر برام وجود داره؟دوست گرامی همه ما تو زندگیمون روزای تلخی رو تجربه میکنیم برای من هنوز تموم نشده اما بخاطر کور سوی امیدم (دخترم) مبارزه میکنم و ادامه میدم. شما پدر خوبی نداشتی خب حالا شما مادر خوبی باش اگه شوهرت ادم خوبیه ،همسر خوبی باش ،برای مادرت دختر خوبی باش همیشه همه چی بر وفق مراد نیست توکلتون به خدا باشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)