خیلی ممنونم از نظرات دوستان
ایشون هم بار اول عروسی گرفتند و کادو دریافت کردند که تو رسم فامیل ما،اگه کادو به صورت طلا باشه مال عروس و داماد هست و اگه پول یا ظرف و ظروف به مادر داماد یا عروس میرسه.شوهرم هم چندتا عروسی دوستاش رفته منم بگم کادوی اونا کو؟یا وقتی منو عروسی فامیلهای دورشون که رفت و امد ندارن دعوت کردن رفتم، بگم کادو پیش مامانته الان یه چیزم بذاره روش بده؟شوهر من در سالهای اول ازدواج این حرف رو خودش گفت،بعد گفت شوخی کردم ولی اغلب حرفهای دلش اینطوریه.در ضمن همه پولهایی که به عنوان شاباش یا تو پاتختیم دادند هم بهش دادم تا قرضهاشو صاف کنه.بعدا هم خبری نشد.در حالیکه خودشم میدونه،عروسی من بود.اون یه بار این مراسمات رو داشته. من هرچیم درامد داشتم دو دستی تقدیم کردم که زندگی مشترکه.فکر میکنمم هم کارم اشتباه نبوده که اون پولهایی که دوستام دادن به عنوان یه وسیله تو خونش استفاده بشه.میتونستم در عوض کاری که خودش اون موقع در قبال کادوی دوستاش کرده منم بکنم دیگه.
در مورد رفتار مادرم :گفته ایشون به خاطر حرف خود شوهرم بوده،که خطاب به مادر ایشون گفتند ولی طبق بحثی که همراه با لبخند شوهرمم بود دیدم بدش نمیاد.اگه این رو دخالت تعریف میکنید پس به این حرفهای مادر شوهرم که تو ذهن من اثرمنفی نسبت به خودش گذاشته چی میگید:
هفته اول ازدواج(خیلی معذرت میخوام از دوستان): زن و شوهر شدید؟خودش هم چند بار پرسید.موقع خریدن چیزی:از کجا خریدی؟چند خریدی؟همیشه ها،محاله یه نکته جابیفته.موقع خرید خونه:منم میام نگاه کنم.موقع مهمونی یا عروسی:این رو بپوش،اون لباست خوبه،این یکی رو یه وقت نپوشی ها وخیلی موارد ریز در مورد خریدهایی که میکنیم.
در قبال اولویتها:تو پست هام مثال زدم که اولویتی چندم هستم تو زندگیش.میگید که من تو نظرم لطف کردم باهاش ازدواج کردم،تو لحظه اجازه خواستگاری مجدد بله اینطور بود ولی بعدا نه.اصلا فراموش کردم ایشون یه بار ازدواج کردن و اونقدر دوسشون داشتم که میرفتم خونه مامانم دلم تنگ میشد تا ظهر یا شب که بیاد،ولی بعد از چند مورد دیدم نه ایشون در ظاهر چنین رفتاری دارند و در مقابل خانوادشون من چیزی نیستم.حتی یادمه منو میبرد خونه مامانش مینشستم تو پذیرایی و میرفت تو اتاق گیم بازی میکرد.
شاید بگید دارم تدافعی برخورد میکنم و توجیهی،ولی رفتارهای اون باعث شد من سرد بشم.منی که مقابل خانوادم وایسادم انتظار داشتم همه کسم باشه،رو حرفاشم وایسه.
دیگه داره این پست تبدیل به درد دل میشه.بله در مورد رفت و امد با دوستان چندبارهم گفتم تموم شد.خواستم این چندمورد که گفته بودین رو پاسخ داده باشم.البته پسرم نذاشت با حواس جمعتر تحلیل کنم.
بازهم از نظر ات دوستات و انتقادهای اقای سوشیانت کمال تشکر و قدردانی رو دارم.به امید روزی که همگی به کمال برسیم.